دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه الهه ماه جلد دوم اثر مبینا دائمی

رمان الهه ماه جلد دوم

  • زبان فارسی
  • 102 👁
  • 3 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان عاشقانه الهه ماه جلد دوم

در آغاز فصل، شکاف عمیقی میان مهوا و آهیم وجود دارد. آن ها پس از یک دوره رابطه پر فراز و نشیب، از هم جدا شده اند و حالا مهوا با غرور، تنها هدفش سروسامان دادن به زمین های رها شده ی پدرش در روستاست. او در تنهایی، قدرت و استقلال خود را بازیابی کرده و سعی دارد مرز های محکمی میان خود و آهیم بکشد. اما آهیم، با همان خونسردی و آرامش، بازی متفاوتی را آغاز کرده و از جایشگاهش به عنوان «خان» استفاده میکند تا مهوا را در موقعیت هایی قرار دهد که عملا راهی جز ماندن در روستا نداشته باشد. مهوا در عین حال که از این دخالت ها خشمگین و مغرورانه در حال مقاومت است، لرزش های قلبی اش را در مواجهه با نگاه نافذ آهیم پنهان میکند.

قسمتی از متن رمان الهه ماه جلد دوم

-خسته شدم..نمیای استقبال
ابرویم بالا پرید..نگاهی به ساعت مچی ام انداختم.
او را یادم رفته بود.
چشمانم را بستم تا آرام شوم
-اومدم.
موبایل را قطع کرده داخل کیف کوچکم انداختم.
از ایوان خارج شدم..نزدیک برفی رفتم تا ببرمش بیرون.
-کجا دختر؟
سمت بی بی چرخیدم.
انگشتم را تکان دادم. شاید، کمی جدی ام میگرفت
-به مامان که اومد بگو منتظرم باشه، برمیگردم.
خداحافظی سریعی با علیسان کردم و سوار اسب شده، به سمت زمین رفتم.
سوز هوا صورتم را یخ کرد.
با پشت دست، ضربه آرامی به گونه ام زدم تا از رنگ پریدگی در بیاید..
نگاهم به تاکسی زرد رنگ کنار دفتر کارم افتاد. صحرا که پیاده شد دستم را بلند کردم.
لبخند دندان نمایی زد
-نگاش کن..گردآفرید میمونه.
اخم تصنعی کرده پایین پریدم.
سعید از ماشین پیاده شد متعجب نگاهی به من و صحرا انداخت.
نزدیکشان شدم..سعید با لهجه شیرینش پرسید
-گردآفرید؟!
من و صحرا نگاهی به هم انداختیم همزمان لب زدیم
-زنی که با سهراب جنگید.
فاطمه هم در جلو را باز کرده پیاده شد سمتمان آمد.
سعید که دو هزاری اش افتاد سر تکان داد، خندید و گفت:
-اهان..گرفتم
فاطمه ضربه ای پشت سعید زد
-چه عجب
لبخندی به رویشان زدم
-خوش اومدین..اگه جون تو تنتون هست اول زمین و سر بزنیم. سپردم چند تا اتاق براتون آماده کنن.
نگاهی به یکدیگر انداخته سر تکان دادند.
قیافه ام لو میداد عصبی ام و همچنان قصد دارم خود را آرام نشان دهم.
صحرا شانه بالا انداخت.
-با اینکه خستم ولی مگه میشه به تو نه گفت
ضربه ای به شانه اش زدم
-اغراق نکن..بریم
سمت زمین راه افتادیم..از زیر نگاه کارگرانی که با کنجکاوی نگاهمان میکردند گذشتیم.
رو به فاطمه چرخیدم
-چیزایی که خواسته بودم و آوردی
داخل کیفش را نگاهی انداخت. نامحسوس نفس راحتی کشید.
-بله داخل کیفه..الان میخوای
سر به تایید تکان دادم.
میدانستم اضطراب دارد..یک جور اضطراب اجتماعی..
تنها با کسانی که راحت بود عادی و بدون استرس رفتار میکرد.
-لازم به نگرانی نیست..از همتون میخوام حتی اگه جایی دچار اشتباه یا هر مشکلی شدین حتما بگین.
بعد مکثی، سر تکان داد
سعید قدمی نزدیکم شد..اشاره ای به زمین کرد.
-با فاطمه بریم بررسی کنیم
-اره..من همراه صحرا برگه ها رو چک کنم
فاطمه برگه هایی که مشخصات دستگاه آبدهی به زمین ها بود را به دستم داد.
-بیا بشینیم اینجا..
سمت صحرا چرخیدم. حتما فهمیده بود حال خوبی ندارم.. اگر پنهانم میکردم نفر اول او میفهمید چیزی شده
-بهتره قدم بزنیم
-سلام خانم مهندس..چشممون به جمالتون روشن شد
این صدا..این صدای بم و آشنا
مگر نیازی به فکر داشت!!
خشکم زد و قدم هایم ثابت ماند.
صحرا نگران و متعجب اول خیره من شد و بعد به پشت سرم..
قدرت چرخیدن نه، نمیخواستم بچرخم و نگاهش کنم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان الهه ماه جلد دوم
هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!