تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت پنجاه و هفتم :
پاهایم انگار با دو میخ فولادین، روی زمین چسبیده بودند. نمیدانستم تصوّر من اشتباه بود یا واقعاً داوین گریه میکرد! چرا اشک ریختن او مرا میترساند؟ چرا حتی خیال اینکه او گریه میکند تا این حدّ برایم دلهرهآور بود! اصلاً مگر او چیزی از احساسات سرش میشد؟
با شنیدن صدای خدشهدارش، بیشتر از قبل پشت آن بوتهها پنهانتر شدم.
انگار با دانیال، برادر خفته در خاکش سخن میگفت!
-
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م.ر
3👏👏