رمان عشق ارباب
- به قلم darya
- ⏱️۱۸ ساعت و ۴۲ دقیقه
- 109K 👁
- 515 ❤️
- 406 💬
ستاره در پی مرگ ناگهانی خواهر دوقلویش مهتاب و به وصیت او،قبول می کند که نقش او را درخانه اش ودر کنارشوهر خواهر خشک و مرموزش بازی کند حالا با حضور او آرامش به خانواده برگشته ولی شعله های انتقام درکنار عشقی نوخاسته ستاره را وادار می کند که...
- چی باید بگم دیگه باید به نرگسی بگم دوتا بشکه بگیره
آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و با حالت بهتی گفت
آناهیتا : بشکه برای چی
با اخمی نگاهش کردم و همانطور که سرم را تکان می دادم گفتم
- برای چی داره ...بدبخت مامان بابا چه آرزوهایی که برامون نداشتن
با اخمی از جایش بلند شد و دست به سینه رو به رویم ایستاد و با چشمان ریز شده گفت
آناهیتا : فیلمم کردی ستاره دیگه
با جدیت نگاهش کردم و نوچ نوچی کردم و گفتم
- برات متأسفم من به فکر توام... باید بگم سرکه هم بگیره
آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد
آناهیتا : این چرت و پرتا چیه داری واسه خودت می گی ...بشکه... سرکه
- خواستگاراتو از قلم انداختی
آناهیتا با نگاه مشکوک شده یک قدمی نزدیک آمد و گفت
آناهیتا : ستاره زر نزن درست حرف بزن ببینم داری چی می گی
محکم به پیشانی ام زدم و با تأسف گفتم
- خاک بر سرم کنن من فقط چهار پنج سال نبودم ... ای خدا چرا آخه این دختر
آناهیتا پر حرص جیغی کشید و پاش رو محکم به زمین ماننده بچه ها کوبید و گفت
آناهیتا : ستاره داری می ری رو اعصابم ها
- نوچ ...نوچ .. نفهمم که هستی ... اعصاب معصاب درست حسابی هم که نداری ... دیگه چه انتظاری می تونی داشته باشی ..باید برم پیش نرگسی و بهش بگم بره دوتا بشکه بگیره ...وقتی برای من خواستگار بیاد و تورو ببینن از همون در فرار میکنن می رن پس همون بهتر من و تو با هم باشیمو نرگسی ما رو تر...
هنوز حرفم به اتمام نرسیده بود که آناهیتا با جیغی که کشید به طرفم خیز برداشت
آناهیتا : ســــتاره!
با خنده پا به فرار گذاشتم و از اتاق خارج شدم ... نرگس جون از جیغ ما با ترس با دستکش های کفی و بشقا به دست از آشپزخانه خارج شده بود و با چشمان گرد شده نگاهمان می کرد ...خنده ی پر صدایی کردم و پشت مبل پریدم
آناهیتا : وایسا گیس بریده
همونطور که پشت مبل ایستاده بودم ابرویی بالا انداختم
- نه عزیز من به ایستم این گیسامو از دست می دم
آناهیتا : ستاره با زبون خوش بهت می گم بیا اینطرف
- اااا زبون دیگه ام مگه حالیت می شه
خنده ای کردم که آناهیتا با چشمان به خون نشسته از عصبانیتش نگاهم کرد ... نرگس جون که نگاهمان می کرد سرش را با تأسف تکان داد و دستکشهایش را خارج کرد و گفت
نرگس جون : چیه چتونه شما دوتا
همانطور که با خنده نگاهم به آناهیتا بود که با چشمانش برای خط نشون می کشید ...با خنده بلند گفتم
- و آنگاه آناهیتا خشمگین می شود
نرگس جون نگاهش را از من گرفت و نگاهش را به آناهیتا دوخت
نرگس جون : آناهیتا
آناهیتا با حالت زاری نگاهش را به نرگس جون دوخت و بر روی زمین نشست و محکم به سرش زد و گفت
آناهیتا : آخه خدا من چه گناهی توی درگاه تو کردم ... من بگم غلط کردم من بگم دیگه نمی رم سراغ این حیوون ..من اگه بگم..
پریدم وسط حرفش و گفتم
- بگو چیز خوردم
آناهیتا با حواس پرتی حرفم را تکرار کرد
آناهیتا : من بگم چیز خوردم...
با گفتن این حرفش انگار که به خودش می آید با تعجب سرش را بالا میگیرد و نگاهم می کند که با دیدن ابرهای بالا رفته ام و خنده ی روی لبم ...محکم به دهانش می زند ...نرگسی که خنده اش گرفته سری با تأسف برای ما تکون می دهد و به آشپزخونه می رود .. آناهیتا جیغی می کشه ... با یک خیز از بالای مبل پریدم و جلوی دهانش را گرفتم
- هیــس اژده ها همسایه ها می شنون
آناهیتا که حالا دستش به من رسیده بود موهایم را گرفت ... هنوز نکشیده جیغی کشیدم
- آناهیتا موهای نازنینم رو بکشی خودت رو مرده حساب کن
آناهیتا دستم را که بر روی دهانش گذاشته بودم را گازی گرفت و خودش رو روی من انداخت ... با چشمان گرد شده به اون که بالای من نشسته بود نگاه کردم و با جیغ گفتم
- هیولا بلند شو شکوندیم
ابرویی بالا انداخت
آناهیتا : جام خوبه شما راحت باش
- من ناراحتم حالا بلند شو لگنم شکست
آناهیتا خنده ای کرد ... با حرصی گفتم
- زهرانار به چی می خندی تو
آناهیتا : آخه من کجاشو روی لگن تو نشستم
خودمم خنده ام گرفته بود اما با جدیت نگاهش کردم و گفتم
- آناهیتا رژیم هم خیلی خوبه بگیری کسی بهت چیزی نمی گه
آناهیتا با اخمی نگاهم کرد و دستش را بالا برد که مشتی به بازویم بزند که... با صدای زنگ تلفن ..هر دو نگاهمان را به تلفن می دوزیم ...برای اولین بار توی این دو هفته ای که امده بودم ... این تلفن به صدا در آمده بود ...نرگس جون با اخمی از آشپزخونه خارج شد ...با دیدن ما در آن حالتچیزی بگوید که با زنگ تلفن فقط سرش را با تأسف تکان داد و به طرف تلفن به راه افتاد ... نگاهی به آناهیتا کردم که هنوز رویم نشسته بود و به نرگس جون خیره شده بود ... با اخمی به عقب هلش دادم که از رویم افتاد
- گمشو اونور جا خوش کرده واسه من
آناهیتا خنده ای کرد و رو به من و گفت
آناهیتا : ولی ستاره خوش به حال شوهرت
ابروییبالا انداختم و گفتم
Sera
0بایدبگم بعضی از حقایقشونمیتونیدزودحدس بزنید
۷ روز پیشNima
1درگل خوب بود ولی خیلی طولانی شد وبعضی جاهای داستان گنگ ونامفهوم،متشکرم
۲ هفته پیشبهترین رمان بود
0بهترین رمانی بود ک خوندم عالی بود
۲ هفته پیشآیدا
0واقعا خوشحالم که وقت گذاشتم و خوندمش آفرین به قلم نویسنده👌
۲ هفته پیشپرستو
1بد نبود ولی خیلی جاها طولانی و بی سروته نوشته شده بود میشد تو ۵۰۰ صفحه به بهترین شکل نوشته بشه نویسنده خواسته خیلی معمایی بشه ولی خب جذابیتشو از دست داد
۲ هفته پیشسحر
0عالیییییی خیلی خوببب
۳ هفته پیش♥♥
0بهترین رمانی بود که خوندم واقعا زیبا بود ♥
۳ هفته پیشهدیه
1سلام راستش من دوسش داشتم ولی غلط املایی هاش آدمو اذیت میکرد و امیرپاشا چیشد اصلا ولی خوب دست سازنده درد نکنه و پیشنهاد میکنم بخونید بای❤
۳ هفته پیشzohre.R
4من آخرم نفهمیدم امیرپاشا چیشد، چرا اسم بچه پویا ستاره شد، دستگاه هارو کشیدن چجوری ستاره زنده بود ، روابطشونم ک انقد درهم برهم بود اعصابم خورد شد 😐😐😐
۲ ماه پیشKhazan
0عالی بود احسنت.. نخسته نویسنده عزیز
۳ ماه پیشهوووف
1موضوعش جالب بود ولی اشکالات متن و غلط های املایی واقعا ادمو اذیت می کرد
۵ ماه پیشSoso
0مثه کانون خونواده که زده قانون یا ضرب المثل خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است که گفته بود گریه تلخ من از خنده غم انگیز تراست ویرایشش افتضاح بود
۳ ماه پیشفاطمه
1بهترین رمانی که تا حالا خوندم ❤️❤️
۴ ماه پیشزهرا
0خیلی رمان قشنگیه بهتون پیشنهادمیدم بخونیدش
۵ ماه پیشSoso
1سلام نویسنده عزیز خسته نباشید میگم بابت وقتی که گذاشتی واسه نوشتن اما ی سوال مگه دختر قصمون مسلمون نبود وهمش نگران خیانت نبود چطور همش توی بغل پسره بود خوب بود ولی ویرایشش و همینطور داستانش باتوجه به جامعمون افتضاح بود
۵ ماه پیش
زینب
0عالی بود با اینکه بار چندم میخونم