تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت چهل و یک :
«مهرو»
دلم میخواست وسط همین پارک، زیر آسمان سیه رنگ خدا و روی همین زمینِ بیرحم، زار زار گریه کنم و اشک بریزم.
راحت زیستن برای من تا این حدّ دشوار شده بود! آیا یک زندگیِ بیدغدغه حق من نبود یا شاید، چون یک دخترم این حق برایم ناحق شده بود؟
اگر با آن مرد ناشناس میرفتم چه میشد؟ اگر باز ضربهی شلّاق سادگیام را میخوردم چه؟ من حتی دیگر از سایهی خود نیز میترسیدم.
- ع
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
🌹🍀✨
۲ سال پیشمحیا
3ای خدا چقدر بامزه اند مهرو داوین😅😅
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
جدال بینشون از نظر منم خیلی بامزهاست😁😂 مرسی از نگاه پرمحبتت🌹🍀
۲ سال پیشستاره
4این دینانعمتی برامهرو،بچه م کم بدبختی داره خوبه داوینچی نیومدخونه سوهان روحش بشه والا 😂
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
حتما از لقبیی که به داوین دادی«داوینچی» داخل رمان استفاده میکنم😂😁آره والا دینا نبود بازم مهرو با داوین جنگ داشت😂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aa
0زیبا بود سپاس🙏🌺