خلاصه رمان عاشقانه رودولایت
کایلا، دختری از دل زعفرانیه، با دنیایی از شور و طنازی و زندگی لوکسِ بود و روزهاش تو آتلیه و کشیدن نقاشی سپری میشد.. یه روز معمولی، فقط برای خرید یه انگشتر رودو لایت پا میذاره توی یه جواهرفروشی... اما اونجا، باصاحب جواهرفروشی، رُهاب آویدمهر روبهرو میشه پسری که با لبخندش، با نگاهش، با سکوتش، دل کایلا رو مثل سنگهای قیمتی تراش داد.. یه برخورد ساده،باعث میشه برقش از هر جواهری شدیدتر باشه ،کایلا نمیدونه قراره اون روز، نه فقط یه انگشتر، بلکه یه مسیر تازه از عشق، کشف کنه و قراره همخونه ی آقا رهاب تو لندن بشه و........
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رودولایت - پارت 34
احمقانه بود.کاملاً احمقانه. همون لحظه در زدند. همه برگشتیم سمت در. پرستار بود.یه پاکت دستش بود. _ خانم کایلا مجد؟ اخمام جمع شد. _ بله؟ _ اینو پایین پذیرش دادن برای شما. پاکت رو گرفتم و پرستار رفت. مامان ابرو بالا انداخت. _ از طرف کیه؟ _ نمیدونم. واقعاً نمیدونستم.نه فرستنده داشت.نه ا...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 33
کایلا روی تختش نشسته بود.چراغ اتاق خاموش بود. فقط نور کمرنگ آباژور گوشه اتاق روشن بود. گوشی هنوز توی دستش بود. و نگاهش روی جواب رهاب مونده بود. «خوبه.» «برو بخواب.» لباش جمع شد. – امر میکنه واسه آدم... اما خودش هم فهمید ته دلش از جواب دادن رهاب خوشحال شده. خیلی بیشتر از چیزی که باید....
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 32
دستم روی دستگیرهی در بود که مکث کردم. _ خب... خداحافظ. چیزی نگفت.فقط نگاهم کرد. اخمام رفت تو هم. _چیه؟ چند ثانیه گذشت و بعد خیلی آروم گفت: _ فردا میتونم ببینمت؟ قلبم یه ضرب جا موند.سرمو سریع برگردوندم سمتش. _ برای چی؟ نگاهشو ازم نگرفت. _ببینمت... میگم. _ خیلی مرموزی. _میدونم. حر...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان رودولایت - پارت 31
سکوتی بینمون هر ثانیهاش سنگینتر از قبلی میشد. صدای تیکتاک ساعت دیواری توی سالن میپیچید و من بیهدف به خطوط روی کاغذ خیره شده بودم. رهاب روبهروم نشسته بود. نه حرفی میزد...نه کاری میکرد... فقط هر از گاهی نگاهش روی طراحی میچرخید و دوباره به سکوت برمیگشت. انگار بودنش به تنهایی فضا رو...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش

زهرا خزائی | نویسنده رمان
به زودی زود پر قدرت🥹😍
۲ هفته پیشپروین شاهین پور
0لذت بردم،حرف نداشت واقعا جای هیچ ایرادی نزاشته نویسنده ش
۱ ماه پیشNarges_jo
0عالی بی نظیر نامبر وان ترین رمان اپلیکیشن
۱ ماه پیشتینا طاهری!
0خانم خزائی جان مرحبا به قلمت
۱ ماه پیشBahar1380
0خیلی قشنگه من که دوسش دارم
۱ ماه پیشSajedeh.90
0خوندمش،همون پارت اولش مجذوب پسر داستان شدم لعنتی خیلی خووووبههههه بچه ها
۱ ماه پیشمهدیه یونس آبادی
0هرچقدر گشتم دنیای رمان رو یه رمان طنز مثل رودولایت نتونستم پیدا کنم واقعا دم قلمت گرمم نویسنده جان موفق باشید
۱ ماه پیشسمیرا
0عاللللییییی بود با خیال راحت بخرید و بخونیدش
۱ ماه پیشHamide mohammadi
1اخ اخ چقدرررر متن رمان خوب نوشته شده داستان رو که نگم خیلی کشش داره لامصب
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
تشکررررر
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
تشکررررر
۲ ماه پیش#آرزو زیبا
1یکی مثل رهاب لطفا🫀🥺😂چقدر خفنه این پسرش
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
دیوونه 😍😭😂
۲ ماه پیشهعی😕
0عالیه ولی سکه ندارم که ادامه بدم 🥲
۲ ماه پیشJana♡♡
1فقط لحظه ای که رهاب آب پرتقال گرفتن واسش من مردم براش چقدر جنتلمن اخهههههه
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
حتی خود منم
۲ ماه پیشستاره هستم من
0وای عاشق شخصیت کایلا و رهاب شدم چقدر خوبن این دونفر
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
خوبی از شماست که نازنینم
۲ ماه پیشVahide
0اصن اوووف اوف بی نظیره حتما بخونیدش
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مچکرم عزیزم
۲ ماه پیشMinaaa
1اسم رمان چقدر شیک و با کلاسه،پارت اولش که میخکوبم کرد بشینم بخونمش دست مریزاد خانم خزائی،هر اثری که خلف میکنید حرف نداره
۲ ماه پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
لطف دارید به من
۲ ماه پیش

فاطمه
0فصل دومش کی میاد نویسنده جا