پارت بیست و هفتم :

آهی از ته قلبم کشیدم.این سوال تمام حسرت‌هایم را به من خاطر نشان کرد. زمزمه کردم:
_ من و ایمان بچه نداریم….اون دخترک…بچگی خودم بودم.

فرشته دستش را روی زانوانش قرار داد.به سختی از روی زمین بلند شد و رو به من گفت:
_این همه حسرت…. پاشو پاشو دختر قشنگم…. بریم بیرون .یکم حرف بزنیم و یک کتابم با هم بخونیم.
دستش را که به سمتم دراز بود گرفتم و از روی زمین بلند شدم.با یکدیگر از اتا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!