تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت پنجاه و ششم :
بهمحض سوار شدن در ماشین مدل بالای داوین، عطر سردِ و رایحهی تند سیگارش زیر بینیام جهید و نگاهم، ناخودآگاه به نیمرخ صورتش گره خورد، موهایش را مرتب به بالا شانه زده بود و تهریشهایش اندکی بلندتر از چند روز قبل دیده میشد. هودیِ مشکی رنگی بهتن داشت که آستینهای آن را اندکی بالا داده بود.
صدای دینا مرا از عالم هپروت بیرون کشاند.
- خودت به من میگی زود آماده شو اونوقت خودت دی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره واقعا، کاش همهی دردها و مشکلات فقط داخل داستانها بود.🥲 مرسی از همراهیت✨🧡
۲ سال پیشم.ر
0ای وای😭😭
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
🥲💔
۲ سال پیشمهتاب
1فقط گریه داوین 😢😭
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
🥲💔
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0خیلی گناه دارن😭
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
خیلی🥲💔
۲ سال پیشپری
0کاش دانیال خودکشی نکرده بود . اینجای رمان خیلی غمگین بود
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
آره واقعا🥲خودکشی خیلی بدتر از مرگ طبیعیه💔
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
0آخی خیلی سخته کاش فقط توداستاناباشه وتودنیای واقعی کسی داغ برادرنبینه.. .الان دوباره جرقه میزنه دودش توچشم مهیامیره...😉