پارت پنجاه و چهارم :

خانم مروانی چند دقیقه‌‌ی دیگر در اتاقم ماند و برایم از حساب‌ها و روند ساخت پروژه سخنرانی کرد.
این زن آن‌قدر منضبط و بانظم بود که اگر در این شرکت حضور نداشت، همه‌چیز برهم می‌ریخت و آشفته می‌شد.
با صدای درب شیشه‌ای اتاقم، نگاهم را از خانم مروانی گرفتم و به آدمی که پشت درب اتاقم حضور داشت، چشم دوختم.
همین یکی را کم داشتم، انگار هیچ‌کس جزء شرکت نمی‌توانست مرا در جای دیگری پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    1

    اه انقد بدم میاد الکل الکل به اینام میگن مرد؟؟؟؟

    ۲ سال پیش
  • پری

    1

    فکر کنم داوین عاشق مهرو میشه ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • Melodi

    0

    😍👌👏💐

    ۲ سال پیش
  • مهتاب

    3

    چرا من اینقدر از عطرین بدم اومده .... طبیعه آیا ؟ 🤔🤔

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    2

    سلام مرررسی ازنویسنده ی قشنگمون❤️،طوفان وسنامیاهستم خیلی م پایه م فقط پَرش مهرورانگیره طوری نیست😉❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    از دست داوین 😡 کلافه مون کرده بس که الکلیه .آلرژی گرفتم والا ممنون نازنین جان 🌟🌟

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    4

    یعنی هر کسی به الکل رو بیاره مشکلاتش حل میشه ،واقعا برای داوین متاسفم ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    2

    پدر ما این داوین درآورده تقی یه توقی میخوره میره سراغ الکل مردک چندش🫠

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂 چاره ی دیگه‌ای برای آروم شدن نداره بیچاره بچه🥲😅 مرسی از همراهیت✨🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!