لیست کلیه پارتهای رمان تگرگ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 31
-
رمان تگرگ - پارت 1
دستم رو چمدون سرد و سنگین مونده بود. انگار قرار بود این چمدون، تمام سنگینی دنیای من رو حمل کنه. خونهی رویاهام، حالا شده بود یه زندون خفه، پر از بوی سیگار و دود تلخ خیانتِ شاهرخ... تکیه داده بود به چارچوب در. سیگارش روشن بود و پشت هم کام میگرفت. نگاه سرد و بیروحش، باعث شده بود وجودم یخ بزنه. صد...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 2
چشمهام از شوک گرد شده بود. لبخند کجی زد. همون لبخند لعنتی که همیشه قبل از زدن ضربهی آخر میزد. اون جملهش یه تیر خلاص بود برام. یه لحظه حس کردم قلبم واقعاً ایستاده.. اما این بار اشکم نیومد.فقط خندیدم. یه خندهی کوتاه و تلخ. سرمو یه ذره کج کردم و تو چشمهاش زل زدم: — خیالت راحت… حتی اگه آخرین ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 3
صدای قاشق و چنگال توی آشپزخانه، مثل ضربآهنگِ تیکتیکِ ساعتی بود که زمانِ از دست رفتهی عمرم رو اعلام میکرد. مامان سعی میکرد با مهربونیِ بیحدش، فضای سنگینِ سکوتِ منو بشکنه. در حالی که بشقاب رو جلوی من میذاشت، با آهی عمیق نشست و دستش را روی دست من گذاشت. نگاهش پر از دریایی از دلداری بود، اما ک...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 4
صدای برخوردِ شیشهها و تکهتکه شدنش روی زمین، مثل انفجاری در سکوتِ شب پیچید. همین که خواستم به خودم بیام، صدای پای مامان رو شنیدم که سراسیمه از هال به سمت آشپزخانه میاومد. صورتش از نگرانی رنگ پریده بود. با دیدن لیوان شکسته، سریع جلو اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد: _ گلی دخترم! از جات تکون نخور...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 5
همونطور که روی زمین سردِ اتاق پهن شده بودم، بین هقهقهای بیصدام و تاریکیِ مطلق، انگار یه سیاهیِ عمیق از گوشه چشمها، تمامِ وجودم رو بلعید. دیگه حتی توانِ این رو نداشتم که به گوشیِ شکسته یا اون تصویرِ کثیفِ توی ذهنم فکر کنم. فقط میخواستم این دنیا خاموش بشه. و همینطور هم شد؛ با یه بیحسیِ عج...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 6
چشمهام یه لحظه برق زد. انگار یه دریچهیِ نور وسط اون سیاهیِ مطلق باز شده بود. — واقعاً؟ چه عالی! آره، حتماً! اصلاً چرا منتظریم؟ همین الان میشه بریم؟ آرام خندید و بلند شد: — چرا که نه؟ پاشو دختر، بزن بریم! از همین الان شروع میکنیم. با هم به سمتِ اون سالن که میگفت راه افتادیم وقتی رسیدیم، بویِ آ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 7
نورِ بیرحمِ خورشیدِ صبح، از لای درزِ پردهها داشت میزد توی چشمام. انگار شبِ گذشته، یه جنگِ تمامعیار توی ذهنم راه افتاده بود. با یه بدنی که سنگینیِ خستگی و بغض رو با خودش داشت، از تخت بلند شدم. صورتِ پفکرده و پیازیِ خاله و اون لبخندهای زهرآگینِ پوشالیش، هنوز مثل یه سایه روی ذهنم سنگینی میک...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 8
خون توی رگهام به جوش اومد. تمام اون خشمِ انبار شده، تبدیل شد به یه انفجار. با صدایی که از شدتِ حرص میلرزید، رو بهشون کردم و گفتم: —اگه میدونستم این سالنِ کوفتی مالِ توئه، قسم میخورم قلم پام رو میشکستم و نمیاومدم! فکر کردم یه تشابه اسمیه... نگو خودِ خونهخراب کنِ و کثافتتی! نگین، چنان شوکه ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 9
با وجود تمام مخالفتها و لرزشِ پاهای من، بالاخره مامان موفق شد. انگار یه حکمِ قطعی صادر شده بود. من با لباسی رسمی، شیک و با یه چهرهای که سعی میکردم ذرهای خستگی توش معلوم نباشه، کنار مامان راه افتادم. این شرکت، فقط یه محیط کاری نبود؛ اینجا ارثِ پدریِ مادر شاهرخ و مادر من بود، جایی که قدرت تو...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 10
مامان راهش رو کشید و رفت. من هم، با قلبی که داشت از سینهام بیرون میزد و صورتی که از خجالت و عصبانیت داغ شده بود، بدون اینکه حتی یه کلمه به شاهرخ بگم، پشت سرش راه افتادم. از کنارش رد شدم، اما نگذاشتم نگاهش روی من اثر بذاره. شاهرخ هم، با همون ژستِ خاص و جذابش که انگار همیشه میخواست نشون بده من ...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 11
درِ اتاق رو کوبیدم و وارد شدم. شاهرخ رو دیدم که کنار پنجرهی بزرگ اتاق ایستاده بود، پشتش به در بود و با یه ژستِ خونسرد، داشت سیگار میکشید. دود سیگار توی نور خورشید که از پنجره میتابید، میرقصید. من که بدجوری دستپاچه بودم، یه اوهوم... اوهوم، بلند کردم تا توجه ش رو جلب کنم. شاهرخ خیلی آروم، ب...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 12
منشی سریع رفت بیرون. شاهرخ دوباره، مثل یه شکارچی که میدونه شکارش رو گیر انداخته، قدمهاش رو به سمت من برداشت. این بار نه اونقدر نزدیک، اما نگاهش پر از تهدید بود. دوباره اون لحنِ مقتدرش رو به کار برد: _گفتنیها رو گفتم دیگه. دیگه نبینم با این رنگ و رژ اومدی جلوی چشم بقیه. قبل از اینکه بتونم جوا...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 13
به محض اینکه در اتاق مدیرعاملی بسته شد، قیافهی شاهرخ تغییر کرد. اون آدم خونسرد و مقتدر، یهو غیب شد و یه هیولای عصبی جایگزینش شد. با یه فریاد که لرزه به تنم انداخت، داد زد: _چرا دست دادی به اون مرتیکه، هان؟! گلبرگ! جواب منو بده! من که از صدای بلندش ترسیده بودم، اما نمیخواستم بهش تسلیم بشم، سر...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 14
بدون اینکه منتظر جواب بمونم، دستگیره رو چرخوندم و در رو باز کردم. صحنهی جلوی چشمم، خون رو توی رگهام منجمد کرد. نگین روی میز مدیریت شاهرخ نشسته بود و شاهرخ... شاهرخ اونقدر بهش نزدیک شده بود که انگار داشت یه چیزی رو با فاصله خیلی کم به گوشش میگفت. صحنهای که به نظر میرسید خیلی صمیمی و حتی ح...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 15
سکوت سنگینی برای یه لحظه حکمفرما شد و بعد، صدای قدمهای سنگین و عصبی شاهرخ رو شنیدم که مستقیم داشت به سمت اتاق من میاومد. قلبم یه لحظه ریخت، اما خودم رو جمع و جور کردم. چند لحظه بعد، سایهیِ عظیم و ترسناکش جلوی شیشهی اتاقم افتاد. شاهرخ بدون معطلی، با چنان شدتی وارد شد که انگار داشت به یه دشمن...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 16
داراب یه نگاهی به من انداخت، بعد با همون لحن مودب و آرومی که انگار از دلش درمیاومد گفت: _خانم امید... برسونمتون کجا؟ آروم نفسی کشیدم و نگاهم رو از شیشهی ماشین گرفتم. دلم هنوز از اون نگاه آتیشی شاهرخ میلرزید. با خودم گفتم الان فقط باید برم خونه، فقط برم یه گوشه خودمو جمع کنم، قبل از اینکه این ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 17
جلوی آینه ایستادم و آخرین نگاه رو به خودم انداختم. امروز، روز مرگ رویاهام بود، ولی من تصمیم گرفتم براش زیباترین لباسمو بپوشم. یه کت و شلوار کرم خوشدوخت که اندامم رو بینقص نشون میداد، با یه شومیز ابریشمی زیرش پوشیدم. موهام رو لخت لخت کرده بودم و ریخته بودم دورم بدون هیچ روسری یا حجابی... می...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 18
چند ثانیه بعد صدای قدمهای آروم و محکمش نزدیک شد. _ صبح بخیر. صداش آروم بود... خیلی آروم. ولی همون آروم بودنش، خطرناکترش میکرد. سر چرخوندم. شاهرخ با کت مشکی و عینک دودی، روبهرومون ایستاده بود. دستاش توی جیب شلوارش بود و فکش اونقدر محکم قفل شده بود که رگ کنار شقیقهش زده بود بیرون. نگاهش اول ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 19
انگار میخواست یه چیزی بگه... یه چیزی که توی گلوی مردونه و مغرورش گیر کرده بود و بیرون نمیاومد. چند ثانیه فقط نگام کرد. اونقدر عمیق که برای اولین بار بعد این دو سال، ته اون نگاه وحشیش، یه شکست لعنتی دیدم. و همون بیشتر داغونم کرد. شاهرخ خیلی آروم زبونشو روی لبش کشید و خندید... اما این بار اون خ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان تگرگ - پارت 20
داراب کنارم ایستاد. _خانم امید، دربارهی فایل پروژه بعداً صحبت میکنیم. خواستم جواب بدم که صدای بم شاهرخ توی اتاق پیچید: _گلبرگ... صبر کن. قلبم محکم کوبید تودهنم.. داراب مکث کرد. شاهرخ بدون اینکه نگاش کنه، خیلی سرد گفت: _تو میتونی بری پرتو. داراب دودل بینمون نگاه کرد. انگار مطمئن نبود تنهام بذا...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
- 1
- 2