لیست کلیه پارتهای رمان تاریکترین سایه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 117
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 21
سرمای سرامیکها از پاهایم شروع و به کل بدنم انتشار یافت. تک تک سلولهایم منقبض شدند.موهای دستم از شدت سرما سیخ شده بودند.بر سرعت قدمهایم افزودم. دستگیره کمد را گرفتم و آن را باز کردم.انتظار دیدن این حجم از لباس را نداشتم.کمد با انواع و اقسام مانتو،لباس شب ،کفش،شال، کیف پر شده بود. با تردید د...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 22
پیشانیم را به کمد چسباندم.مدرکی نداشتم ولی حس اولیهام نسبت به آریا و فرشته از بین رفته بود.در طول این پنج سال من و ایمان هیچ ارتباط نزدیکی، به عنوان همسایه ،با آنها برقرار نکرده بودیم.کاملا به خاطر داشتم که گاهی دعوای من و ایمان به آسانسور و حیاط آپارتمان کشیده شده بود.اما آنها هیچ واکنشی ن...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 23
کاغذ اول و دوم را از وسط تا زدم وبه سختی درون شیار بین دیوار و کمد جایشان دادم.اصلا شبیه اولشان که آنها را پیدا کردم,نشده بودند. نمیخواستی تا پیش از اینکه به اطمینان برسم ،فرشته و آریا از این موضوعی چیزی بفهمند.نمیخواستم اگر فرصت فراری هست ،آن را از دست بدهم.کمی جای کاغذها را جابهجا کردم. ...
بروزرسانی در : ۹۹۷ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 24
قلبم برای هزارمینبار در هم شکست. کاش کسی را داشتم تا تکههای شکستهی قلبم را بهم بند زده و مرهمی برای قلب شکستهام بود. اما واقعیت تلختر از همیشه رخ نموده بود.نه سرپناهی و نه حتی سینهای برای شنیدن دردهایم…. تنهای تنها در میان آدمهای غریبه ، که غرور و شخصیتم را نشانه گرفته بودند. حرف آر...
بروزرسانی در : ۹۹۲ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 25
سرم را بلند کردم .فرشته از درگاه درب فاصله گرفت و به سمتم آمد.گفت: _ حالت خوبه؟ بزار ببینمت!. دستش را زیر چانهام گذاشت .از صورتم تا نوک انگشت پاهایم را آنالیز کرد .به اطمینان خاطر که رسید .ادامه داد: _چرا روی زمین نشستی عزیزدلم ؟چیزی شده دخترکم؟!.نکنه خواب بد دیدی؟ ذهنم هنوز در چند دقیقه ق...
بروزرسانی در : ۹۹۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 26
آب دهانم را فرو دادم و ادامه دادم: از بشت سرم صدای ضربههای ممتد را شنیدم.خودم را بیشتر به دخترک نزدیک کردم .میخواستم از او محافظت کنم.از گوشه چشمم جسمی چرمی که بر روی زمین خورد را دیدم. کامل چرخیدم و وحشت زده دخترک را پشت سرم پنهان کردم. ایمان را دیدم در حالیکه شلاقی را در هوا تکان میدا...
بروزرسانی در : ۹۸۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 27
آهی از ته قلبم کشیدم.این سوال تمام حسرتهایم را به من خاطر نشان کرد. زمزمه کردم: _ من و ایمان بچه نداریم….اون دخترک…بچگی خودم بودم. فرشته دستش را روی زانوانش قرار داد.به سختی از روی زمین بلند شد و رو به من گفت: _این همه حسرت…. پاشو پاشو دختر قشنگم…. بریم بیرون .یکم حرف بزنیم و یک کتابم با ...
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 28
چشمهایم برای باریدن به تقلا افتادن.به سمتش چرخیدم و گفتم: _ انتخاب من این حجم از خاری و ذلیل شدن نبود.فقط…فقط …شما نمیدونید چقدر درد داره هیچ جای برای رفتن نداشته باشی…من فقط یک اشتباه کردم اما دارم به بدترین شکل تاوان میدم….من…من.. بغضم در هم شکست .هق هقم مانع از ادامه جملهام شد.فرشته خودش...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 29
واقعا احمقانه بود .من از رفتن سخن به میان آوردم و او از کتاب …!!. شک داشتم ،حتی یک کلمه حرفم را فهمیده باشد . شاید باید از اینکه توانستم دروغم را به بهترین شکل پنهان کنم ،خوشحال باشم!!. دسته مبل را به سمت داخل فشار داد و کشو کوچکی از قسمت جلوی میز نمایان شد.دستش را پیش برد و کتابی از آن خارج ...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 30
مبل دیگر برایم راحتی اولیه را نداشت. بر صندلی جابهجا شدم و گفتم: _ خب..خب ..قطعا همه آدمها به خودکشی فکر میکنند….زمانی که به ته خط رسیدن…..وقتی بود و نبودشون مهم نباشه! . وقتی وسیلهای برای رسیدن به هدف و آرزوهای اطرافیان باشند…دقیقا همونجاست که آدما به خودکشی فکر میکنند….البته این نظر منه...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 31
بلند شد وموافقتش را اعلام کرد: _.به هیچ چیزی فکر نکن دخترکم…همیشه در لحظه زندگی کن،شاید اصلا به فردا نرسیدی…خوب بخوابی عزیزکم…. .شب بخیر به سمت اتاقش گام برداشت.نفسم را به شدت بیرون فرستادم.فردا باید حتما از این خانه میرفتم. هر لحظه موضوعی یا حرفی وحشت مرا نسبت به این خانه بیشتر کرده.چر...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 32
دستان فرشته که تا لحظاتی پیش در حال نوازشم بود متوقف شد.سر مرا از روی سینهاش برداشت و گفت: _ تیمارستان؟؟چی داری میگی سایه؟ از آغوشش جدا و به دیوار پشت سرم تکیه دادم و گفتم: _وقتی پدر و مادرم فوت شدند حال روحی بدی داشتم.از هم پاشیده بودم.ایمان منو پیش دوستش که روانشناس بود برد.دو هفته اونجا ب...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 33
درب قوطی را بست و داخل میز برگرداند و گفت: _عزیزم بخاطر یادآوری گذشتت من درک میکنم بهم ریختی….این قرص فقط یک آرامبخش سبکه حالتو بهتر میکنه….ببین دخترکم تو باید در قدم اول به آرامش برسی…حتی اگه شده به وسیله قرص آرامبخش تا در قدم بعد بتونی انتقام بگیری…تو باید اموالی که متعلق به خودته پس بگیری...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 34
به سختی لبهایم را انحنا دادم .دستی به صورتم کشیدم و زیر لب خوبمی زمزمه کردم.با هم به سمت آشپزخانه رفتیم.نتوانستم جلوی پرواز افکارم را بگیرم.تا رسیدن به آشپزخانه اصلا چیزی از حرف های فرشته نفهمیدم. آریا پشت میز صبحانه نشسته بود و لیوان چای درون دستانش را حول محور دایره شکلی روی میز میچرخاند...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 35
فرشته که تا این لحظه در ساکت مشغول به خوردن بود .میان صحبتمان آمد: _پسرم قرار بود به سایه چیزی بگی و چیزی که براش آوردی بهش بدی. آریا پنیر را با کارد روی نان کشید و گفت: _ببین با آدم چیکار میکنی!...اه…من روز خیلی بدی داشتم….ناراحتیم سر شما خالی کردم .اصلا دوست ندارم بخاطر این موضوع شما به فکر...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 36
آریا لام تا کام حرفی نزد.فریاد زدم: _برو کنار مرتیکه .اونا دو ساله منو بازی دادن.دو سال شوهرم با دستگاه شنود منو کنترل میکرده تا جای سکههای که ماله منه رو پیدا کنه .دو سال تمام.میفهمی؟ آریا دستهایش را که به چارچوب در گرفته بود برداشت .دست به سینه جلوی رویم ایستاد و گفت: _اگه الان از این در ...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 37
مکث کردم .ادامه دادم: _ایمان روز عقد گفت برای اثبات عشقم باید خونه رو به نامش بزنم و من..من. … این کارو کردم.نمیدونم اون لحظه چه فکری پیش خودم میکردم…!.شاید فکرم این بود که تا آخر عمر قراره خوش و خرم کنار هم زندگی کنیم….اما اون منو در نهایت بیرون کرد. آریا دستش را بالا آورد و رو به دهانم گرفت....
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 38
نفس عمیقی کشیدم وشروع کردم: _بعد از اینکه خونه رو به نامش زدم همه چیز تغییر کرد .دیگه هیچ محبتی از ایمان ندیدم…ایمان از عمد موضوع رو با خانوادهام مطرح کرد….پدر و مادرم که متوجه شدن….اونا …اونا… طردم کردند….این موضوع تاثیر بدی روی من داشت…. به شدت افسرده شدم… روز تولدم ایمان گفت برای شام ...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 39
سرم را بالا و پایین کرده و گفتم: _دقیقا ولی من به دکترم شک کرده بودم!.من هیچ نیازی به شوک نداشتم و از طرفی ایمان هم به ملاقاتم نمییومد.مجبور شدم به منشی شرکتی که ایمان کار میکرد، زنگ بزنم. منشی که بهم تسلیت گفت فهمیدم واقعیت چیه به هر شیوهای که بود خودمو مرخص کردم.رفتم خونه و از داخل لبتاب و...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 40
دستی به یقه لباسش کشید . لبخندی بر لب نشاند: _ اینجوری کار من هم راحتتره!فعلا با توجه به اینکه همسرتون، همسر دیگهای رو صیغه کردن راحت میشه کارها رو پیش برد!…..من اقدامات لازم انجام میدم و شما رو در جریان قرار میدم. مشکلی که ندارید؟…لطفا در دسترس باشید. حالا هم با اجازه رفع زحمت میکنم. ...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
