تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت یک :
دستم رو چمدون سرد و سنگین مونده بود. انگار قرار بود این چمدون، تمام سنگینی دنیای من رو حمل کنه. خونهی رویاهام، حالا شده بود یه زندون خفه، پر از بوی سیگار و دود تلخ خیانتِ شاهرخ...
تکیه داده بود به چارچوب در. سیگارش روشن بود و پشت هم کام میگرفت. نگاه سرد و بیروحش، باعث شده بود وجودم یخ بزنه.
صداش، بم و بیتفاوت، مثل پتک خورد تو سرم:
_حتی یه تار موهاتم نباید اینجا بمونه. هر چی که از من داری جا میذاری، هر چیم که یادت رو زنده کنه، باید با خودت ببری.
صدام لرزید، انگار که یه پرندهی زخمی تو قفس سینهام تقلا میکرد. سعی کردم قوی باشم، ولی واژه به واژه حرفاش، مثل خنجر فرو میرفت تو قلبم.
با اون پوزخندِ لعنتی که رو لبش بود، ادامه داد:
_بذار از همین الان بهت بگم، وقتی جهازشو میاره، نمیخوام حتی رد پایی از تو اینجا باقی بمونه. نمیخوام اول راهی حالش بد بشه یه وقت... اوکی؟
و اون "اوکی؟" آخرش، انگار حکم مرگ من رو امضا کرده بود.
اشکهام شروع کرده بودن به لغزیدن روی گونههام، ولی زورشون به اون بغضِ خفه کننده نمیرسید. بینیم رو بالا کشیدم.
_حیف تربیت مادرت واقعا متاسفم...
پوزخندش عمیقتر شد. دود سیگارش رو مستقیم فوت کرد تو صورتم.
_دهنتو گلِ بگیرخفه شو ! زودتر گورتو گم کن.
اون لحظه... اون لحظه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. سدِ مقاومتِ نداشتهم شکست.
اشکام مثل سیل راه افتادن.
صدام نالهوار شده بود.
_چقدر بد میشد اگه یه بچه دقیقاً از جنس تو توی وجود من رشد میکرد... برو بمیر! دیگه حاضر نیستم حتی برای یه لحظه دیگه ببینمت. لیاقتت همون دختره ست. خوشبخت بشید!
اون حرف آخر، انگار دنیاش رو تکون داد. یه لحظه سکوت کرد.
سکوتش فقط چند ثانیه طول کشید…
یه قدم برداشت سمتم.بعد یکی دیگه.
نفسم بند اومده بود، اما عقب نرفتم.
یه دفعه مچ دستمو محکم گرفت. اونقدر که استخونم تیر کشید.
قبل از اینکه حتی بفهمم چی شد، منو کشید سمت دیوار و کوبیده شدم به دیوار....
پشتم محکم خورد به دیوار و نفس از سینم پرید بیرون.
مثل وحشیا دستش هنوز دور مچم قفل بود.
صدام بالا رفت:
_آخ...دستمو شکستی ولم کن کثافت..
درست مثل یه پرنده اسیر بودم بین چنگالش....اونقدر که گرمای نفسش میخورد به صورتم ..
تقلا کردم و سعی در پس زدنش داشتم ولی زره ای تکون نخورد
سرش رو خم کرد پایین. نگاهش مستقیم قفل چشمام شد..
جیغ زدم:
_گمشو عقب شاهرخ...دست کثیفتو به من نزن...ازت متنفرم لعنتی نکن...
_ کاری نکن قبل رفتنت اتفاقی بیوفته که دوسش نداریپس انقد برای من زیاده خوری نکن گلبرگ.
یه لحظه برام همهچی وایستاد.
نفس هام به سختی رفت و برگشت میکرد انگار دیوونه شده بود..
یه تیکه آتیش شده بود...
مچم رو ول نمیکرد ،اونقدر فشارش میداد که احساس میکردم دستم داره خورد میشه...
به حالت تسلیم لب زدم:
_خیلی خب شاهرخ...خیلی خب برو کنار میخوام برم از این سگ دونی دارم خفه میشم...بکش کنار...خودتو بکش کنار گفتم...
پوزخندی زد،از همونا که دل و ایمون برای این قلب لعنتی نمیزاشت:
_میخوام یکم خوش باشیم باهم..بعد برای همیشه گمشی از زندگیم عجله نکن برای رفتن...
انگار برق از سرم پرید باحرفش،چند بار پشت هم پلک زدم،مدتها بود که بین من و شاهرخ هیچ رابطه ی صمیمانه ای وجود نداشت
درست از وقتی فهمیدم چجوری بهم خیانت کرده بود برام غریبه ترین غریبه شده بود،و حالا که هرلحظه احساس میکردم هوا کم میاد و اکسیژن نمیرسه و خفه میشم..
دستم رو به سینه ی پهن و ورزشکاریش کوبیدم و زره ای از جاش تکونش دادم:
_من بمیرمم با تو دستتو نمیگیرم که زنده بمونم،انقد ازت چندشم میشه که الان احساس میکنم با تو زیر این سقف باعث شده نجس بشم،بکش کنار میخوام برم!!!
با حالتی بد پچ زد:
_اینجا من حکم میکنم گلبرگ،اول یکم خوش باشیم بعد گم شو از زندگیم.
.......
توی وجودم مثل هزارتا میخ بود، اما دردِ توی قلبم از همه دردناکتر بود.
نگاهش سرد بود، اونقدر سرد که انگار نه انگار چند ساعت پیش اتفاقی افتاده بود.
با صدایی که از شدت بغض و درد میلرزید، رو به چشمهای بیروحش گفتم:
_ازت متنفرم شاهرخ... از تمام چیزی که هستی متنفرم!
بدون اینکه حتی پلک بزنه، با لحنی خشک و بیرحمانه گفت:
_ده دقیقه وقت داری از این خونه گم شی بیرون. چهل دقیقه دیگه با نگین قرار دارم.
دنیا دور سرم چرخید. با دستهایی که از درد و لرزش به سختی کنترل میشد، شروع کردم به پوشیدن مانتوم...
هر حرکت، هر تکون خوردن، انگار خنجر بود به بدنم. چمدونم رو که کنار در ورودی منتظر بود، با تمام توانم کشیدم.
درست وقتی خواستم در رو باز کنم، صدای بم و تحقیرآمیزش بلند شد:
_گلبرگ!
فقط شاهرخ بود منو اینطور صدام میزد، بقیه فقط "گلی" صدام میزدن. اما من حتی نتونستم برگردم. اجازه نمیدادم ببینه چطور دارم فرو میپاشم.
شاهرخ با تمسخر ادامه داد:
_خیانت کردم تا بفهمی وقتی از روز اول ازدواجمون گفتم نمیخامت و پاتو کردی توی یه کفش گفتی عاشقمی، بفهمی تاوان داره این ازدواج شخمی حالا گمشو بیرون.
تیر کشیدن قلبم به اوج رسیده بود.بدون اینکه رو برگردونم، با صدایی که از شدت نفرت، تیز و برنده بود، گفتم:
_وای به حال اون دختر، که گیرِ یه اشغال مثل تو افتاده!
بعد با صدایی که از همیشه خشنتر بود، آروم گفت:
— زرت و پرت نکن و منتظر بچم از نگین باش…
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Jenna
2واقعا رفتارش در تضاد با عقلانیت و توهین به شعور یک انسانه یارو بهت خیانت کرده میگی ازش متنفری بعد زرتی می پری تو بغلش خب مثل ادم مقاومت کن
۳ هفته پیشحنا
0چه شروع جذاب و چه مرد حرص دربیاری :/
۳ هفته پیشSaya
0شاهرخ یه جوری تاکسیکه که آدم رغبت نمی کنه حتی بهش فکر کنه چه برسه به عشق :/
۳ هفته پیشمهسا.م
0اینکه گلبرگ بیچاره با توجه به رفتارای شاهرخ هنوزم دوسش داره هم رو مخه هم اینکه یجورایی دردناکه..داستانشون و دقیق نمیدونم ولی کاش اگه قرار بود اینجوری بشه گلبرگ از همون اولم زنش نمیشد🥲
۳ هفته پیشآیناز
0ای بابا، عاشق چی اینه آخه=))
۳ هفته پیشنگار.م
0شروع خوبی داشت، با گفتن اون حرف شاهرخ درمورد خیانتش، کنجکاو شدم بدونم ماجرای ازدواجشون چی بوده؟
۳ هفته پیشمهدیه
0از همین الف آغاز رمان فحش رو همه جوره نثار شاهرخ گردم مردک فکر کرده کیهه خیانت کرده افتخارم میکنه به غلطاشش نمیدونم قراره چی بشه ولی وایب شاهرخ به شدت برام منفیه
۳ هفته پیشسوگند عزیزی
0واه دارم دیوونه میشم.. آیا رواست به شاهرخ فحش بدم؟😒 بیچاره گلبرگ.. خیلی حس بدیه که آدم همچین تجربه تلخی داشته باشه🥲
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
بله دقیقا
۳ هفته پیشرها اصغری
0وای! چه شروع سنگینی. خدا قوت خانم خزایی.. تو چند خط اول گفتم شاهرخ سیلی لازمه. ولی مشخصه جریان یه چیز دیگه ست.
۳ هفته پیشعاطفهمیرزائی
0سلام شروع خوب و غم انگیزی داشت. خودخواهی یک مرد رو خوب به تصویر کشیدی.. مونولوگ و دیالوگ لحن محاوره داره و راحته برای هضم کلمات.. مشتاقم برای ادامه..
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مرسی قشنگممممم
۳ هفته پیشح.منتظری
0حس گلبرگ رو از خیانت و انتخاب اشتباهش رو خیلی خوب توی این پارت نشون دادید. یه حدس هایی میزنم برای ادامه داستان و منتظرم ببینم اتفاق می افته یا نه😂
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
🥹مرسی عزیزم
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
🥹مرسی عزیزم
۳ هفته پیشسمانه حسینی
1وای زهرا جان شروع عالی بود جیگرم خون شد برای گلبرگ خدا لعنتت کنه شاهرخ بدبخت بشی ایشالا با نگین 😡
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
امین واقعا ....مرسی زیبا جانم بابت نظر قشنگت
۳ هفته پیشآناهیل
0وای چرا نمیشه کامنت رو ویرایش کرد خواستم بنویسم گلبرگ نوشتم تگرگ🫣😂
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
😂😂فدات سرت شبیه همن
۳ هفته پیشآناهیل
0چه شروع پر از زد و خوردی خدا رحم کنه🤭🤭
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
😥😥😂😂
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
😥😥😂😂
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Fatii
0عشق و علاقه گلبرگ غیر منطقیه واقعا نمیشه دوس داشتن همچین مردی رو درک کرد، نباید تن می داد به موندن و بیشتر تحقیر شدن امیدوارم در ادامه آدم بشه