پارت چهل و هشتم :

سه روزی میشد که من دراین خانه مانده بودم و دراین سه روز، دیگر هیچ خبری از داوین نبود و چه از این بهتر!
سه روزی میشد که من صبح‌ها از خانه بیرون می‌رفتم و همانند آواره‌ها درکوچه پس‌کوچه‌های شهر تهران می‌چرخیدم. سه روزی میشد که غمِ دلتنگی در جانم ریشه دوانده بود و من برای مامان و بابا، بی‌تاب‌تر از همیشه بودم.
حالا خیلی خوب می‌فهمیدم چه‌قدر تنها و بی‌همدم مانده بودم، حال می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    0

    عالی نازنین جان 🌟👏 بیچاره مهرو 🥺

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    3

    سلام خداقوت بانو🪷پَّ چراداوینچی همچین میکنه مست پاشدی اومدی دخترمردما زهره ترک کردی بی ادبِ مغرورِتومخیِ درازبی خاصیت 😡سکته دادبچه مردما،تازه میگه بابونه🥀

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    2

    واااای همه ی اینایی که گفتی عالی بود🤣🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یاخدا به اعصاب خودت مسلط باش😂ولی همه‌ی اینای که گفتی حرف دل مهرو بودااا😂 مرسی ازت گلم🌹

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مررسی از نگاه پرمحبت شما🌹

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    ممنون ازشمابابت قلم زیباتون بانو😍💐🥰

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    2

    اصلا فک نمیکردم به اینجاها برسه🙄🫣 نازنین جون توهم کشتی ماروبااین پارتای شلوارکیت😡

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    گلم تعداد خطوط پارت، ها استاندارده، نه کمه نه زیاد... تا جایی که بتونم و وقت داشته باشم سعی میکنم بیشترش کنم. مرسی ازت لیلی جان✨🩷

    ۲ سال پیش
  • Zoha

    0

    داوین.... مردک پست...😏😏🔪🔪

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حرف دل مهرو رو زدی🥲😂🌹

    ۲ سال پیش
  • هانی

    3

    کاش پارت بیشتری بزارید خیلی جذاب داره میشه عالیههه،👌

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی گل، یکم مشغله دارم چشم سعی میکنم اگه شد بیشتر کنم. ✨🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!