پارت پنجاه و دوم :

اصلاً باورم نمی‌شد این دختر، کسی که فهمیده بودم خنگ‌ترین آدمِ روی کره‌ی زمین است، بتواند در بهترین دانشگاه تهران درس بخواند.
اصلاً شخصیت او به آدم‌های باهوش و نخبه نمی‌آمد. نمی‌دانم کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اش بود یا من زیادی به او مشکوک بودم!
جرعه‌ای دیگر از چای سرد شده‌ام را نوشیدم و تحقیرانه، مهرو را هدف قرار دادم.
- مطمئنی؟ دانشگاه شریف!
مهرو برای لحظه‌ای به چشم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    این دوتا چقدر درگیرن با هم ممنون نویسنده جون ❤️🌹

    ۲ سال پیش
  • مهتاب

    1

    عالی 👌😍

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    1

    بهترینه عااالییی

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏👏👏💐💐💐

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    2

    😅🤣 داوین با مهرو خدا داند پایان چه جوریه

    ۲ سال پیش
کپی شد!