پارت پنجاه و هشتم :

دینا تا مانتوی انتخاب شده را میان دستانم دید، لبخند رضایت بخشی زد و مرا به‌سمت اتاق پرو هدایت کرد.
- خیلی قشنگه، مطمئنم وقتی بپوشیش قشنگ‌ترم میشه.
حتی نمی‌توانستم اندکی لبخند میهمان لب‌هایم کنم. نمی‌دانستم چرا در این لحظات دلِ بی‌تابم اصلاً آرام و قرار نداشت، شاید به چیزی فکر می‌کردم که انجامش سخت مرا آزرده خاطر می‌کرد.
باز هم با یک «ممنون» خشک و خالی از تمجید دینا، تشک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • صحرا

    1

    عالی مثل همیشه وای حس میکنم زندس چون اینجوری داستان رنگ و روی دیگه ای میگیره موفق باشی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی از لطفت صحرای عزیزم🤍✨

    ۲ سال پیش
  • پری

    0

    عالی بود مثل همیشه ما را تو خماری گذاشتی نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • مهتاب

    1

    👏👏👏👏👏

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    👏👏

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌹

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    5

    عجب جایی تموم شدخب میگفتی مام می فهمیدیم حالابایدچقدصبرکنیم...

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شرمنده ستاره جان🥲💔 ولی هیجانش به همیناست دیگه😂🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!