پارت پنجاه و ششم :

به‌محض سوار شدن در ماشین مدل بالای داوین، عطر سردِ و رایحه‌ی تند سیگارش زیر بینی‌ام جهید و نگاهم، ناخودآگاه به نیم‌رخ صورتش گره خورد، موهایش را مرتب به بالا شانه زده بود و ته‌ریش‌هایش اندکی بلندتر از چند روز قبل دیده میشد. هودیِ مشکی رنگی به‌تن داشت که آستین‌های آن را اندکی بالا داده بود.
صدای دینا مرا از عالم هپروت بیرون کشاند.
- خودت به من میگی زود آماده شو اون‌وقت خودت دی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    0

    آخی خیلی سخته کاش فقط توداستاناباشه وتودنیای واقعی کسی داغ برادرنبینه.. .الان دوباره جرقه میزنه دودش توچشم مهیامیره...😉

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا، کاش همه‌ی دردها و مشکلات فقط داخل داستان‌ها بود.🥲 مرسی از همراهیت✨🧡

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    ای وای😭😭

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۲ سال پیش
  • مهتاب

    1

    فقط گریه داوین 😢😭

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    خیلی گناه دارن😭

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی🥲💔

    ۲ سال پیش
  • پری

    0

    کاش دانیال خودکشی نکرده بود . اینجای رمان خیلی غمگین بود

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    آره واقعا🥲خودکشی خیلی بدتر از مرگ طبیعیه💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!