لیست کلیه پارتهای رمان تاریکترین سایه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 117
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 41
به نیت نواختن درب دستم را بالا آوردم. صدای صحبت فرشته با تلفن کمی برای درب زدن مرددم کرد: _گیر پلیس که نیفتادین؟یک دختر جدید پیدا کردیم. نتوانستم قدم از قدم بردارم.دوباره صدایش بلند شد: _ تازه دیشب آزمایش گرفتیم….. بیچاره تر از این حرفاست .آماده اش میکنم . خدانگهدار. با وجود ضربان نامنظم قل...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 42
از درون جاکفشی ،کفشم را خارج و بر روی زمین نشستم تا بندهای کتانیام را ببندم.صدای برخورد واکر فرشته را شنیدم و گفت: _بگو دخترم چیزی نیاز داری ؟ کفش فرشته را نیز از جاکفشی خارج و جلوی پایش قرار دادم .کمکش کردم : _میخواستم بدونم لباسهای داخل کمد …اوم.. میتونم بدونم ماله کیه ؟ همگام با هم ...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 43
شالم را شل کرده و دستی به گردنم کشیدم.به سختی بغضم را فرو دادم و جواب دادم: _بله.هیچ وقت با من اینجوری نبود. فرشته در آغوشم کشید.سرم را در سینهاش پنهان کردم.درون گوشم گفت: _ خیلی زود ذات واقعی اون دختر رو میشناسه. فقط امیدوارم برای شما دوتا دیر نباشه. اکسیژن را از ریه هایم خالی کردم .گفتم: ...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 44
سوالش مرا به فکر انداخت.من از کودکی در خانواده ای بزرگ شدم، که باید همه چیز را بینقص و بی عیب انجام میدادم.هیچ وقت نتوانستم نیازها و آرزوهایشان آنها را برآورده کنم.از طرفی هر کوتاهی تنبیه سختی به دنبال داشت.همین باعث شد با وجود سن کمم همیشه خودم را کمتر از آنچه باید ببینم.جوابم را با کمترین ت...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 45
نگاه از سنگ زیرپایم گرفتم .با بالا آوردن سرم و دیدن فرشته درجایم خشک شدم.فرشته سرنگی حاوی مایع قرمز رنگ را در زیر نیمکت جاساز گذاشت.تمرکز کردن برایم سخت شده بود. آب دهانم را به سختی فرو دادم و با صدای لرزان پاسخ دادم: _سلام .فرشته خانوم خوبن با هم اومدیم پارک.با ایشون کار دارید ؟ در دل دعا کر...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 46
هیچ تمایلی به شنیدن صدای ایمان نداشتم.صدای خندیدن ایمان و میترا در گوشم بود .موبایل را از گوشم جدا کردم و انگشتم را بر روی آیکون قرمز رنگ کشیدم.تصمیم گرفتم در خانه با او تماس بگیرم. .با اتخاذ این تصمیم به سمت فرشته رفتم .فرشته به محض نشستنم گفت: _اومدی سایه جان.چیزی شده؟گرفته به نظر میای؟ بدبی...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 47
هیچ چیز آنجورکه میخواستم نشد و صدای ایمان در گوشم پیچید: _به به سایه خانوم .چه حرف گوش کن.خوب کاری کرده ،خونه رو ترک کردی .راستی نمیخوای بهم تبریک بگی؟ رگباری ادامه داد: -اوه تو که نمیدونی .من دارم بابا میشم.اونم از دختری که عاشقشم.از اون کسی که لایق این زندگیه. غده ای در ناحیه گردنم در ح...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 48
افکارم در حال سوراخ کردن مغزم بود. به سختی ادامه ماجرا را تعریف کردم: _گفت دکتر اشتباه کرده .گفت عقیمه و نمیتونه بچه داشته باشه.منه احمق آنقدر وابسته شده بودم که گفتم تو باشی کافیه. بچه نمیخوام.اما..اما حالا پشت تلفن گفت میخواستم بچم از عشقم باشه.چرا با من اینکارو کرد؟؟ انگشت شستش را زیر چش...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 49
آهی از ته دل کشیدم.غم در دلم خانه کرده بود.بعد از لحظهای تعلل گفتم: _اونا جهیزیه مادر من بود.که به من رسید.اما چه ارزشی داره وقتی دلم خوش نیست!.فقط خاطراتی که با این وسایل دارم برام دردناک شدن. دستش را پشت کمرم گذاشت و به قدمهای ثابت شدهام حرکت دوباره بخشید.در همین حین گفت: _اما در نهایت ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 50
دیدن وسایلم و رفتار میترا، تمرکز را برایم سخت کرده بود.با این وجود تحت تاثیر حرفهای فرشته پاسخ دادم: _من دیگه نمیتونم به اون زندگی برگردم. دل من دیگه صاف نمیشه… از طرفی با وجود بچه من دیگه حق انتخابی ندارم. این بهترین کاره باید جدا بشم. افسوس سرش را به طرفین تکان میدهد. گفت: _تو قراره با ای...
بروزرسانی در : ۹۲۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 51
با حرفش قلبم آتش گرفت. نتوانستم ساکت بمانم: _اصلا نمیفهمم اینا که میگی یعنی چی ما همیشه با تو در خور برخورد کردیم.ما توی گدا گشنه رو کشیدیم بالا . مشتی به سینهاش زدم.صورت ایمان از درد به قرمز گراوید : _با من در خور برخورد میکردید؟؟شما اصلا جلوتر از بینیتون رو میدیدن؟ ایمان مچ دست راستم ...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 52
میخواستم اگر نمیتوانم مدرکی برای پلیس پیدا کنم. حداقل آن داروهای لعنتی را نخوردم.برای برداشتن قند و خرما از کابینتها معطل کردم.با خروج فرشته لیوان را درون سینک خالی و دوباره درون آن چای ریختم.سینی را به قصد خروج از آشپزخانه بلند کردم که صدای فرشته برجا میخکوبم کرد: _چرا لیوان خودتو ریختی؟...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 53
فرشته کوسن پشت سرش را برداشت و به سمت آریا پرتاب کرد و گفت: _حالا هر چی از بحث خارج نشیم.باید کمکش کنی از شوهرش جدا بشه. آریا عقبگرد کرد و روی نزدیکترین صندلی به من نشست و دست راستش را روی چشم راستش قرار داد کمی کمرش را خم کرد و گفت : _بله والاحضرت هر چی شما بگین.شما فقط امر کن. وجود آریا د...
بروزرسانی در : ۹۲۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 54
فرشته گفت: _بخاطر نقشه تو الان چند میلیارد ضرر کردیم. آریا غرید: _خودت نقشه انتقام توی سرم انداختی.پیشنهاددخودت بود.واقعا نقشه بیخودی بود اون الان خوش و خورم داره زندگی میکنه و من دارن یک دختر دماغو رو تحمل میکنم.اه… صدای فرشته را شنیدم که پاسخ داد: _ من نمیزارم یک آب خوش از گلوی اون دخت...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 55
دستش را از زیر دستم بیرون کشید.انگار موجودی چندش بر روی دستش قرار دارد.دستش را تکان داد و فریاد زد: _خفه شو احمق.بچه وسط اتوبان چیکار میکنه؟!. پلکهایم را بر هم کوبیدم تا اشکهایم در حصار چشمم بمانند. دهانم برای تولید هیچ آوایی از هم باز نشد!.نمیدانستم چه چیزی آنقدر او را بهم ریخته است.آریا دس...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 56
_نفرینم کردی؟!. در سیاهی چشمانش غرق شدم.خاطرات زندگی مشترکمان جلوی چشمانم نقش بست.زمزمه کردم: _نتونستم…هزاران بار قلبم سوخت ولی نتونستم … تنها آدم زندگیمو نفرین کنم.. نگاهش را از چشمانم گرفت و به سقف خیره شد .به سختی خودگویی آرامش را شنیدم: _خراب کردم. با صدای نشستن کسی نگاهم را از ایمان ...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 57
_چی شده آریا ؟ سنگینی نگاه ایمان را بر روی خودمان حس کردم.همین لحظه منشی قاضی ما را فرا خواند .پوزخند ایمان روی اعصابم خط انداخته بود.من هیچ کار اشتباهی نکرده بودم ولی احساس گناهی که نگاه ایمان به من القا کرد، باعث شد سرم را پایین بیندازم.پشت سر آریا و ایمان قدم برداشتم.هر سه وارد دفتر شدیم.روی...
بروزرسانی در : ۹۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 58
حرف هایش بی نهایت عجیب بودند!. نمیتوانستم به یک غریبه اعتماد کنم. پس تصمیم گرفتم ،حرف هایش را به دست فراموشی بسپارم.در پستوهای ذهنم نامهها و حرفهای آریا و فرشته بود .شاید این راه فرار من از آن خانه بود…!! ایمان به محض خروجش بدون خداحافظی ما را ترک کرد .آریا پنجهای در موهایش کشید و گفت: _ ...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 59
شکست درازدواجم ،بی پولی و بی کسیم افکار خودکشی را در ذهنم ایجاد کرده بود.دیگر امیدی به این زندگی نداشتم.نفس عمیقی کشیدم تا افکار دیوانه کنندهام را به عقب بفرستم.دیگر آریا از دیدمان محوشده بود .پیرزن اشارهای به پشت سرش کرد. در برابر چشمان متعجبم همان پسرغریبه، خودش را به ما رساند. رو به پیرزن ...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 60
دستهی عکس از کیفش بیرون کشید.مشخص بود،عکسها بر روی تخت کالبدشکافی گرفته شدهاند.قسمتهای از شکم آنها به شکل نامنظمی برده شده و سپس به صورت ناشیانهای بخیه زده شده بود.گویی آنها را سلاخی کرده باشند.محتوای معدهام تا پشت لبهایم بالا آمد.دستم را جلوی دهانم گرفتم .خودم را به سطل گوشه اتاق ر...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
