خلاصه رمان عاشقانه رودولایت
کایلا، دختری از دل زعفرانیه، با دنیایی از شور و طنازی و زندگی لوکسِ بود و روزهاش تو آتلیه و کشیدن نقاشی سپری میشد.. یه روز معمولی، فقط برای خرید یه انگشتر رودو لایت پا میذاره توی یه جواهرفروشی... اما اونجا، باصاحب جواهرفروشی، رُهاب آویدمهر روبهرو میشه پسری که با لبخندش، با نگاهش، با سکوتش، دل کایلا رو مثل سنگهای قیمتی تراش داد.. یه برخورد ساده،باعث میشه برقش از هر جواهری شدیدتر باشه ،کایلا نمیدونه قراره اون روز، نه فقط یه انگشتر، بلکه یه مسیر تازه از عشق، کشف کنه و قراره همخونه ی آقا رهاب تو لندن بشه و........
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رودولایت - پارت 9
دیگر طاقت نیاوردم. این حجم از فشار، اون هم وقتی قلبم هنوز برای رهاب میتپید و لرزشِ دستام از خستگیِ طراحیها بود، مثل یک سد شکسته شد. بلند شدم، طوری که مبل زیر پام تکان خورد. – اه! بس کن مامان! صدام توی خونه پیچید: – بخوای زیادی زیادهروی کنی، پا میشم میرم میخوابم و حتی برای استقبال هم پایین...
بروزرسانی در : ۲۲ ساعت پیش
-
رمان رودولایت - پارت 8
داشتم با نگاهم ازش عکس میگرفتم که یههو گفت: – راستی، ازتون یه چیز میخواستم. برگشتم سمتش. – بفرمایید. لبخند ظریفی زد، همون لبخندی که مرز بین جذابیت و به فنا رفتن من بود: – اون انگشتری که طراحی کرده بودید یادتونه؟ – کدوم؟ رودولایت؟ – آره، همون. مکث کرد، بعد بیرحمانه گفت: – میخوا...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 7
رونا خندید، خندهای که بیشتر شبیه یه قاهقه بود. – اغفال؟ خاک عالم! مگه قراره با طلسم و ورد عاشقت کنه؟ سرم رو فرو کردم تو بالش. – تو نمیدونی رونا...اون روز که خونشون بودم… موقعی که حالِ بدم رو دیده بود،برام آب پرتقال آورد.با دستای خودش آبشو گرفت... تو دلم گفتم: _با همون دستاش که رگاش دل آد...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 6
لبهام لرزید، خیره به دیوار زمزمه کردم: – نمیدونم رونا... فقط میدونم یه چیزی بینشون پنهونه... یه چیز خیلی گنده... رونا سکوت کرد، بعد نرمتر گفت: – باشه... شنیدیش، گریهت رو کردی، حالا باید آروم بشی. هرچی باشه، رهاب با یه زنگ بیجواب آتیش نمیگیره. ولی تو اگه اینطوری ادامه بدی، خودت رو می...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش

زهرا خزائی | نویسنده رمان
تشکررررر
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
تشکررررر
۴ روز پیش#آرزو زیبا
1یکی مثل رهاب لطفا🫀🥺😂چقدر خفنه این پسرش
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
دیوونه 😍😭😂
۴ روز پیشJana♡♡
1فقط لحظه ای که رهاب آب پرتقال گرفتن واسش من مردم براش چقدر جنتلمن اخهههههه
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
حتی خود منم
۴ روز پیشهعی😕
0عالیه ولی سکه ندارم که ادامه بدم 🥲
۴ روز پیشستاره هستم من
0وای عاشق شخصیت کایلا و رهاب شدم چقدر خوبن این دونفر
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
خوبی از شماست که نازنینم
۴ روز پیشVahide
0اصن اوووف اوف بی نظیره حتما بخونیدش
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مچکرم عزیزم
۴ روز پیشMinaaa
1اسم رمان چقدر شیک و با کلاسه،پارت اولش که میخکوبم کرد بشینم بخونمش دست مریزاد خانم خزائی،هر اثری که خلف میکنید حرف نداره
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
لطف دارید به من
۴ روز پیشسمیرا
1وای عاشقش شدم،چقدر روان و خوب نوشته شده
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
ممنونم واقعا
۴ روز پیش
Hamide mohammadi
1اخ اخ چقدرررر متن رمان خوب نوشته شده داستان رو که نگم خیلی کشش داره لامصب