دوست داشتی؟
رمان شوره زار اثر معصومه آبی

رمان شوره زار

  • زبان فارسی
  • 74.8K 👁
  • 147 ❤️
  • 102 💬

خلاصه رمان :

حافظ مردی است در دهه ی چهارم زندگی اش, که مسئولیتی سنگین را سالهاست به دوش میکشد.او هم پدر است و هم مادر. اما قلب او درگیر احساسات مختلفی است که تلاش می کند برای آسایش عزیزانش با آنها منطقی برخورد کند ولی..... حافظ میان دستان روزگار می چرخد و می چرخد و می چرخد و می رسد به......!!

قسمتی از متن رمان شوره زار

مگر در ماه چند روز کنار خانواده اش بود که بیشتر آن را به بحث بگذرانند ؟!
حافظ دست به سینه شد :
-مگه اون دفعه نگفتم مشکلتون رو حل کنین که هی جلو بچه ها تو صورت هم پنجه نکشین ؟!
کاظم پوزخند زد و به او نگاه کرد :
- انگار خواهر خودت رو نمیشناسی ! مرغش یه پا داره !
حافظ زبان روی لب کشید و آرامتر گفت :
- اون تقصیری نداره . . من بهش میگم که . . .
کاظم سرش را تند جنباند :
- نه . . نه . . من که نمیگم اصلا نیاد ! تحمل کوچکترین حرف مخالف رو نداره اصلا . من کِی گفتم نیاد ؟! حنا و سبحان برای من اگه بیشتر از خواهر و
برادر خودم عزیزنباشن ، کمتر نیستن ! اصلا وظیفه اشه که بیاد . ولی من میگم خانمِ من . . عزیزِ من . . من کلا تو ماه یه چند روز مرخصی دارم و پیش
شمام . این چند روز رو کمتر برو خونه داداشت . برو سر بزن و بیا . ولی برعکس هر وقت من میام لج میکنه . میاد صبح میمونه تــا شب ! باور کن اگه
نمیومدم اصلا به روی خودش نمی آورد یه شوهر بدبختی داره که خسته هزار کیلومتر راه رو کوبیده تا بیاد زن و بچه اش رو ببینه ! بد میگم آقا ؟! بد
میگم بگو بد میگی !
حافظ دستی به چانه زد .
کاظم حق داشت !
کوچکترین گله ای به او نمی توانست داشته باشد . از طرفی می دانست سبا آنقدر دل نازک است که اگر کوچکترین حرفی به او بزند ، بی شک به بدترین
شکل ممکن از او دلخور و ناراحت خواهد شد .
سری تکان داد و گردنش را چنگ زد .
سر و صدای دوقلو ها زودتر از خودشان آمد . به سمت پدرشان پر گرفتند و کاظم با ذوق بینهایتی آنها را به سینه چسباند و عطر تنشان را بوئید .
حافظ لبخندی زد . مردِ بیچاره ! شک نداشت که خواهرش بچه ها را بدون اینکه درست و حسابی پدرشان را ببینند ، یک راست از رختخواب بیرون
کشیده و به آنجا آورده است .
سبا با لب و لوچه ای آویزان به دنبال بچه هایش خانه را ترک کرد و دست در گردنِ او انداخت :
- زیر شامت رو روشن کردم . . . یادت نره بخوری !
کاظم سر بلند کرد و با خنده گفت :
- خدا شانس بده !
اما حس تلخی و دلخوری تهِ کلامِ او کاملا قابل لمس بود .
سبا برای او چشم غره ای رفت و از کنارش گذشت . حافظ ، روی سر خواه*ر*زاده هایش را ب*و*سید و آنها را به دنبال مادرشان هدایت کرد .
کاظم دستش را جلو آورد و زمزمه کرد :
- شرمنده ام داداش . به خدا فکر بد نکنی . . .
حافظ دستش را فشرد و لبخندی زد :
- نه آقا . . اولین بار نیست که پیش میاد اینطوری . فقط . . باهاش دیگه بحث نکن ، اوقات خودتون رو تلخ نکنین . من خودم باهاش حرف میزنم . از من
دلگیر بشه زود فراموش میکنه ، ولی از تو . . خب . . فک میکنه با ما مشکل داری .
کاظم سری به افسوس تکان داد و آهی کشید :
- کی دیدی من استعفا دادم و برگشتم اینجا . لااقل این همه جنگ و جدل نداریم .
حافظ دست روی شانه ی او گذاشت و بدرقه اش کرد . در را که بست ، کفِ دستش را به پیشانی مالید .
هوف گویان پله ها را بالا رفت و صدای غرغر سبحان می آمد :
- باز این دختره ، کاظم بیچاره رو چطوری چزونده ؟!
با خنده درِ اتاق او را پس زد . حنا کتاب به دست ، کنارِ تخت او بود :
- شما دو تا قصد ندارین از این اتاق بیاین بیرون ؟!
سبحان چشم درشت کرد :
- بلا به دور . . بلا به دور . .خدا اون روزو نیاره ! زلزله های سبا غیر قابل تحمل شدن این روزا ! خدا پدر و مادر این کاظم رو بیامرزه . چند روز نیان اینجا
بلکه ما یه نفسی بکشیم !
حنا چشم غره ای به او رفت :
- دلت میاد واقعا ؟!
سبحان با کمک دست هایش نیم خیز شد :
- جــــون ؟! خوبه خودت گفتی درو ببندیم جیکمون در نیاد بلکه دست از سرمون بردارن !
حافظ خنده کنان لبه ی تخت سبحان نشست و دستی روی زانوی او زد :
- این سبایی که من دیدم فردا صبح علی الطلوع اون کاظم بدبخت رو ول میکنه و میاد .
سبحان با خنده دست روی چشم گذاشت :
- بیچاره یه دو سه روز هم از دست ما نمیتونه از وجود همسرش بهره ببره !
حنا خنده اش را بلعید و لبش را گزید و با کتاب به بازوی او کوفت :
- زشته ! مثلا سبا خواهرته ها !
سبحان دست هایش را بالا گرفت :
- خب چی کار کنم ؟! اگه غیر این بود ، تو هر چی خواستی بهم بگو ! والا من دلم به حال داماد بدبختمون میسوزه !
حافظ لبخندش را جمع کرد و گوشه ی چشمش را ماساژ داد :
- نه جدی . . سبحان راست میگه . سبا داره دیگه افراط میکنه . سر زدن با ول کردن خونه و زندگی فرق داره . باید باهاش یه صحبتی بکنم . بالاخره
صبر کاظم هم حدی داره .
حنا دست روی دست کوبید :
- خدا نکنه حافظ !


بیشتر بخوانید

نظرات رمان شوره زار

  • مهناز

    0

    سلام رمان خوبی بود

    ۴ ماه پیش
  • محبوبه برزگر

    0

    همه چی گنگ بود.نفهمیدیم حافظ و خواهر و برادرش چه شکلی اند. کار کاظم چیه؟ چندساله شونه؟ فضاسازی و حس آمیزی و روایت و نداشت. جمله بندی مشکل داشت. علائم نگارشی اشتباه گذاشته شده بود. حقیقت مانندی کم بود. چند صفحه بعد تازه فهمیدم حنا روی ویلچر میشینه. چطور بقیه گفتن خوب و عالیه.

    ۴ ماه پیش
  • احدی

    1

    کاش همه قدرت و پشتکار اینو داشته باشن که در کنار هم با مشکلات اینطور دست و پنجه نرم کنن... قلم نویسنده قوی و موضوع داستان به دور از تکرار بود... خدا قوت و دستمریزاد 💝

    ۴ ماه پیش
  • فندق

    0

    قشنگ بود ...حریر از قبل ازدواج حافظ به دنیا اومد سه چهار سال از ازدواجشان گذشته و حافظ از زندان اومده تازه صدای نامفهوم در میاره از خودش؟

    ۴ ماه پیش
  • آوا

    1

    ممنونم از نویسند واقعا رمان بی نظیری بود واز خواندن داستانش لذت بردم🥰

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    زیبا بود ممنونم

    ۴ ماه پیش
  • متین

    1

    خیلی عالی بود...کاش همه تو زندگیشون ی حافظ داشته باشن...خسته نباشی نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • آنا

    0

    سلام و خداقوت خدمت نویسنده ، توزیع کنندگان.... من رمان زیاد خوندم... و از خواندن این رمان هم پشیمان نشدم و مدام براش ذوق داشتم و یکسر خواندم... جو رمان بر اساس واقعیت بود و حس ها و تصمیمات و چالش ها رو درک می کردی... از نظر من ارزش خواندن دارد. پشیمان نمی شوید. کاهش میشد مهری شد که حافظی داشتیم♥️

    ۵ ماه پیش
  • Zar

    1

    منکر قلم عالیشون نیستم اما رمان خسته کننده ای بود

    ۶ ماه پیش
  • Saharpk

    1

    خیلی زیبا بود ممنون از نویسنده خوب این کتاب

    ۶ ماه پیش
  • Aban

    1

    واقعا عالی بود ، هم قلم نویسنده هم منطق داستان هم شخصیت پردازی ها و...

    ۷ ماه پیش
  • Setareh

    1

    قشنگ بود، ممنون از نویسنده عزیز، ارزش خوندن رو داره ❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • لیلی

    0

    بسیار زیبا و تاثیرگذار، حاافظ بسیار بسیار عالی بود هم در نقش برادر هم در نقش همسر، حیف اون حس بکر که اون دختر لکه دارش کرد با خودخواهیش، ولی مهری حق حافظ مهربان بود، چقدر قشنگ که خواهرها و برادرها این همه برای هم جون میدادن، جااان دلم ب این عاشقانه ها

    ۸ ماه پیش
  • نرگس

    3

    ای جاااانم ای جاااان عالی بود واقعا مرسی از شما عاشقش شدم واقعا چ خانواده خوبی چ حافظ خوبی 🥰

    ۸ ماه پیش
  • مانا

    1

    خیلی زیبا بود عمیق و ماندگار

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️