پارت دوم :


چشم‌هام از شوک گرد شده بود.
لبخند کجی زد. همون لبخند لعنتی که همیشه قبل از زدن ضربه‌ی آخر می‌زد.
اون جمله‌ش یه تیر خلاص بود برام.
یه لحظه حس کردم قلبم واقعاً ایستاده..
اما این بار اشکم نیومد.فقط خندیدم.
یه خنده‌ی کوتاه و تلخ.
سرمو یه ذره کج کردم و تو چشم‌هاش زل زدم:
— خیالت راحت…
حتی اگه آخرین مرد روی زمینم بودی،
بازم حاضر نمی‌شدم خونتو تو رگای بچه‌م ببینم.
فکش سفت شده بود. انگار جمله‌م خورد وسط غرورش.
به سمتم اومد و مچ دستم رو بازم اسیر دستای داغش کرد...
_خیلی داری گوه خوری میکنی!!
دستم رو با زور از توی دستش کشیدم بیرون و گفتم:
— فکر کردی داری منو خرد می‌کنی؟
نه…تو فقط داری خودتو ارزون نشون میدی.
چشم‌هاش تیره‌تر شد.
— زیادی حرف می‌زنی.
یه قدم عقب رفت. فاصله انداخت.
اما اون فاصله بدتر از نزدیکی‌ش بود.
دستش رو به سمت در پرت کرد:
_ بسلامت.
گمشو از خونه‌م.
به در اشاره کرد.
انگار نه انگار که یه زمانی،همین خونه، خونه‌ی منم بود...
چمدون رو برداشتم.دستم می‌لرزید…
— این خونه رو با عشقم بهت ساختم،اما تو
با یه خیانت خرابش کردی.
یه لحظه مکث کردم. نگاهم رو دوختم بهش.
— امیدوارم هر شبی که کنار اون چشماتو میبندی،
یه جایی ته ذهنت، یاد من خفتت کنه.
پلک نمیزد فقط نگاه میکرد.
لبخندی زدم و زمزمه کردم:
_ممنون که نشون دادی دقیقاً چی رو از دست دادم…
تفی به زمین انداختم، صدای برخوردش توی سکوت خونه پیچید و بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم،یا اجازه ی حرفی دیگه بهش بدم
برگشتم.دستم رفت روی دستگیره،در رو باز کردم و از زندونی که اسمش رو خونه گزاشته بودم زدم بیرون.
صدای بسته شدن در، مثل طنین قبرستون تو گوشم پیچید.
انگار که نه انگار، پشت اون در، تمام خاطرات، رویاها و تکه‌های قلبم رو جا گذاشته بودم.
خیابون سرد بود و باد شدیدی میومد و تگرگ مثل تیغ‌های یخ، صورت ملتهبم رو می‌برید.
اما دردِ توی سینه م، فراتر از سرمای شب بود.
پاهام سنگین شده بودند، انگار هر قدمی که برمی‌داشتم، با وزنِ تمامِ دروغ‌ها و خیانت‌ها روی زمین کشیده می‌شد.
یهو برای لحظه ای ، دنیا دور سرم چرخید.
آسمون شب، مثل یک پارچه‌ی سیاه سنگین، روی سرم فرود اومد.
نفس‌هام به شماره افتاده بود انگار هوا کم بود برام یا شاید ریه‌هایم دیگه توانِ تحملِ این حجم از سنگینی رو نداشتن.
ته دلم خالی شد و سیاهی، آروم آروم از گوشه‌های چشمم بالا اومد.
تکیه دادم به دیوار سرد یه ساختمون؛ نمی‌خواستم جلوی کسی، حتی در تنهایی، فرو بریزم.
اما بدنم، بی‌رحمانه‌تر از قلبم، داشت تسلیم می‌شد.در همین حال که داشتم با هر نفس، تقلا می‌کردم تا فقط زنده بمونم، لرزش گوشیم توی کیفم، سکوتِ مرگبارِ دردم رو شکست.
با دستای که به لرزه افتاده بود، گوشی رو بیرون کشیدم. اسم روی صفحه، مثل یک جرقه، گرمای ناگهانی‌ به وجودم تزریق کرد: "مامان"
دستم رو روی سینه‌م گذاشتم، سعی کردم ضربان قلبِ وحشیم رو آروم کنم. با صدایی که سعی می‌کردم تمام لرزش‌ها رو توی گلو خفه کنم، گوشی رو برداشتم:
— الو... سلام مامان...
صدای گرم و پر از محبتش از پشت خط به گوشم رسید
_علیک سلام مادر؟ چی شد اومدی؟؟ چرا صدات اینقدر گرفته؟ چیزی شده گلی؟
بغض، مثل سنگ توی گلوم گیر کرده بود. دندون هام رو روی هم فشردم تا نشکنه، با لبخندی که حتی خودم هم نمی‌تونستم حسش کنم گفتم:
— نه... هیچی نیست... فقط یکم خسته‌م . دارم میام.. باشه؟ فعلاً می‌خوام برم، بعداً باهات حرف می‌زنم.
بدون اینکه اجازه بدم سوالات بی‌پایانش شروع بشه، قطع کردم.
با تمام توانم، به سمت ماشینم راه افتادم. حتی متوجه نشدم چطور سوار شدم. فقط می‌خواستم از این فضای مسموم، از این شبِ لعنتی، فرار کنم.
در طول مسیر، به خودم فکر میکردم من، گلبرگ؛ بیسا و شش ساله، تنها دخترِ خانواده، که همیشه سعی می‌کرد با لبخندهاش، تمام دنیا رو رنگی کنه حالا با قلبی شکسته و روحی که مثل شیشه‌ی خرد شده بود، به سمت تنها پناهگاهم می‌رفتم.
وقتی به جلوی در رسیدم، پاهام توان نداشتند. با بدنی که از شدت شوک و خستگی می‌لرزید، کلید رو چرخوندم و وارد شدم. بوی آرامش، بوی خونه ای که واقعاً خونه بود، به مشامم خورد.
هنوز لبه‌ی در ایستاده بودم که مامان با دیدنم، از خونه بیرون پرید،چشماش از شادی برق زد:
— الهی بمیرم مادر! اومدی؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود!
قبل از اینکه بتونم کلمه‌ای بگم، گرمای آغوشش در برم گرفت. بوی عطر آشناش، سدی شد در برابر تمام اون آشوب‌های درون من. مامان به خودش فشردم..
بعد، با لحنی که هم محبت داشت و هم نوعی درکِ ناخودآگاه از اوضاع، زیر گوشم زمزمه کرد:
— به درک... اصلاً هم لیاقتت رو نداشت مادر. بیا داخل، بیا... اصلا بهش فکر نکن.بیا ببین غذای مورد علاقه‌ات رو درست کردم، همه‌چی رو فراموش کن حتی شده فقط امشب.
در اون لحظه،لبخندی زدم و سرم رو روی شونه ی مامانم گذاشتم، فهمیدم که خونه، دیوارهای سنگی نیست؛ خونه، آغوشِ کسیه که وقتی تمام دنیا رو از دست میدی،اون از دست نمیدی...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهشاد

    1

    من شاهرخو می کشم خیلی خودشیفته ست چه خبره مرد؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خیلی خود دوسته😂🤐

    ۲ ماه پیش
  • Fatii

    0

    خوبه که بعد طلاق مامانش هست و خونواده اش حمایتش می کنن

    ۲ ماه پیش
  • ژیلو

    0

    حس میکنم اینکه گفت علاقه داشته به پسرهو اینکه مادرش اینقدر راحت کنار اومد، یکم غیرطبیعی داره میشه. اگه دوستش داشته پس حتما با اصرار بوده این ازدواجو من فکر میکردم مامانش الان مخالف هم باشه و ناراضی بگه میدونستم یه روز اینطوری میشی. هرچند برای نظر دادن زوده.

    ۲ ماه پیش
  • حنا

    0

    چقدر مامانش دلنشینه 🥹 همین که توی این شرایط حمایتش کرد پر از حس خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • Saya

    0

    حداقلش اینه که از اون جهنم و هیولای نگهبانش بیرون رفت. این سبک زندگی آدمو نابود می کنه. گلی شانس آورده واقعا.

    ۲ ماه پیش
  • نگار.م

    0

    چقدر خوبه داشتن خانواده ی حمایتگر تو این شرایط 💞

    ۲ ماه پیش
  • آلا ۸۹

    1

    تا اینجا کشش خوبی داشت

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم از نظرت

    ۲ ماه پیش
  • مهسا.م

    1

    اینکه توی این شرایط خانوادش پشتشن و سرزنشش نمیکنن حداقل یه دلگرمیه براش🫶🏻قشنگ دارم درموندگی گلبرگ و احساس میکنم🫠

    ۲ ماه پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    چقدر خوبه توی اینجور شرایط خونواده دختر دلگرمیش باشن و نه اینکه استخون لای زخم. به جای اینکه دختر رو نشونه برن که زن خوبی نبوده، بدونن که تقصیر از یه نفر دیگه بوده. از مادر گلبرگ خوشم اومد

    ۲ ماه پیش
  • آیناز

    0

    اینکه مامانش انقدر خوبه چرا خب گذاشتن با همچین پسری ازدواج کنه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    شاهرخ بهش زخم بدی زد و خوبه که مادرش هست. مانرش خبر داشته اینا مشکل دارن و شاهرخ خیانت کرده؟ چون مدل حرف زدنش با گلبرگ طوری بود که انگار خبر داشته

    ۲ ماه پیش
  • رها اصغری

    0

    عزیزمم. از حضور مادرش دل منم گرم شد.

    ۲ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    1

    خوبه اما ای کاش اون قسمت رابطه تا حدودی بیشتر توصیف میشد.

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنوعه نمیشه خب

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنوعه نمیشه خب

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنوعه نمیشه خب

    ۲ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    0

    نه در حد یکم بیشتر

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    1

    خداروشکر که مادر داره تا بهش پناه ببره🥺

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    1

    مادرش اونجوری پذیرفتش خیلی دلم آروم گرفت 🥹

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️