پارت پنجاه و هفتم :

پاهایم انگار با دو میخ فولادین، روی زمین چسبیده بودند. نمی‌دانستم تصوّر من اشتباه بود یا واقعاً داوین گریه می‌کرد! چرا اشک ریختن او مرا می‌ترساند؟ چرا حتی خیال این‌که او گریه می‌کند تا این حدّ برایم دلهره‌آور بود! اصلاً مگر او چیزی از احساسات سرش میشد؟
با شنیدن صدای خدشه‌دارش، بیشتر از قبل پشت آن بوته‌ها پنهان‌تر شدم.
انگار با دانیال، برادر خفته در خاکش سخن می‌گفت!
-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    3

    👏👏

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌹✨

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    دیدی گفتم جرقه میزنه 😂

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    پیش بینی‌هات همیشه درسته دختر🥹🧡

    ۲ سال پیش
  • مهتاب

    1

    عالی بود . موفق باشی نازنین جان ❤😘

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنون مهتاب جان، عزیزی🧡✨

    ۲ سال پیش
کپی شد!