لیست کلیه پارتهای رمان تعمیرکار : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان تعمیرکار - پارت 41
در آن روزها که اوضاع خانه آرام بود و زندگی آقا خشایار در رفتن به مغازه، وقت گذرانی با خانواده و جعفر آقا خلاصه میشد تصمیم گرفتم سیری در گذشتهی او بکنم. برای من و احتمالا برای شما هم جالب است که بدانیم بار اولی که آقا خشایار توانست چیزی را تعمیر کند کی و چگونه بود. اما بگذارید قبل بازگو کردن ای...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 42
آقا خشایار یا بقول افراسیاب خَشا که بنظر من شکل مخفف شدهی جذابی از از اسم او بود خیلی تلاش کرد که سر سفرهی ناهار افتخار تعمیر اجاق گاز سه شعلهای را بنام خودش بزند اما این افتخار را برادر بزرگتر از او ربود و با این سوال بیجواب که: - اگه تو تعمیر کردی بگو ببینم مشکل از کجاش بود؟ توانست بقیه ...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 43
اما در زمانی که من زندگی میکنم و نظارهگر داستان زندگی آقا خشایار که حالا گرد و غبار سنگین زمان، چهرهی با طراوت دوران اوان جوانیاش را دستخوش تغییر کرده است دیگر نشانی از آن ذوق و شوق در زمان تعمیر چیزی دیده نمیشود. انگار که چیزی درون او مرده است یا چیزهایی، نمیدانم. فقط تقریبا مطمئن هستم که...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 44
خشایار و جعفر آقا همراه دوستی دیگر در یکی از پنجشنبههای دلپذیر فروردین ماه تصمیم گرفتند مسیر یکی از آبشارهای اطراف که حدود شش ساعت رفت و برگشت، طول میکشید را بپیمایند. من فهمیدم این یکی از قدیمیترین تفریحهای آن دو نفر است و چیز ناراحت کنندهای که قلبم را شکست این بود که فهمیدم، ترس از پیری و ...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 45
زهره خانم سراغ تلفن خانه رفت و چند بار شماره آقا خشایار را گرفت. بعد رو کرد و به هاله گفت: - گوشیش نمیگیره. چیکار کنیم؟ هاله بیقید پاسخ داد: - بهتره وسیلهشو تحویلش بدیم؟ - من که نمیدونم کجاست؟ اصلا نمیدونم این هارتی که میگه چیه مادر. هاله خندید و گفت: - هارت نه مامان هارد. یچیزیه مثل ...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 46
به هر روی هاله از شنیدن این حرف جا خورد. شانه بالا انداخت و ابرویی به بازی گرفت و گفت: - من نمیدونم هزینهش چقدر میشه. جوان نویسنده با لبخندی که گواه بر این بود که همهچیز تحت کنترل اوست جواب داد: - نمیدونید؟ یعنی بهتون نگفتن؟ البته به من قیمت رو گفتن. فرمودن سه و پونصد. - من در جریان نیست...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 47
حال از جزئیات دعوای آقا خشایار با زهره خانم و هاله میگذرم چون گاهی احساس گاهی بیش از حد پرچانگی میکنم. فقط به گفتن این اکتفا میکنم که در نهایتا این واقعه به ناراحتی شدید هر دو طرف انجامید. همچنین بحث درازی که چند روز به طول انجامید میان آقا خشایار و زهره خانم سر گرفت و در انتها به هیچجایی نرس...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 48
هفتهی آخر تعطیلات فرا رسید، ارغوان دمغ و بیحال روی مبل ولو شده بود و گوشی را که آهنگ بازی از آن پخش میشد گوشهای انداخته بود و با موهایی ژولیده و صورتی مچاله و سرخ شده بق کرده بود و با عصبانیت کنج هال را نگاه میکرد. آقا خشایار که داشت دست و رویش را با حولهاش خشک میکرد نگاهش او را شکار کرد ...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 49
شب گذشته باران باریده بود و پیادهرو و خیابانها خیس بودند. آفتاب گرمی بخش که بخار را از روی زمین بلند میکرد، هوای مطبوع، همراه کوچک و بامزهاش و صدای چهچه پرندگان بهاری به آقا خشایار احساس خوشآیندی میداد، این حس، درست لحظهای که از ساختمان بیرون آمدند در چهرهاش پدیدار شده بود. اما فارغ از ا...
بروزرسانی در : ۸۷۸ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 50
ارغوان و دوست جدیدش به پارک رفتند و بازی کردن او بر خلاف چیزی که قولش را داده بود بیشتر از نیم ساعت طول کشید. هر وقت که آقا خشایار به ارغوان میگفت که: - ارغوان بسه باید بریم دیر شد. او تهدیدش میکرد و پاسخ میداد: - بذار یکم دیگه بازی کنم وگرنه باهات دوست نمیشما! من نمیدانم آقا خشایار آیا ...
بروزرسانی در : ۸۷۷ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 51
چشمهای آقا خشایار از فرط تعجب از حدقه بیرون جهیت و نزدیک بود چهار تا بشود. زهره خانم ریز ریز خندید و هاله که دهانش باز مانده بود و سعی داشت خودش را جدی نشان بدهد اما نمیتوانست خندهاش را کنترل کند گفت: - وا ارغوان؟ خشی چیه؟ زشته. ارغوان چشم به پدربزرگ دوخته بود و با اعتماد بنفسی که آدم دلش نم...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 52
به نظر میرسید روزی آرام در حال سپری شدن است اما زندگی همیشه در آستینش سلاحی برای ضربه زدن به انسان دارد. گاهی اینطور تصور میشود که روزهای خوش و خرم فریب زندگی هستند تا انسان را به یک دام بینقص بکشاند تا بیشترین آسیب را به او بزند. اواخر روز بود که آقا خشایار متوجه شد کسی وارد مغازه شده است ...
بروزرسانی در : ۸۷۲ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 53
آقا خشایار آن شب بدجوری توی فکر بود، کمتر حرف میزد و همین موجب شد ناراحتی زهره خانم که چند روزی بود با او سر سنگین تا میکرد، تشدید شود. او معمولا آدمی نبود که در مورد کار حرفی با خانواده بزند اما ناراحتی آن شبش عمیق بود و سر سفره به چشم میآمد، وقتی هاله علت را پرسید پاسخ داد: - آدما اینجورین...
بروزرسانی در : ۸۷۱ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 54
من ربات نیستم: جعفر آقا بیتوجه به عصبانیت او با لحنی آرام و متین پرسید: - چی شده مرد؟ چقدر تندی میکنی. آقای تعمیرکار همانجا وسط مغازه ایستاد و در حالی که از عصبانیت برافروخته شده بود تمام ماجرا برای دوستش تعریف کرد و جملهاش را اینطور به پایان رساند: - به آدما نباید بیش از حد خوبی کنی جعفر...
بروزرسانی در : ۸۷۰ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 55
من ربات نیستم: سرش توی خیابان دنبال او چرخید. جلوی ویترین مغازهای ایستاده بود، مرد نفس راحتی کشید و به سمتش پا تند کرد؛ داشت دوچرخهای را از پشت ویترین تماشا میکرد. دخترک مات و متحیر شده بود؛ گویی برق دوچرخهی سرخ و سفید با آن زنگ طلاییاش و رشتههای رنگی و درخشانی که از دو سمت فرمان دوچرخه آ...
بروزرسانی در : ۸۶۹ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 56
راننده پشت فرمان بیل نشست و آقا خشایار و شهردار همراه نفر دیگری که در کارهای مکانیکی وارد بود مشغول کار شدند. کمی که گذشت آقا خشایار با کج خلقی گفت: - یکم از من دور بمونید بذارید ببینم چیکار میکنم. بعد به مردی که در کارهای مکانیکی نسبتا خبره بود گفت که فلان آچار را برایش پیدا کند. آقا خشایار ب...
بروزرسانی در : ۸۶۸ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 57
در همان لحظه همایون رسید. آقا خشایار نگاهی به پسرش کرد و بعد نگاهش را به چشمهای شهردار دوخت. هر دو نگاه قدرشناسانه بود. شهردار ادامه داد: - خشایار همونطور که من همیشه موقع دردسر دستم رو سمتت دراز میکنم خوش دارم تو هم دستت رو سمتم دراز کنی. آقای تعمیرکار عمدا یا اتفاقی در همان لحظه با او دست...
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 58
*آدم چگونه میتواند به کسی که برای خود او سوگوار است دلداری بدهد؟* من فکر میکردم آقا خشایار در زمان مناسب صحبت را با زهره خانم از سر گیرد، یا بعد از یک تفکر طولانی به نتیجهای در این خصوص برسد، یا هر اندیشهی دیگر. خلاصه فکر هر چیز را میکردم جز اینکه بلافاصله بعد از شام از جا بلند شود و به ه...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 59
هاله سرش را تکان داد. او به خوبی پدر را میشناخت، حرفی نزد. حتا دیگر گریه هم نکرد. حال آرام از پشت شیشهای که داشت بخار میگرفت و قطرات باران دیدش را کمتر میکرد به شهر نگاه میکرد و گوش میداد. آقا خشایار درب خودرو را باز کرد. هوای تازه فضای داخل ماشین را دربرگرفت، اکسیژن آغشته به نم انقدر تازه...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان تعمیرکار - پارت 60
- کار مفید چیه دخترم؟ - کاری که آدم توش بدرد یکی بخوره. - جالبه فکر میکردم همهی کارا مفیدن. - نه مثلا فروشندگی مفید نیست... یعنی هستا ولی اونقدرا نه. کاری که تو میکنی مفیده بابا مردم بابتش ازت تشکر میکنن. جرعهای از چایی نوشید. پدر گفت: - من بخاطر کاری که میکنم پول میگیرم. - آره ولی.....
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
