دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ممنوعه قلبم جلد دوم رودولایت اثر زهرا خزائی

رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت

  • زبان فارسی
  • 16.3K 👁
  • 43 ❤️
  • 55 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

وقتی عشق، به اجبار گره می‌خوره... کایلا فقط یه آرزو داشت... اینکه یه روز همسر مردی بشه که بی‌صدا عاشقش بود. فکر می‌کرد اگه یه روز اسمش کنار اسم رهاب آویدمهر توی عقدنامه ثبت بشه، کم‌کم دلش رو هم به دست میاره... اما اشتباه می‌کرد. ازدواجی که برای حفظ آبروی دو خانواده شکل گرفت، نه شروع یه زندگی عاشقانه بود، نه یه خوشبختی قشنگ... از همون شب اول عروسی، رهاب کاری کرد که کایلا بفهمه این خونه، خونه‌ی عشق نیست... جهنمیه که خودش با پای خودش واردش شده. رهابی که هنوز دلش پیش یه زن دیگه‌ست، هر روز یه زخم تازه روی دل کایلا می‌ذاره...با تحقیرهاش با بی‌محلی هاش.. با غروری که نفس کشیدن رو برای کایلا سخت می‌کنه. و کایلایی که با وجود شکستن‌های پشت سر هم... این قصه دارای جلد اول میباشد،به نام "رودولایت "و در همین پلتفرم دنیای رمان منتشر شده و اتمام داده شده..برای بهتر فهمیدن ماجرا لطفا جلد اول را سرچ کرده و مطالعه کنید و بعد سراغ جلد دوم یعنی "ممنوعه قلبم بیایید"

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

رهاب آروم دکمه‌ی کتشو باز کرد کراواتش رو شل کرد.
یه نفس عمیق کشید و بعد بالاخره سرشو بلند کرد و نگاش توی چشمام قفل شد.
اون نگاه هیچ شباهتی به رهابی که می‌شناختم نداشت.
این یکی یه آدم دیگه بود.
چند قدم اومد سمتم.
اون‌قدر نزدیکم شد که مجبور شدم سرمو بالا بگیرم.
چند ثانیه فقط نگام کرد و بعد خیلی آروم و تلخ خندید.
_ خوشحالی الان؟ هان؟ بالاخره به اون چیزی که می‌خواستی رسیدی! جواب منو بده.
حرفی نزدم چون صدام بالا نمی‌اومد.
پوزخندش پررنگ‌تر شد.
_دِ خب جواب بده... چه حسی داره گوه کردی تو زندگیم... گوه کردی تو زندگی خودت...
گوه کردی تو زندگی یه آدم بی‌گناه...
بعد انتظار داری من وایسم برات کف بزنم؟قربونت صدقه ت برم و نازتو بکشم؟
گلوم خشک شده بود.فقط نگاش می‌کردم.
رهاب یه قدم دیگه جلو اومد.
_ بگو ببینم...مزه‌ش چطوره؟
تلخه؟شیرینه؟ یا انقدر از بردنت کیف کردی که هنوز نفهمیدی چه گندی زدی؟
اشکام بی‌اجازه جمع شد پشت پلکم.
رهاب خندید.
_ نه...
سرشو آروم تکون داد.
این اشکا رو نگه دار.
_ هنوز اول راهی مادمازل...
هنوز هیچی ندیدی.
چونم میلزید.
_ رهاب... من فقط...
با یه حرکت دستش حرفمو برید.
_ اسممو به زبونت نیار.
صداش دیگه آروم نبود سرد و برنده بود.
_ حق نداری اسممو صدا کنی.
همون لحظه با انگشت گوشه‌ی سالن رو نشون داد.
مارال همون‌جا ایستاده بود.
لباش جمع شده بود و سعی می‌کرد جلوی اشکشو بگیره.
رهاب بدون اینکه نگاشو از من برداره، با دندونای چفت‌شده غرید:
_ اونو می‌بینی؟
جواب ندادم.
دستم می‌لرزید و یه دفعه اون‌قدر محکم چونه م رو گرفت که صورتم بالا اومد.
_ گفتم اونو می‌بینی؟
نگاهم بی‌اختیار سمت مارال رفت.
رهاب با همون خشونتش گفت:
_ کافیه...فقط کافیه یه قطره اشک...فقط یه قطره...به خاطر گوه‌خوری تو از اون چشم‌ها بیاد پایین،روزگارت رو سیاه میکنم
قسم می‌خورم بلایی سرت بیارم که هر شب آرزو کنی کاش اصلا رهاب آویدمهر رو ندیده بودی،کاش همون روزی که عاشقم شدی، مرده بودی...بعد محکم به شونه‌م کوبید.
_ فهمیدی یا نه؟!
از همین الان زندگی جفتمون جهنمه...
ولی یه فرق داره،
فرقش اینه تو با پای خودت اومدی تو این جهنم ولی منو کشوندی با خودت !
صدای صلوات دوباره سالن رو پر کرد و یکی بعد از یکی جلو می‌اومدن.
لبخند و تبریک و دعا حواله مون می‌کردن
همه‌چیز شبیه یه عروسی واقعی بود.
فقط بین من و مردی که چند دقیقه پیش اسمش کنار اسم من توی عقدنامه ثبت شده بود، حتی یه ذره هم شباهت به زن و شوهر واقعی نداشت.
زن مسنی دستم رو گرفت و با لبخند گفت:
_ الهی همیشه خوشبخت باشین دخترم...
لبخند کم‌رنگی زدم.
_ ممنونم.
همون موقع صدای عکاس بلند شد.
_ عروس و داماد لطفاً یه لحظه این طرف... فقط چند تا عکس دونفره مونده.
یکی از فامیل‌های رهاب خندید.
_ آره دیگه، اینا از همه مهم‌ترن.
همه کنار رفتن و من و رهاب وسط سالن موندیم.نگاهم ناخودآگاه سمتش رفت.
اون کت مشکی تنش اون موهای مرتب و صورت بی‌نقصش دلم رو آبش می‌کرد
اما اون چشم‌هاش اون چشم‌ها هنوز همون خشم چند دقیقه قبل رو داشتن.
عکاس دوربینش رو تنظیم کرد.
_ خیلیم عالی...
فقط آقا یه کم نزدیک‌تر وایسین.
رهاب حتی تکون نخورد و انگار اصلاً نشنیده بود.
عکاس دوباره گفت:
_ قربان... یه قدم فقط...
رهاب خیلی آروم جواب داد:
_ همین فاصله خوبه.
همهمه‌ی آرومی بین مهمونا افتاد.
عکاس لبخندش رو حفظ کرد و گفت:
_ از توی کادر فاصله‌تون زیاد میشه.
رهاب نگاه کوتاهی به دوربین انداخت.
_ مشکل کادر شماست نه فاصله‌ی من.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردن.
یکی از خانم‌ها زیر لب گفت:
_ لابد خجالتیه...
یکی دیگه خندید.
_ دامادا همه روز اول همینن دیگه.
اما من من خوب می‌دونستم این فاصله از خجالت نبود از نفرت بود.
عکاس که سعی می‌کرد اوضاع رو جمع کنه، گفت:
_ اشکالی نداره...
فقط دستتون رو روی شونه‌ی خانومتون بذارین، دو ثانیه بیشتر طول نمی‌کشه.
رهاب چند لحظه فقط به عکاس نگاه کرد.
بعد خیلی شمرده گفت:
_ اگه برای گرفتن یه عکس، مجبور باشم کاری کنم نمی‌خوام همون عکس رو نگیری بهتره.
دوربین آروم پایین اومد و لبخند عکاس هم محو شد همه ساکت شده بودن.
پدر رهاب با اخم از بین جمعیت جلو اومد.
_ رهاب...
اسمش توی سالن پیچید و رهاب بالاخره برگشت.
_ بله؟
_ داری چیکار می‌کنی؟
رهاب خیلی خونسرد جواب داد:
_ همون کاری که گفتین.
_ یعنی؟
_ گفتین عقد کن عقد کردم.
نگاهش بین من و پدرش چرخید.
_ بیشتر از این، چیزی ازم نخواین.
رنگ صورت پدرش عوض شد.
خواست چیزی بگه، اما نگاه مهمونا روی صورتش قفل شده بود.
مادرش با عجله جلو اومد.
_ عزیزم... فقط یه عکسه دیگه...
رهاب نگاه کوتاهی به مادرش انداخت و چیزی نگفت.
عکاس که فهمیده بود ادامه دادن فقط اوضاع رو بدتر می‌کنه، لبخند زورکی زد.
_ اشکالی نداره بعدا میگیرم الان انگار آقا داماد اماده نیستن.
کم‌کم همه سعی کردن فضا رو عادی جلوه بدن اما دیگه هیچ‌چیز عادی نبود.
نزدیک دو ساعت بعد آخرین مهمون هم سالن رو ترک کرد.
گل‌های روی میز هنوز بوی تازگی می‌دادن.
اما سکوت، جای تمام اون شلوغی رو گرفته بود.
کنار پنجره ایستاده بودم و تور لباس عروسم روی زمین کشیده می‌شد.
صدای قدم‌های رهاب باعث شد برگردم سمتش،
بدون اینکه نگاهم کنه، دسته‌کلید نقره‌ای رنگی رو از جیبش درآورد و روی میز انداخت.
نگاهم روی کلید ثابت موند که گفت:
_ از امشب اونجاییم.
آروم پرسیدم:
_ کجا؟
_ آپارتمانمون
چند ثانیه سکوت کردم.بعد فقط گفتم:
_ باشه...
پوزخند خیلی کمرنگی زد.
_ ذوق نکن.
اخمام جمع شد.
فقط یه سقفه همین.نه شروع یه زندگی.
نه خونه‌ای که بخوای براش رویا ببافی.
نه چیزی که فکر می‌کنی.
کلماتش یکی‌یکی بی رحمانه و سرد بینمون می‌افتادن.
_ اتاق من جداست.به وسایلم دست نمی‌زنی.
بدون اجازه وارد اتاقم نمی‌شی.
نفسم آروم بالا اومد و خواستم چیزی بگم.
اما ادامه داد:
_ جلوی خانواده‌ها هر نمایشی خواستی بازی کن.
هرقدر دوست داری نقش عروس خوشبخت رو بازی کن.
اما وقتی در اون خونه بسته شد دیگه فقط حقیقت می‌مونه.
مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کردم.
آروم پرسیدم:
_ حقیقت چیه؟
چند ثانیه نگاهم کرد بعد خیلی کوتاه گفت:
_ حقیقت اینه که این ازدواج، انتخاب من نبود.
مکث کرد.
کلیدها رو دوباره برداشت و توی دستش چرخوند :
_زمان لازم دارم تا باهاش کنار بیام.
اینو گفت و از کنارم رد شد.
بوی عطرش چند لحظه توی مشمام مونده بود
همون‌جا ایستادم و نگاهم روی در بسته مونده بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت

  • نسترن

    در پارت 230

    آره همینه👍🏼جواب بده دختر تا یه حدی سکوت خوبه

    ۸ ساعت پیش
  • نسترن

    در پارت 220

    خیلی ممنون

    ۲ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 220

    چرا انقدر پارتا تکرار میشن بعضی جاها

    ۳ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عزیزم گاهی اشتباه میشه سعی میکنم اشتباه نشه دیگه

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 210

    دست بدبختو ول کن .بابا شکست

    ۳ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😭😭

    ۲ روز پیش
  • شیرین

    در پارت 40

    واقعا این رمان عالیه خیلی جذاب و زیبا

    ۵ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مرسی از لطف صما مچکرم

    ۵ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 180

    خیلی خوب بود ولی دیگه رهاب خیلی داره زیاده روی میکنه چندش فک میکنه تحفست

    ۶ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۶ روز پیش
  • نسترن

    0

    نمیدونم چرا دنیای رمان امروز بازی دراورده سکه نمیده؟!

    ۶ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    در قسمت زنگوله بگید پشتیبانی براتون حل کنن

    ۶ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 170

    امیدوارم روزی برسه که التماس کایلارو بکنه

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    امیدواریم

    ۷ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 150

    ای بابا چرا همچین میکنه رهاب😒

    ۱ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 170

    وای کایلا چقدباید تحمل کنه

    ۱ هفته پیش
  • نسترن

    در پارت 130

    عجب آدمیه این رهاب خان🥴

    ۲ هفته پیش
  • نسترن

    در پارت 110

    خوبه اگه یکم پارتها بیشتر بشه بهترم میشه☺😍

    ۲ هفته پیش
  • نسترن

    در پارت 100

    آخه مرد مومن تو که دوسش داری چرا همچین میکنی؟!

    ۲ هفته پیش
  • نسترن

    در پارت 80

    لایک دارین😍

    ۲ هفته پیش
  • ..‌

    0

    سلام خسته نباشید بنظرم اخرش مارال میره کنار وکایلا به عشقش میرسه🫠

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️