خلاصه رمان :
برزین نیکنام... مردی خوشتیپ، باوقار و مرموز که دو ساله حتی یه شب هم همسرِ به کما رفتهش، ترنم، رو تنها نذاشته. وفاداری عجیبش باعث شده همهی پرستارای بیمارستان ازش به خوبی یاد کنن و حسرت داشتن همچین مردی رو داشته باشن.، اما پشت اون سکوت و آرامش و وفاداری، رازهایی خوابیده که هیچکس ازشون خبر نداره. بلوط، پرستار بخش مراقبتهای ویژهست؛ دختری که هر روز بین مرگ و زندگی رفتوآمد میکنه و به دیدن اشک و درد عادت داره. اما بین همهی مریضهای بخش، همین برزین نیکنام هست که همیشه توجهش رو جلب میکنه. همهچیز از شبی عوض میشه که یه اتفاق غیرمنتظره، بلوط رو وارد زندگی شخصی برزین میکنه. از اون شب، کمکم پای بلوط به خونهای باز میشه که هنوز همهجاش بوی ترنم رو میده؛ خونهای که انگار زمان توش دو ساله متوقف شده. اما هرچی بیشتر به برزین نزدیک میشه، سؤالهای بیشتری توی ذهنش شکل میگیره. یه پروندهی مشکوک و حرفهایی که نصفهنیمه میشنوه و رازی که انگار همه ازش میترسن... درست وقتی بلوط سعی میکنه حقیقت رو پیدا کنه، خودش هم ناخواسته وارد بازی خطرناکی میشه که دیگه راه برگشتی براش نمیذاره. حالا بین مردی که هنوز با تمام وجود عاشق زنش هست و دختری که نمیخواست دلش درگیر بشه و زنی که شاید بیدار شدنش زندگی خیلیها رو زیر و رو کنه، سرنوشتی رقم میخوره که هیچکس انتظارش رو نداره... واقعاً اگر ترنم یه روز چشم باز کنه چه رازی باهاش بیدار میشه؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان خفته در راز - پارت 61
ـ بابامه؟ نگاهش دوباره روی صفحهی گوشی افتاد. دستهاش هنوز میلرزید. ـ آره... صداش آنقدر آروم بود که به زحمت شنیدمش. نگاهم رفت سمت گوشی. ـ پس چرا جواب نمیدی؟ لبش رو به هم فشار داد. ـ نمیتونم. ابروهام درهم رفت. ـ ترنم، نصف شبه. بابام این موقع زنگ زده. معلومه یه چیزی شده. سرش رو پایین...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 60
خونه ساکتتر از همیشه بود. ترنم روی مبل نشسته بود و تلویزیون روشن بود، ولی معلوم بود حواسش به چیزی که پخش میشه نیست. برزین از اتاق بیرون اومد و نگاهش روی ترنم مونده بود از وقتی برگشته بودن، رفتار ترنم عجیب شده بود. نه اینکه حرف نزنه حرف میزد، جواب میداد، حتی گاهی لبخند میزد. اما یه چیزی...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 59
_باید یه چیزایی برای بعد بمونه. چند لحظه نگاهش کردم. این پسر واقعاً تصمیم گرفته بود من رو دیوونه کنه! _تو عمداً نمیخوای بگی، نه؟ خندید. _شاید. _سهیل! _جانم؟ با جانم گفتنش به جوری شدم و لب زدم: _حداقل یه سرنخ بده. _چه سرنخی؟ _مثلاً... همسن خودته؟ چند ثانیه فکر کرد. _تقریباً. ابرو بال...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان خفته در راز - پارت 58
فنجون قهوهام رو برداشتم و یه جرعه خوردم. چند لحظه بعد، بیهوا پرسیدم: _راستی... نگاهش از فنجونش بالا اومد. _هوم؟ _جدی کی میخوای ازدواج کنی؟ لبخندش محو شد. نه اینکه ناراحت بشه... انگار یکدفعه ذهنش رفت جای دیگهای. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. اونقدر طولانی که کمکم معذب شدم. _چیه؟ جو...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش

زهرا خزائی | نویسنده رمان
به زودی منتشر میشه فصل دوم
۵ روز پیشماهرخ
در پارت 610شاید بهش *** شده و فقط پدر برزین درجریانه
۷ روز پیشمحرابی
در پارت 610نمیدونم چرا شک کردم به این که پدربرزین بلایی سرش آورده. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم
۱ هفته پیشمحرابی
در پارت 600نکنه باباش تهدیدش میکنه باید ساکت بمونه وچیزی نگه. کنجکاوشدم خیلی. ممنونم
۲ هفته پیشمحرابی
در پارت 590حق داری بلوط جان منم گیج شدم که برزین این همه میگه عاشق ترنمم وفراموشم کن چرا براش مهمه باسهیل بری تو رابطه. سهیل خیلی خوبه کاش دل بکنی ازبرزین وباسهیل خوب بشی. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم
۲ هفته پیشمحرابی
در پارت 580آخی سهیل بدجوری عاشق شده کاش زودتر دل بلوط باهاش یکی بشه وغرزینو یادش بره. ممنونم زیبا بود خیلی خدا قوت
۲ هفته پیشمحمدطاها
در پارت 570چقدر کم پارت مینویسین ادم دوست داره زودتر بقیه داستان رو بدونه این قدر کم مینویسین لااقل هر روز یه پارت بزارین یا دوتاش کنین واقعا جذاب هست و میخوام بقیه اش رو بدونم چی میشه ممنون از قلم زیباتون
۲ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
مچکر از لطف شما.هفتگی ۳ پارت داریم
۲ هفته پیشمحرابی
در پارت 570ممنونم عالی مثل همیشه خدا قوت. امیدوارم سهیل بتونه برزین رو ازذهنش خارج کنه. ولی چرااحساس میکنم بلوط سهیل رو دوست داره
۳ هفته پیشMasi
در پارت 560لطفاً پارت هارو سریع تر بزارید خیلی طول میدین
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
چه طولی عزیز من هفتگی ۳ پارت داریم
۳ هفته پیشمحرابی
در پارت 560واقعا به قول بلوط توکه میگی فاصله بگیربازچرا میپرسی وچرا غیرتی میشی تو که عاشق زنتی. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت
۳ هفته پیشniko
در پارت 550نویسنده عزیزم میشه یه خواهش کنم که عکس شخصیت برزینو عوض کنی چون حس میکنم خیلی دیگه بزرگه و اینکه عکس سهیل رو بزاری ماچ بهت
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
یعنی چی بزرگه..همونه دیگه
۳ هفته پیشniko
در پارت 550منظورم از لحاظ ابعادیه😂😂
۳ هفته پیشمحرابی
در پارت 550ای بابا فرزین خان بادست پس میزنی باپا پیش میکشی خودت میگی برو فکرنکن بهم من ترنمو دوست دارم حالا باسهیل دیدیش غیرتی میشه مگه زن نداری دوستش نداری چیکارداری باکسه دیگه ایه. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
ممنون از نظرتون
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
واقعا
۳ هفته پیشnili
در پارت 540خب دوستان نم نمک داریم وارد مثلث عشقی میشیم😂😂
۴ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
😂😂
۳ هفته پیشمحرابی
در پارت 540امیدوارم سهیل نظرشو جلب کنه وازفکر برزین بره بیرون. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم
۴ هفته پیشnili
در پارت 530درسته که عاشق زنشه ولی اگه قرار در آینده ای نه چندان دور حسی به بلوط داشته باشهه چرا اینجوری حرف میزنه باهاشش اعصابم خورد شد
۴ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
😢😢😢
۴ هفته پیش

vani
0واقعا عالی بود من که عاشقش شدم دست مریزاد فقط ادامه رمان و کی میزارید