دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه خفته در راز اثر زهرا خزایی

رمان خفته در راز

  • زبان فارسی
  • 38K 👁
  • 71 ❤️
  • 109 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان خفته در راز

برزین نیکنام... مردی خوش‌تیپ، باوقار و مرموز که دو ساله حتی یه شب هم همسرِ به کما رفته‌ش، ترنم، رو تنها نذاشته. وفاداری عجیبش باعث شده همه‌ی پرستارای بیمارستان ازش به خوبی یاد کنن و حسرت داشتن همچین مردی رو داشته باشن.، اما پشت اون سکوت و آرامش و وفاداری، رازهایی خوابیده که هیچ‌کس ازشون خبر نداره. بلوط، پرستار بخش مراقبت‌های ویژه‌ست؛ دختری که هر روز بین مرگ و زندگی رفت‌وآمد می‌کنه و به دیدن اشک و درد عادت داره. اما بین همه‌ی مریض‌های بخش، همین برزین نیکنام هست که همیشه توجهش رو جلب می‌کنه. همه‌چیز از شبی عوض می‌شه که یه اتفاق غیرمنتظره، بلوط رو وارد زندگی شخصی برزین می‌کنه. از اون شب، کم‌کم پای بلوط به خونه‌ای باز می‌شه که هنوز همه‌جاش بوی ترنم رو می‌ده؛ خونه‌ای که انگار زمان توش دو ساله متوقف شده. اما هرچی بیشتر به برزین نزدیک می‌شه، سؤال‌های بیشتری توی ذهنش شکل می‌گیره. یه پرونده‌ی مشکوک و حرف‌هایی که نصفه‌نیمه میشنوه و رازی که انگار همه ازش می‌ترسن... درست وقتی بلوط سعی می‌کنه حقیقت رو پیدا کنه، خودش هم ناخواسته وارد بازی خطرناکی می‌شه که دیگه راه برگشتی براش نمی‌ذاره. حالا بین مردی که هنوز با تمام وجود عاشق زنش هست و دختری که نمی‌خواست دلش درگیر بشه و زنی که شاید بیدار شدنش زندگی خیلی‌ها رو زیر و رو کنه، سرنوشتی رقم می‌خوره که هیچ‌کس انتظارش رو نداره... واقعاً اگر ترنم یه روز چشم باز کنه چه رازی باهاش بیدار می‌شه؟

پارت اول

هنوز چند قدم بیشتر از اتاق ۳۰۷ دور نشده بودم که یه دست محکم دور مچم حلقه شد.
قبل از اینکه حتی فرصت کنم برگردم، کشیده شدم داخل راهروی فرعی کنار بخش.
نفس توی سینه‌م گیر کرد.
_وای...!
پرونده از دستم افتاد روی زمین و صدای برخوردش توی سکوت راهرو پیچید.
همون لحظه پشت کمرم به دیوار خورد و
خشک شدم. روبه‌روم ایستاده بود.
اون‌قدر نزدیکم شده بود که بوی عطر تلخش می‌پیچید توی دماغم.
اون‌قدر نزدیک که فهمیدم چقدر قدبلنده.
قفسه سینه‌م بالا و پایین می‌شد.. یه دستشو کنار سرم روی دیوار گذاشت.
نگاهش مستقیم توی چشمام قفل شد.
_چقدرش رو شنیدی پرستار کوچولو؟
صداش آروم بود و همین آروم بودنش ترسناک‌ترش می‌کرد.
اخمام رفت تو هم و گفتم:
_دستتو بردار لطفا.
_اول جوابمو بده.
_اول دستتو بردار.
فکش تکون خورد.انگار از جوابم خوشش نیومده بود.
یا شاید برعکس...یه لحظه نگاش عمیق افتاد روی لب‌هام.
بعد دوباره به چشمام برگشت.
_چقدرش رو شنیدی؟
لبخند عصبی زدم.
_شما همیشه پرستار هارو اینجوری بازجویی می‌کنین یا فقط منو گیر آوردی؟
فکش سفت شد و گفت:
_شوخی نکن.
_من شوخی با شما ندارم.
_ببین
یه لحظه سکوت کرد بعد آروم‌تر گفت:
_هنوز جوابمو ندادی.
سرمو بالا گرفتم.
_شنیدم.
_چقدر؟
_اون‌قدری که بفهمم یه چیزی درست نیست.
چشم‌هاش باریک شد.
_و فضولی کردی.
خندیدم.
_فضولی؟در اتاق باز بود.صداتم که از بلندگوی بیمارستان بیشتر بود.الان مشکل منم؟یه قدم دیگه نزدیکم شد.
قلبم کوبش نامنظم میکرد.
لعنتی چرا این آدم بلد نبود فاصله رو رعایت کنه؟
_گوش دادن به حرف مردم جزو وظایف پرستاراست؟
لبمو کج کردم.
_نه.
_پس؟
_ولی ترسوندن پرستارا هم جزو وظایف همراه بیمار نیست.
چند ثانیه خیره نگام کرد.
بعد یهو خندید.
_پررویی.
_ممنون.
_تعریف نبود.
_مهم نیست. من تعریف حسابش کردم.
دوباره اون نگاه عجیب توی چشم‌هاش نشست.نگاهی که نمی‌فهمیدم عصبیه یا سرگرم شده.
سرشو کمی پایین آورد:
_فکر می‌کنی زرنگی؟
_نه ولی فکر می‌کنم داری وقت منو می‌گیری.
_ولی من فکر می‌کنم نمی‌دونی داری خودتو وارد چی می‌کنی.
ابرو بالا انداختم.
_چی؟ مافیایی چیزی هستی؟
این بار واقعاً خندید.یه خنده کوتاه و واقعی.
وقتی می‌خندید خیلی جذاب می‌شد.
_نه خانم پرستار
نگاهش روی صورتم لغزید.
_فقط آدمی‌ام که دو ساله زنش اون تو خوابیده و هیچ چیزی برای از دست دادن نداره.
برای یه لحظه سکوت کردم.
دوباره گفت:
_پس بهتره از چیزایی که بهت مربوط نیست دور بمونی.
لبخند زدم.
_و اگه نمونم؟
چشم‌هاش روی لب هام قفل شد.
_اون وقت ممکنه چیزایی رو تجربه کنی که ای کاش هیچ‌وقت چیزی رو نمی‌فهمیدی.
دستم رو گذاشتم روی سینه‌اش و هُلش دادم عقب.
برخلاف انتظارم تکون خورد.
اما فقط یه قدم.
نفسمو بیرون دادم و گفتم:
_حالا گوش کن آقای مرموز.
من نه ازت می‌ترسم، نه چیزی
من فقط پرستارم.اگه حرفی شنیدم، مشکل از خودته که درو نبستی.
چشم‌هاش روی صورتم ثابت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_آره...
این قسمتش رو درست میگی.
اخمام جمع شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، خم شد، پرونده‌ای که روی زمین افتاده بود رو برداشت و گذاشت توی دستم.
انگشت‌هاش برای یه لحظه به انگشت‌هام خورد..
بعد کنار گوشم زمزمه کرد:
_فقط امیدوارم کنجکاویت بیشتر از شجاعتت نباشه، خانم کوچولو...
و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه از کنارم رد شد و رفت.
همین که پیچ راهرو رو رد کردم، نفسمو محکم بیرون دادم.
لعنتی...
لعنتی...
لعنتی...
دستم ناخودآگاه رفت روی سینه‌م.
قلبم هنوز مثل دیوونه‌ها می‌کوبید.
انگار نه از کنار یه همراه بیمار که از کنار یه بمب ساعتی رد شده بودم.
چند قدم دیگه برداشتم و خودمو رسوندم به آبدارخونه‌ی کوچیک انتهای بخش.
در رو هل دادم و رفتم داخل.
اولین کاری که کردم این بود که لیوان پلاستیکی رو برداشتم و زیر آبسردکن گرفتم.
دستم یکم می‌لرزید.یه نفس عمیق کشیدم و نصف لیوانو یه جا سر کشیدم.
آب سرد رفت پایین از گلوم اما انگار آتیشی که توی سرم روشن شده بود خاموش نمی‌شد.
لیوانو گذاشتم روی میز و دوباره دستمو روی سینه‌م فشردم.
_وای مرتیکه روانی...
سرمو تکون دادم.
_خدا به داد اون زن رسیده که رفته تو کما...
بعد اخمام رفت تو هم.
یه لحظه تصویر زن خوابیده اومد جلوی چشمم.
همون زن بی‌حرکت.
همون زنی که دو سال بود چشم باز نکرده بود.
بعد تصویرشوهرش اومد جاش.
با اون نگاه لعنتیش.
با اون لحن آرومش.
با اون جمله‌هاش.
_چقدرش رو شنیدی؟
اداشو درآوردم.
_چقدرش رو شنیدی... چقدرش رو شنیدی...
پوفی کشیدم.
_مگه بازپرس اداره آگاهی‌ای آخه؟
دوباره یه قلپ آب خوردم.
بعد زیر لب غر زدم:
_اصلاً معلوم نیست چه بلایی سر اون زن آورده...
یه آدم سالم الکی که دو سال نمیره تو کما.
بعد دوباره یاد اون جمله افتادم.
«اگر اون شب همه چیز رو نمی‌فهمیدی...»
ابروهام رفت بالا.
_آهااا...
پس یه چیزی هم بوده.حتماً یه گندی زده.
حتماً.
و حالا می‌ترسه من فهمیده باشم.
دستم رفت روی کمرم.
_مرتیکه‌ی مشکوک...
یه لحظه ساکت شدم.
بعد دوباره تصویرش اومد جلوی ذهنم.
اون قد بلندش.اون فک تراشیده ش اون چشم‌های تیره.
پوفی کشیدم.
_ولی خوشگل بودن که دلیل نمیشه آدم قاتل نباشه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان خفته در راز

  • محرابی

    در پارت 290

    ممنونم عالی مثل همیشه. نکنه برزین رو با کسی اشتباه گرفته که میترسه احتمال داره حافظه ش ازبین رفته که برزین رو یادش نمیاد

    دیروز
  • محرابی

    در پارت 280

    ممنونم زیبا ودلنشین بود خدا قوت. ای بابا دوباره رفت تو کما. ازچی انقدر میترسه ترنم. نکنه جلوش کسی رو کشته زرزین که انقدر میترسه ازش

    ۴ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    جنایی نیست ژانر ک🥲

    ۴ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 280

    آخه گفت مامان فرارکن گفتم شاید اتفاقی افتاده که میگه فرارکن تابلایی سرت نیاد

    ۴ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بخونیم ببینیم چی میشه

    ۳ روز پیش
  • Zahra

    در پارت 280

    خانم خزائی لطفا دوپارت دوپارت بفرستین رمان خفته در راز رو یا هرروز بفرستین واقعا آدم خسته میشه از انتظار

    ۳ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    عزیزم در هفته ۳ پارت داریم دیگه واقعا در توانم نیست بیشتر من الان اگه چک کنید چندین رمان درحال تایپ دارم واقعا نمیرسم اونطور که شماها میخواید پارت بزارم

    ۳ روز پیش
  • Fati

    در پارت 60

    کاش عکس شخصیت هارو هم بذارید

    ۵ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    روی جلد رمان هستن که

    ۵ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 270

    ممنونم عالی مثل همیشه امیدوارم زود بهوش بیاد تا دل مرد عاشق رمانمون آروم بگیره

    ۵ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بله امیدواریم همگی

    ۵ روز پیش
  • محرابی

    در پارت 260

    ممنونم عالی مثل همیشه. آفرین به این مرد باوفا که یک نگاه کرده واز زنش عذرخواهی میکنه

    ۶ روز پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    👌😭

    ۵ روز پیش
  • خانم معافی

    در پارت 100

    سلام چطوری میشه کل پارت ها رو با هم خرید تا آخر داستان یا اگه کتاب اماده هست کتاب رو بخریم

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    رماندر حال تایپه کامل نیست

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    زهرا هستم جانم

    ۱ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 250

    ممنون زیبا ودوست داشتنی بود.

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرم

    ۱ هفته پیش
  • زلفا

    0

    سلام من برای رمان خفته در راز پرداخت انجام دادم الن گوشیم فرمت شده برنامه پاک شده و بقیع رمان دوباره قفل شد زمان پرداختش ساعت یک بامداد بود

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    در قسمت زنگوله به پشتیبانی اطلاع بدید

    ۱ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 240

    ممنون عزیزم زیبا بود خدا قوت. واقعا منم ندیدم همچین مرد عاشقی که دوسال هرشب بیاد پیش زن توکماش وناامید نشه

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    برزین نماد وفا داری یه مرده🤕

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 230

    ممنونم خیلی زیبا بود ودلنشین. خداروشکر برگشت

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مرسییییییی گلی

    ۲ هفته پیش
  • نیلا

    در پارت 20

    من پرداخت کردم چرا رمان. برام باز نشد

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بعد از واریز باید به پشتیبانی پیام بدید. ( در قسمت زنگوله بالای صفحه، سمت چپ می‌تونید با پشتیبانی در تماس باشید) به ایشون اسم رمان مد نظر همراه با تاریخ واریزتون رو اطلاع بدید

    ۲ هفته پیش
  • Zahra

    در پارت 220

    خانم خزائی جان لطفا دوتا پارت بفرس عزیزم یدونه رو میخونی بعد می مونه دوروز دیگه آدمو خسته میکنه

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 220

    الهی بگردم یعنی تموم کرد ترنم امیدوارم اینجورنباشه. ممنونم زیبا بود

    ۲ هفته پیش
  • محرابی

    در پارت 210

    ممنونم عالی مثل همیشه. ای بابا کاش زودتر بهوش میومد ببینیم چرا رفته توکما

    ۲ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مرسی زیبا

    ۲ هفته پیش
  • ندا

    در پارت 210

    چرا نقد پارت گزاری کمه لطفا بیشتر بزارید

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟