لیست کلیه پارتهای رمان تعمیرکار : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان تعمیرکار - پارت 21
فرهاد هم مثل مادرش نگران است، اما دلخور هم هست. همسر فرهاد فقط نگران است اما همایون بیشتر از اینکه ناراحت و نگران باشد دلخور است. همایون دائما نزد فرهاد گلایه میکند: «بابا میخواد آبروی مارو ببره» «بابا میخواد مارو تنها بذاره» «بابا به فکر بچههاش نیست» « چند روز دیگه عیده میخواست سال جدید...
بروزرسانی در : ۹۲۱ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 22
یک روز در میان روزهای بیپایان زندگی شخصی فریاد زنان وارد حیاط شیخ محمدیار شد. اهالی خانه بیرون دویدند، پسری جوان توی حیاط به خود میلرزید و فریاد میزد: - شیخ به دادم برس... شیخ؟ های شیخ؟ گریه امانش را بریده بود و تند تند نفس میزد، تمام پیراهن پارچهای اش خیس عرق بود و گرد و خاک مزرعهی برنج...
بروزرسانی در : ۹۲۰ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 23
به املاک که رسیدند شیخ محمدیار بیرمق و به زحمت از اسب پایین آمد. نتوانست روی پا باایستد و زانوانش شل شد اما خشایار به موقع شانهاش را گرفت. حاج کریم وسط مزرعهی برنج نیمه درو شده افتاده بود و حدود ده نفر اطرافش بودند. - بیا رو کولم بابا جان. شیخ محمد یار سری تکان داد و بی میل و با روحیهای گ...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 24
به انتهای املاک که رسیدند درخت پرتقالی را روی دامنه به انگشت دست نشان داد و گفت: - اونجا خوبه. خشایار گیج پاسخ داد: - برای چی؟ شیخ محمد یار خندید و گفت: - خستهام پسر جان خستهام. و اسب را سمت دامنه هدایت کرد. هر دو از اسب پیاده شدند، شیخ محمد یار به درخت پرتقال تکیه و داد و پاهایش را دراز ...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 25
من در سالهای بعد میل عجیبی در خشایار برای رفتن به املاک و مشخصا نشستن زیر آن درخت پرتقال دیدم. در آن روزگاران که هنوز اسب سواری رایج بود چند باری او را به خصوص در هنگام فصل گرم دیدم که سوار بر اسب از آن مسیر عبور کرد و حس کردم رفتار روز آخر شیخ یار محمد را تقلید میکند. نمیدانم دنبال چه میگشت،...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 26
دو روزی بود که آقا خشایار را به منزل برده بودند، معمولا روزها را در اتاقش سپری میکرد و جز برای رفع و رجوع امورات شخصیاش بیرون نمیآمد. کسی هم که به عیادتش میرفت خیلی داخل اتاق نمیماند، ناخوش کمحرف و چایی خنک ملاقات کنندهها را خیلی زود به سمت درب خروجی هدایت میکند. غروب یکی از آخرین روز...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 27
غروب که شد آقا خشایار از اتاقش بیرون آمد و چرخی توی خانه زد. زهره خانم مشغول بافتن قالی بود و داشت با صدای ملایمی به موسیقی گوش میداد، موسیقی که خیلی مورد پسند زنهایی به سن و سال او نبود. شوهرش را نگاه نکرد، مشغول کار خودش بود. بعد از آن حادثه کمحرف شده و صریح صحبت میکرد، هنوز هم جز در مواقع...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 28
بعد تکیهاش را به صندلی سنگین کرد و به فکر فرو رفت. بنظر نمیرسید خیلی به حرفهایش مطمئن باشد، من حس کردم روی بخشی از احساسات را سرکوب کرد. رگههایی از کدورت را میشد در لحن کلامش شنید و همینطور نگاهش به آقا خشایار به صمیمیت و بیپردگی گذشته نبود. بنظر متحمل رنج سنگینی شده بود، من حس کردم زهره خ...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 29
* من یه هیچ کوچیکم تو دل یه هیچ بینهایت* بعد از گذشت مدتی و درست در روز آخر اسفند ماه بالاخره آقای تعمیرکار درون مغازه روئیت شد. من نفهمیدم چطور شد که او تصمیم گرفت آخرین روز سال، آن هم روزی تعطیل را کار کند. با توجه به شناختی که از او دارم این اتفاق عجیبی است. بنظر روز سختی نمیرسید، آقای ...
بروزرسانی در : ۹۰۶ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 30
در نهایت زن با کمی تردید پذیرفت. بعد آقای تعمیر کار و زهره خانم او را تا جلوی ماشینش که یک پراید نقرهای مدل پایین بود مشایعت کردند. - خداحافظ دخترم. دخترم! این را چند باری تکرار کرد و بعد نگاهش به درخت حاشیه پیاده رو افتاد، در میان شاخهها میشد آثاری از لانهی ویران یک پرنده را دید، لانهای...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 31
آقا خشایار اندکی بعد با پاکتی در دستس از مغازهی نان و شیرینی بیرون آمد. پاکت را سمت زهره خانم گرفت و به او گفت: - بیا این برای توی راهت. زهره خانم لبخند پیروزمندانهای زد و دوش به دوش همسرش به راه افتاد، یک نون خامهای از توی پاکت برداشت و دستش را جلوی دهانش گرفت و گازی به آن زد. آقا خشایار نگ...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 32
وقتی از هم دور شدند من کاملا گیج شدم، نمیدانستم باید چه کسی را دنبال کنم، آقا خشایار یا زهره خانم را. حس کردم زهره خانم باید گزینهی بهتری باشد چون قصههای پیرامون او احتمالا جذاب بود اما همانطور که خودش گفت او میل داشت تنها باشد، شاید وجود یک راوی با قوانین و محدودیتهای خاص خودش تنهایی او را ...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 33
کمی دیرتر از معمول و در ساعت هشت به خانه رفت و شام خورد. تمام شبکهها ویژه برنامهی تحویل سال پخش میکردند، از بد ماجرا بازی ای هم برای تماشا وجود نداشت. در نهایت تلوزیون را خاموش کرد و روی مبل دو نفره لم داد و بعد به جای خالی زهره خانم، نزدیک بخاری و جلوی دار قالی خیره شد. بعد سراغ گوشی اش رفت ...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 34
بعدا فهمیدم که ارغوان نوهی دختری آقا خشایار هفت و نیم ساله است. آقا خشایار تقریبا هرسال ملاقاتهایی کوتاه با او داشت. ملاقاتهایی نه چندان گرم و فقط از سر رفع مسئولیت، در معدود دفعاتی که هاله به همراه همسرش به خانه آقا او میآمدند. همانطور که میدانید آقا خشایار در این مواقع در خانه نمیماند. ز...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 35
احتمالا دو پلاستیک بزرگ که در دستش صدا میدادند توجه زهره خانم را جلب کرد و او به سمت آقا خشایار رخ کج کرد. ناگهان سرگرمههای درهم زن از هم باز شد؛ درست مثل گل مردابیای که تا چند ثانیه قبل از شکفتن رخساره سرد و اندوه زده دارد اما وقتی میشکفد به یک زیبایی بی بدیل تبدیل میشود. کم کم ذوق و شادی ب...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 36
روزهای اول عید مطابق روال اکثر خانوادههای ایرانی، برای آنها به دید و بازدید و گردش و تفریح گذشت، در میان این روزمرگی ها که بنظر آقا خشایار و همچنین هاله، درست برعکس زهره خانم، تمایل چندانی به انجامش نداشتند اتفاق خاصی رخ نداد جز شبی که همایون و فرهاد همراه خانواده مهمان آنها بودند. همایون بعد ا...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 37
روز چهارم تعطیلات بود و آقا خشایار کمی بیقرار شده بود. چند باری پیاده همراه با جعفر آقا به پارک جنگلی و ساحل رفته بودند اما چون همه جا پر از مسافر بود و شلوغ این کار به او مثل قبل حس خوبی نمیداد. این یکی دو روز آخر تعطیلات را توی خانه مانده بود و خیلی بیرون نمیرفت. از طرفی هوا هم سرد بود و نمی...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 38
- حالا هرچی. لابد برات مهمه دیگه. جوان با لحنی بیآلایش در آمد که: - راستشو بخوای عمو جان. یسری چیز میز نوشتم فقط اون تو ذخیره دارم. راستش کلی تلاش کردم الان که به یه نتیجهای رسید، ولی درست تو حساسترین موقع این هارد بیصاحاب خراب شد. دوستش که تا آن لحظه ساکت بود گفت: - این دوست ما نویسندها...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 39
بازی منچستر یونایتد تازه تمام شده بود، تیم محبوبش برده بود اما این برد او را خوشحال نمیکرد. روی مبل دو نفره نشسته بود و پاهایش را زیر خودش جمع کرده بود و نگاهش به نقش قالی که زهرهخانم تازه بافته بود و کنج خانه پهن کرده دوخته شده بود. - آقا جون، آقا جون؟ دستی به زانویش خورد تکانش داد. - هی آ...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 40
در همین حین شمارهی پسر نویسنده را گرفت و به او گفت: - عزیز لطفا هاردت رو بهم برسون. جوان با صدایی بلند که آقا خشایار را مجاب کرد صدای گوشی همراهش را کم کند پاسخ داد: - جدی میگید؟ وای من خیلی از شما ممنونم. آقا خشایار از این تشکر کردنها خوشش نمیآمد، معذب میشد، بخاطر همین حرفش را قطع کرد ...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
