تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و هشتم :
راوی
صدای بسته شدن درِ اتاق، توی سکوت طبقه پیچید.
گلبرگ که هنوز پشت میز داراب نشسته بود، با شنیدن صدا سر بلند کرد.
با دیدن شاهرخ رنگ از صورتش پرید.
شاهرخ بیهیچ عجلهای وارد اتاق شد و
در رو پشت سرش بست و خیلی آروم، کلید رو اوی قفل در چرخوند.
صدای قفل شدن در، قلب گلبرگ رو توی سینه ش لرزوند.
شاهرخ بدون اینکه حتی نگاهش رو از روی صورتش برداره، کتش رو ا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا خزائی | نویسنده رمان
😆😆😆
۴ روز پیشفری
0🥰 کاش بقیه هم نظر میدادن اینجوری انگیزه و شور خوندن و نوشتن برای نویسنده و خواننده بیشتر میشد
۶ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
دقیقا انگار فقط میخوان بخونن هیچ نظری ندارن بعضیا
۵ روز پیشفری
1هرچی بشه خیانت قابل دفاع و توجیه نیست و شاهرخ یه خیانتکاره قبلش به گلی خیانت کرد حالا هم هیچ ابایی نداره اگه که گلبرگ بهش پا بده، نگینو له کنه
۶ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
چقدر حق
۶ روز پیشفری
1پس چرا جلوی این بشر رو نمی گیری ؟ مثلا چی میشه اگه دست از پا خطا کرد اون گلی مثل ماست وانسته بزنه تو گوشش حداقل دلمون یه کم خنک شه؟
۶ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
آرامش خودتون رو حفظ کنید بخونید ببینید چی میشه
۶ روز پیشفری
1فقط خودشیفته ها و حق طلبها فکر میکنن مجوز اینو دارن که هر غلطی خواستن بکنن و حق دارن طرف مقابل دوباره بپذیرتشون هرچی میگذره بیشتر از شاهرخ ناامید میشم
۷ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
واقعا
۷ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0در نظر من باید گلبرگ بخوابونه توی دهنش وایی بهش خیانت کرد ولیی شاهرخم گناه داره نازه بخدا نمیدونم طرف کی بگیرم ولی دارابم شبیه گلابیه