تعمیرکار به قلم میلاد سرداری
پارت شصت و چهارم :
ارغوان با بیتوجهی خاصی روی میز نشسته بود و مشغول خوردن صبحانه بود. این اولین بار بود که روی دیگر او را میدیدم، از این نظر شبیه زهره خانم بود، ناگهان ساکت میشد و هیچ صدایی در جهان بجز آنکه دلش میخواست نمیتوانست دوباره وجودش را به تکاپوی زندگی بازگرداند.
آقا خشایار که دلش تاب نیاورد و دوباره گفت:
- حالت خوبه ارغوان؟ میخوای با من حرف بزنی؟
- آره. نه.
- هوم... باشه. ولی...
لطفا صبر کنید...

اسرا
1👌🙏⚘