پارت چهل و یک :

«مهرو»
دلم می‌خواست وسط همین پارک، زیر آسمان سیه رنگ خدا و روی همین زمینِ بی‌رحم، زار زار گریه کنم و اشک بریزم.
راحت زیستن برای من تا این حدّ دشوار شده بود! آیا یک زندگیِ بی‌دغدغه حق من نبود یا شاید، چون یک دخترم این حق برایم ناحق شده بود؟
اگر با آن مرد ناشناس می‌رفتم چه می‌شد؟ اگر باز ضربه‌ی شلّاق سادگی‌ام را می‌خوردم چه؟ من حتی دیگر از سایه‌ی خود نیز می‌ترسیدم.
- ع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    زیبا بود سپاس🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌹🍀✨

    ۲ سال پیش
  • محیا

    3

    ای خدا چقدر بامزه اند مهرو داوین😅😅

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    جدال بینشون از نظر منم خیلی بامزه‌است😁😂 مرسی از نگاه پرمحبتت🌹🍀

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    4

    این دینانعمتی برامهرو،بچه م کم بدبختی داره خوبه داوینچی نیومدخونه سوهان روحش بشه والا 😂

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حتما از لقبیی که به داوین دادی«داوینچی» داخل رمان استفاده میکنم😂😁آره والا دینا نبود بازم مهرو با داوین جنگ داشت😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️