لیست کلیه پارتهای رمان تعمیرکار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان تعمیرکار - پارت 1
من ربات نیستم: *بعضی وقتا از صمیم قلب دلم میخواد همهچیز تموم شه؛ همه چیز.* در شهر کوچکی درون این کشور که فعلا و شاید بعدها هم دانستن نامش ضرورتی نداشته باشد، مردی شصت و پنج ساله زندگی میکند که شغلش تعمیر است، تعمیر چه چیز؟ تعمیر همهچیز. توانایی غیر قابل توصیف این مرد در درست کردن چیزهای خ...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 2
واپسین ساعتهای روز بود و خورشید داشت کم کم در افق شهر فرو مینشست و تاریکی ملایم و مه آلودی فضای شهر را در بر گرفته بود. رانندهی تاکسی اینترنتی نتوانست مکان مناسبی برای پارک کردن ماشین پیدا کند و در نهایت مجبور شد، در آن بلوار تنگ و پر ترافیک دوبل پارک کند. - بفرمایید رسیدیم. مسافر که صدای را...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 3
- جناب آقای خشایار زاهدی. بعد انحنایی رو به بالا به لب داد کمی حالتش جدیتر شد. - شاید اون واقعا بتونه تعمیرش کنه! مرد مشتری اندکی بعد دوباره تلوزیون را زیر بغلش زد و از مغازه خارج شد. در نهایت مرد مغازهدار در حالی که داشت نگاه بیارزشی را نثار مرد میکرد به محسن گفت: - بابا یارو تعمیرکاره ...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 4
آقای خشایار زاهدی تنها به تکان سری بسنده کرد و پاسخ خداحافظی مرد را هم با حرکت بیاهمیت دست در حالی که پشت به او بود، داد. بعد سراغ بخاری مغازهاش رفت آن را روشن کرد. روی صندلی چوبی کنارش نشست و تقریبا خودش و بخاری همزمان با هم گرم شدند. اندکی که گذشت مراجعه کنندهی دیگری آمد؛ خانمی بود حدودا پن...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 5
- هفتصد! - هفتصد؟ چطور ممکنه؟ هزینهی السیدی همین الان قیمت زده دو و سیصد چجوری هفتصد گفته بهت؟ اونم با دستمزد؟ محسن از آن سوی مغازه گفت: - ول کن شاهرخ حتمن یه دست دوشو داره. - آخه دسته دو هم هفصد نمیشه. - ول کن شاهرخ ول کن. شاهرخ لبی کج کرد و باشه گفت. بنظر میرسید قانع شده است یا خودش ...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 6
وقتی سوار بر ماشین از آنجا دور شد آقا خشایار درب مغازه را بست و به کمک قلاب فلزی کرکره را پایین کشید. - خودت رو ناراحت نکن بعضیها شعور ندارن. - کاش فقط بعضیها شعور نداشتن. کرکره را کامل پایین کشید و بعد قفل کتابی را چفت کرد. بلند که شد شاهرخ جلویش ایستاده بود. با لحنی نه چندان دوستانه پرسید:...
بروزرسانی در : ۹۴۲ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 7
من فکر نمیکنم منظورش از آدم احمق شاهرخ بوده باشد. احتمال میدهم این جمله را خطاب به همان مرد به قول خودش سبک عقل که تلوزیون را برای تعمیر آورده بود گفت. آسانسور که رسید درب آن را با شدت زیادی باز کرد و بعد دکمهی طبقهی پنج را طوری فشار داد که انگار میخواست آن را از جا بکند. زنگ واحد را فشرد، ...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 8
وقتی در گرداب زمان پایین میرفتم و بیشتر در زندگی گذشتهی زهره خانم غرق میشدم فهمیدم آن لبخند بخصوص، که در آن لحظه چهرهاش را مزین کرده بود در جایی از زندگیاش زاده شده است اما نه در لحظهی تولد بلکه خیلی وقت بعدتر از آن؛ در اوان جوانی. برای زهره خانم و شاید برخی انسانهای دیگر این اتفاق افتاده ...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 9
چهرهاش که از نظر آقا خشایار جوان پنهان شد، لبخندی روی صورتش نشست. من نمیدانم زهره خانم خودش متوجه شد یا نه، احتمالا نه چون دستخوش احساساتی هیجان انگیز بود و به فکر وقایع پیش رو؛ اما در آن لحظه چهرهاش حالتی منحصر به فرد پیدا کرد؛ شاید نشود با توصیف چهره منظور را به درستی رساند؛ لبخند زهره خانم...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 10
اندکی بعد با لحن تسلیم شدهای پاسخ داد: - یعنی واقعا تعمیر نمیشه؟ مرد انگار که داشت دربارهی امکان نجات جان عزیزترین کسش سوال میکرد. بنظر میرسید آقای تعمیرکار بر خلاف نظر اول از آن مرد خوشش آمده است و احتمالا تحت تاثیر شخصیت افتاده و گیرای مرد قرار گرفت و تعلل پریشانگونهای کرد و بعد گفت: ...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 11
مرد چند باری تکرار کرد که: - یکاریش کن قبل عید بهم برسون... زن و بچهم منتظرن... همین یه تلوزیون رو دارم. تعمیرکار هم هر دفعه پاسخ میداد: - نمیشه آقا جان. در نهایت مرد تسلیم نشد و موقع خداحافظی گفت: - حالا باز قبل عید سر میزنم. و در نهایت با تکرار همین جمله با لحنی که اگر از دور میشنیدی ...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 12
در آن هفته اتفاق خاصی نیوفتاد. روزها در همان ساعت مقرر شده به مغازه میرفت و اکثر مشتری ها را جواب میکرد. یکبار به آقا جعفر گفت که: - این روزها حال کار کردن ندارم، اصلا انرژی ندارم. اما بنظر نمیرسید که این حرف واقعیت داشته باشد چون همان روز همراه جعفر آقا به پارک جنگلی رفته و حدود شش کیلومت...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 13
- وقتی اون تصمیم رو گرفت فقط هفده سالش بود، الان بیست و هفت سالشه تو هم وقتی تصمیمت رو گرفتی هفده ساله شدی هنوزم هفده سالهای. تعمیرکار با لکنت و صرفا برای اینکه جوابی داده باشد گفت: - من همون موقع بهش گفتم که این تصمیم تهش به اینجا ختم میشه، گفتم یا نگفتم؟ زهره خانم دستی در هوا تکان داد و گف...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 14
- نمیدونم، خوبه؟ - خوبه دیگه خدا داده. - دیر نیست؟ زهره خانم نفسش را بیرون فوت کرد. - اگه دیر بود که حامله نمیشدم. آقا خشایار گفت: - نگهش داریم؟ حس کردم قلب زهره خانم شکست چون چیزی حدود یک دقیقه بدون اینکه حتا پلک روی هم بگذارد به شوهرش خیره شد و حرفی نزد. آقا خشایار لحن و کلامش را تصریح...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 15
آقای خشایار لبخند تلخی زد و جوابی نداد. همچنین آن لبخند تلخ تمام طول مدت خواستگاری بر روی صورتش بود. وقتی مادر داماد خواست با طعمهای از جنس توجه او را در معذوریت قرار بدهد آقا خشایار بیتعارف و قاطع پاسخ داد: - من حرفی برای گفتن ندارم، با هر شرایطی که خودتون میخواید این دختر رو بردارید و ببر...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 16
او هر روز بیشتر حس راحتیاش در آن رابطه را از دست میداد و وقتی فداکاریها و از خودگذشتگیهایش از حد معمول تحمل فرا تر رفت، تا جایی که تبدیل به یک وظیفه شد؛ با همان نیرویی که قدرت عشق شاهین او را جذب کرده بود، او را از خودش دفع کرد. میتوانم بگویم شاهین بر عکس هاله نه تنها عشقش کمتر نشد بلکه بیش...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 17
زهره خانم بلیت اتوبوس گرفته بود و آن را در قابل روئیتترین نقطه از خانه و جلوی چشم آقا خشایار گذاشته بود، بعد سر میز صبحانه به او گفت: - شب حرکت میکنم. آقا خشایار لقمهای به دهان گرفت و نصف استکان چاییاش را نوشید. بعد کتش را از روی رخت آویز برداشت و گفت: - به سلامتی. درون آسانسور به آینه خ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 18
در خلوتی پیاده رو در آن ظهر بارانی قدمهایش با سرعتی بیش از حد معمول پیموده میشد. به میدان اصلی شهر که رسید کسی او را شناخت و از داخل مغازه صدایش کرد: - آقای تعمیرکار؟ آقای تعمیرکار؟ خود را به نشنیدن زد چون تا جایی که من میدانم گوشهایش برای شنیدن آن آوا مشکلی نداشت. مرد اما کوتاه نیامد و به ...
بروزرسانی در : ۹۲۶ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 19
نزدیک که شد رادیو را از جیبش بیرون آورد. نگاه کردن به رادیو به آدم نیرو میبخشید، تماشای آن وسیلهی قدیمی نو نوار شده به آدم حس زندگی میداد، حس اصالت و سیاحت هیجان انگیز در گذشته. وقتی جلوی درب ورودی ایسییو رسید و در حالی که داشت از نگهبان در مورد آقای پیران میپرسید، دختری جوان از ساختمان خ...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 20
خب فکر میکنم حالا شما هم نگران آقای تعمیرکار باشید. هنوز نمیدانم که او زنده خواهد ماند یا خیر، من تنها یک روز از شما جلوتر هستم و میدانم در یک روز بعدی او به زندگی باز نگشته است اما خبر خوب اینکه به دیار مرگ هم رهسپار نشده است. ماجرا پس از بیهوش شدن آقای تعمیرکار اینطور پیش رفت: زهره خانم ک...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
