دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان اربابی خون در آستین ماه اثر زهرا خزائی

رمان ماه محال

  • زبان فارسی
  • 48.4K 👁
  • 99 ❤️
  • 61 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ماه محال

تابان، تک‌دختر زیبا و مغرورِ یکی از پولدارترین و بانفوذترین مردای تهران در سال ۱۳۲۴... دختری که همه برای به دست آوردنش صف کشیدن،خاستگار داره قطار قطار..ولی دلش گیر یه پسرِ شارلاتان و خطرناک میشه.. کاوه! پسری با لبخندای وسوسه‌کننده و چشم‌هایی که انگار هزار تا راز توش قایم کرده. تابان دزدکی باهاش عقد می‌کنه... پنج ماه، زنِ مردیه که فکر می‌کنه عشق زندگیشه... اما حتی اجازه نمی‌ده لمسش کنه، چون ته دلش هنوز یه ترس عجیب داره... تا وقتی که یه نفر برمی‌گرده... کیوان جهانشاه! پسرعموی سرهنگش... مردی که سال‌ها فرنگ بوده و حالا با ابهت، سرد، خشن و ترسناک برگشته تا سرهنگ ژاندارمری تهران بشه. مردی که با یه نگاهش همه ساکت می‌شن... وقتی می‌فهمه تابان،همبازی بچگیش گم شده، زمین و زمان رو به هم می‌ریزه تا پیداش کنه... و لحظه‌ای که کاوه رو کنار تابان می‌بینه، بدون رحم دستگیرش می‌کنه و می‌اندازتش زندان. از همون‌جا نفرت تابان از کیوان شروع میشه. اما همه‌چیز اون‌قدری که تابان فکر می‌کنه ساده نیست... کاوه آزاد میشه... دوباره برمی‌گرده سمتش... در زمانی که تابان هنوز خیال می‌کنه عاشقشه ولی وسط دعواها، غیرتی شدن‌ها، نگاه‌های خفه‌کننده و مراقبت‌های بی‌رحمانه‌ی کیوان، می‌فهمه عشق واقعی چه شکلیه...! اما یه راز تیرخلاص به عشق تابان به کاوه میزنه و همه‌چیز رو نابود می‌کنه. کاوه از اول برای انتقام بهش نزدیک شده بوده... و درست همون موقع که قلبش برای پسرعموی سرهنگش می‌لرزه... و حالا تابان می‌مونه و مردی که ازش متنفر بود... ولی بیشتر از هر کسی، کنار اون احساس امنیت می‌کنه. کیوان جهانشاه... سرهنگِ مستبدی که بلد نبود عاشق بشه، تا وقتی که تابان، دیوونه‌اش کرد...

پارت اول


تابان
پنج ماه به سر رفت… پنج ماهی که برایم نه شبیه زندگی بود و نه مرگ. یک جور برزخِ طولانی بود برام…
جایی میان ترس از پدرم، شرم از کاری که کردم، و نگاه‌های کاوه که گاهی پر از صبر بود، گاهی پر از گله‌ی بی‌صدا بود...
من و کاوه در خانه‌ای کوچک زندگی می‌کردیم.
کاوه همه‌چیز را فراهم کرده بود و میگفت تو امانتی، تا وقتی خودت نخوای، حتی نفسمم بهت نمی‌رسه ....
و واقعاً هم همین بود.
۵ ماه بود که خویشتن داری میکرد
نه به‌خاطر اینکه نخواد… به‌خاطر اینکه من نمی‌تونستم
عذاب وجدان مثل پتکی رو سرم می‌کوبید.
شب‌ها با فکر پدرم می‌خوابیدم؛ تصویر چهره‌ی شکسته‌اش، چشم‌هایی که احتمالا اشکی بود و تصویر مادرم که بین آشفتگی خانه راه می‌رفت و اسمم را آرام صدا می‌زد.
همه‌ی این‌ها مثل قفسی دور سینه‌ام پیچیده بود.
بعد از مدت‌ها سکوت، کاوه نفسش را آه‌مانند بیرون داد و روبه‌رویم نشسته بود. نگاهش انگار زخمی بود.
- تابان… پنج ماهه شوهرتم. پنج ماهه همین‌جوری کنارمی… انگار غریبم برات.
اگه قرار بود این‌طوری بشه… خب می‌گفتی. اصلاً عقد نمی‌کردیم.
تو برمی‌گشتی خونتون… منم تحویلم می‌دادی به مأمورا. تموم می‌شد.
چیزی در صدایش ترک برداشت.
یه جور خستگیِ تهِ قلبش فریاد میزد
سرم پایین افتاد. انگشت‌هام رو هم فشار می‌دادم، نمی‌دونستم چطور نگاهش کنم.
- نه کاوه… این‌جوری نگو… من…
واقعاً حالم خوب نیست.
من هنوزم می‌ترسم… از پدرم، از کاری که کردم، از نگاه مردم… من هنوز… نمی‌تونم زن واقعیت باشم.
نه چون تو بدی من عاشقتم کاوه ولی چون من گمم واقعا...
زمان می‌خوام. شاید… شاید با زمان… بتونم کنار بیام. بتونم… بهت نزدیک بشم.
لبخند کوتاه و تلخ و نصفه‌نیمه‌ای زد.
انگار حرف‌هایم هم دلداریش بود، هم بیشتر زخمی اش کرد.
- زمان…؟! باشه. من که پنج ماه وایسادم، پنج سال هم وایمیستم...
اما تابان… فقط یه چیزو بدون. من ازت نمی‌خوام به کاری که کردی فکر نکنی فقط نذار این فاصله بکشتَم.
نذار فکر کنم تو از بودن کنار من پشیمونی.
خودم را جمع کردم و نگاهش کردم. برای اولین بار بعد مدت‌ها عمیق به چشمانش خیره شدم!
- پشیمون نیستم…
فقط… هنوز راحت نیستم ..ولی… قول می‌دم تلاش کنم این حصار رو بشکنم.
چشمانش برق کوتاهی زد‌.همونی که تو ۵ ماه با وجود اوضاعی که داشتیم هنوز خاموش نشده بود.
- همینو می‌خواستم. فقط همین.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 13 درصد تخفیف

فقط تا 1 روز دیگر ( تا پایان روز پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ماه محال

  • لونا

    0

    سلاام عزیزم از *** برای وی ای پی پیام میدم که گفتید دینجا پیام بزارید

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عضو شدید مستقیما

    ۳ هفته پیش
  • دویار ❤️

    در پارت 561

    واقعا قشنگ بود بی صبرانه منتظر فصل دوم هستم

    ۴ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست داشتید حتما فصل دوم هم گزاشته میشه

    ۴ هفته پیش
  • دویار ❤️

    در پارت 460

    انگار تابان عاشق شد رفت 😁

    ۱ ماه پیش
  • دویار

    در پارت 420

    دلم برای کاوه سوخت خیلی شکنجه شد بود ولی تابان باهش بد کرد میتونست یکم آروم تر باشه در هر صورت که نمی رفتی دختر

    ۲ ماه پیش
  • راضیه حیدری

    0

    سلام گفته بودین اینجا پیام بدیم برای عضویت رمان ماه محال.

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    زیر پارت رمان نظر بزار گه بشه عضو بشی

    ۲ ماه پیش
  • راضیه حیدری

    0

    سلام عزیزم من از وی ای پی ماه محال آمدم گفتی که تو این برنامه پیام بدم.

    ۲ ماه پیش
  • سلنا

    0

    سلام عزیزم از vipروبیکا پیام میدم که گفته بودید

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    زیر رمان مورد نظرتون بگید

    ۲ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    من عضو ماه محال vip هستم از *** اومدم چنل رو پاک کردید، گفتید اینجا پیام بدید

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عضو شدید

    ۲ ماه پیش
  • زهرا نوری زاد

    0

    خیلی قلم خوبی دارین من تو *** عضو vipبودم لطفا منم عضو کنین اینجا ادامه رمان رو بخونم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عضو شدی گلم

    ۲ ماه پیش
  • Fatemeh*

    0

    سلام من میخوام عضویت این رمان زیبا رو بگیرم فقط اینکه امروز شنبه بود من چک کردم پارتی ارسال نشده پارت گذاری این رمان سروقت هست ؟ یا ما باید تو خماری بمونیم 😄

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    سر وقت پارتها شنبه دوشنبه چهارشنبه سر ساعت تایین شده ارسال میشن

    ۳ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    امروز یکشنبه س شنبه نیست

    ۳ ماه پیش
  • سمیرا محبت

    0

    حرفی ندارم فقط می خوام بگم من دیگه آدم سابق نمیشم خیلی رمانش قشنگه کاش هیچ وقت تموم نشه

    ۳ ماه پیش
  • Hasti rahil s😉

    0

    خانم خزائی یکی از بهترین نویسنده هاست رماناشون واقعا همیشه میترکونه قطعا ماه محال هم یکی از بهترین اثر هاشون هست😎

    ۳ ماه پیش
  • محدثه ملکی

    0

    عاشق کیوان شدم رفت...چقد خوووووبه این بشر..تابان یا بله بگو یا خودم زنش بشم😭😭🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • سوسن سیامک یار

    0

    اصلا روانم تو پارت اولش جا مونده دارم میرم برا خرید عضویت 🥲

    ۳ ماه پیش
  • Tarane😇

    0

    قشنگ ترین رمان تاریخی که خوندم اصلا خیلی عسله🤩🤩🤩

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 13 %
هنوز عضو رمان نشدی؟