پارت پنجاه :

تا آن هنگام که آسمان سیه رنگ شب، سپید رنگ شد حتی اندکی خواب به چشم‌هایم نیامد.
دلم شور می‌زد و این شوریدگی دور از انتظار نیز نبود. اگر داوین به من مشکوک میشد و می‌فهمید آن طراحی زیبا کار من بوده چه؟
اگر شک او به واقعیت می‌پیوست چه؟
دختر تو حتی سرسوزن عقل داخل سرت نیست انگار واقعاً منتظر دردسری!
آن‌قدر چشم‌هایم می‌سوخت که دیگر توان باز نگه داشتن پلک‌هایم را نداشتم، می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سپید

    1

    رمان خیلی قشنگیه قلمتون به دل می نشینه و خیلی زیبا روونه 😍🌹

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    2

    سلام خانم گل خوش اومدی انشاالله باانرژی به پیش همیشه سلامتی وشادباشی بانو💐💐💐

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام ستاره جان خیلی ممنونم ازت، امیدوارم مثل همیشه همراه مهرو باشی🌼🤍

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    با قدرت پیش بسوی ادامه رمان😅🌹

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    ضمن عرض تسلیت مجدد،پارت قشنگی بود ومهرو هم حسابی آتیش سوزوند ،خدا به دادش برسه اگه داوین بفهمه نقاشیها کار اون بوده ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی ازت مریم جان🤍خدا به داد مهرو برسه😅

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    2

    خوش برگشتی😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنون🌼✨

    ۲ سال پیش
  • پری

    0

    عالی بود عزیزم بعداز چند مدت خوندن قلمتون چسبید

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از لطفت پری جان✨🌼

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    چه پارت طولانی پیش بسوی ادامه داستان🤗🤭

    ۲ سال پیش
کپی شد!