تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت پنجاه و هشتم :
دینا تا مانتوی انتخاب شده را میان دستانم دید، لبخند رضایت بخشی زد و مرا بهسمت اتاق پرو هدایت کرد.
- خیلی قشنگه، مطمئنم وقتی بپوشیش قشنگترم میشه.
حتی نمیتوانستم اندکی لبخند میهمان لبهایم کنم. نمیدانستم چرا در این لحظات دلِ بیتابم اصلاً آرام و قرار نداشت، شاید به چیزی فکر میکردم که انجامش سخت مرا آزرده خاطر میکرد.
باز هم با یک «ممنون» خشک و خالی از تمجید دینا، تشک
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی از لطفت صحرای عزیزم🤍✨
۲ سال پیشپری
0عالی بود مثل همیشه ما را تو خماری گذاشتی نویسنده عزیز
۲ سال پیشمهتاب
1👏👏👏👏👏
۲ سال پیشم.ر
1👏👏
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
🌹
۲ سال پیشستاره
5عجب جایی تموم شدخب میگفتی مام می فهمیدیم حالابایدچقدصبرکنیم...
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
شرمنده ستاره جان🥲💔 ولی هیجانش به همیناست دیگه😂🧡
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

صحرا
1عالی مثل همیشه وای حس میکنم زندس چون اینجوری داستان رنگ و روی دیگه ای میگیره موفق باشی عزیزم