پارت شصت و ششم :

مغازه را زود بست، سرش درد می‌کرد، سرش گیج می‌رفت، سرش خسته بود. این‌ها را به زهره خانم گفت و ناهار نخورده خوابید. وقتی روی تخت دراز کشید گچ‌بری سقف را نگاه کرد از خودش پرسید:
« از زندگی چی می‌خوای خشایار؟»
و جواب خودش را نداد. او آدم عجیبی است، با خودش مهربان نیست، گمان کنم با خودش قهر باشد، با خودش حرف نمی‌زند حتا می‌توانم بگویم با خودش تنهاست.
سوال جالبی بود، از زندگی چه م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه ادم بدبخت

    0

    عرررررر من ذوقققق

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    متاسفانه الان بیشترمردم اعضای بدنشون دوست ندارن رنگ چشم پوست عوض میکن حتاحالتهای کف دست عوص میکن درواقع هیچ چیزخودشون دوست ندارن جطورمیشه یکی دیگه دوست داشته باشن🙏⚘

    ۲ سال پیش
  • میلاد سرداری | نویسنده رمان

    الان آدما انگار دیگه هیچ‌چیزی رو دوست ندارن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️