پارت شصت و چهارم :

ارغوان با بی‌توجهی خاصی روی میز نشسته بود و مشغول خوردن صبحانه بود. این اولین بار بود که روی دیگر او را می‌دیدم، از این نظر شبیه زهره خانم بود، ناگهان ساکت می‌شد و هیچ صدایی در جهان بجز آنکه دلش می‌خواست نمی‌توانست دوباره وجودش را به تکاپوی زندگی بازگرداند.
آقا خشایار که دلش تاب نیاورد و دوباره گفت:
- حالت خوبه ارغوان؟ می‌خوای با من حرف بزنی؟
- آره. نه.
- هوم... باشه. ولی...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    👌🙏⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️