دوست داشتی؟
slider

رمان تاریکترین سایه

  • زبان فارسی
  • 73.7K 👁
  • 325 ❤️
  • 150 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی تاریکترین سایه

سایه دیوانه‌وار به شوهرش ایمان علاقه‌داره اما با یک اتفاق میفهمه همه چیز یک دروغ بزرگ بوده. با این وجود سایه سعی داره زندگی مشترکش رو حفظ کنه ‌ولی با مرگ ایمان و حکم اعدام سایه همه چیز در طی یک هفته بهم ریزه

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

رعشه دستانم لحظه ای متوقف نمیشد.قفل زنجیر برای هزارمین بار از میان دستانم در رفت.تلاشم برای باز کردن زنجیر بی ثمر شده بودند.من فقط میخواستم این جسم منفور را از گردنم جدا کنم،اما انگار دنیا با من سر جنگ داشت.
وقتی بالاخره قفل زنجیر باز شد .گردنبند را روی پیش‌خوان سرد مغازه‌ی طلافروشی گذاشتم و به انتظار پاسخ فروشنده ماندم. در انعکاس شیشه پیش‌خوان دختری با چشمان قهوه ای بی‌فروغ و رنگ باخته دیدم ،دختری که میل زندگی در او به حداقل رسیده بود.
تا این لحظه از زندگی‌ام ایمان تنها لنگر قرص و محکم من در این دنیا بود . هر وقت احساس عدم امنیت داشتم او بود که تکیه‌گاه و پشت و پناه من در غم وناراحتی‌هایم بود.
اما حالا قندیل های یخ زده‌ی اعتمادم نسبت به او بالای سرم به لرزه افتاده بودند.همه باورهایم به یکباره در حال نابود شدن بود.
قلبا می‌خواستم امشب کسی را کنارم داشتم کسی که از درد نفس گیر سینه‌ام به او میگفتم بدون اینکه از خیانتش واهمه داشته باشم.
با وجود گرمایی بخاری درون مغازه، سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود.خودم را بغل کردم و به حرکات دست مغازه‌دار چشم دوختم.
بررسی گردنبند برایم به اندازه یک قرن طول کشید.پس از اتمام بررسی‌ ، به طور واضحی مغازه‌دار از نگاه به چشمانم پرهیز کرده و برای آنچه می‌خواست بگوید دست دست میکرد:
_متاسفم.
گردنبند را بار دیگر روی پیش‌خوان گذاشت‌ و به سمتم هل داد. پس از مکث طولانی ادامه داد:
_واقعا متاسفم که باید بگم یک نفر درون این گردنبند یک دستگاه شنود کار گذاشته شده..
گردنبند را از روی پیش‌خوان برداشتم .دستم بی‌اختیاردور گردنبند مشت شده ،تیزی گردنبند در حال خراش کف دستم بود.با این حال درد دستم در برابر دردی که وجودم را اشغال کرده ، هیچ بود. درد و غم همچون پیچکی در حال گسترش درون بدنم بود.به سختی خندیدم وغم سنگین شده ،در دلم را قورت دادم:
_مطمعنین؟
مغازه دار سرش را به معنی تایید بالا و پایین کرد .به حرف آمد:
_البته آبجی باید بگم …
هر چه منتظر ماندم جمله‌اش را تمام نکرد.دم عمیقی کشیدم. با صدای که تحت تاثیر غرور جریحه دار شده ام گرفته بود.گفتم:
_کار طلافروشه دیگه.مگه نه؟
در نظرم مکث هایش بیش از اندازه طولانی بود .جانم در حال بالا امدن بود.گفت:
_حقیقتا نه …آبجی قطعا میتونم بگم یک نفر به صورت کاملا ناشیانه‌ای این دستگاه شنود رو کار گذاشته.
انگار یک آن چاله ی عمیقی در دلم کندند‌.با این وجودهنوز قلبم درتقابل با مغزم در حال انکار حقیقت پیش‌رویم بود:
_حتما اشتباهی شده.
چشمانش را میخ چشمانم کرد.با قاطع‌ترین لحن ممکن گفت:
_شما مثل خواهرمی…من دروغ ندارم بگم اما واقعا در تعجبم چرا انقدر دیر متوجه این دستگاه شنود شدید؟
در دل جوابش را دادم:
_از روی حماقتم
بند کیفم را برشانه‌ام جابه‌جا کردم.نگاهم را از فروشنده گرفتم.خود شکسته و داغانم را جمع کردم و اولین پاسخی که به ذهنم رسید را دادم:
_ جدیدا کارش گذاشتند. قطعا اگه خیلی وقت بود ...مثل الان متوجه شده بودم….معذرت می‌خوام همسرم منتظرمه.ممنونم برای کمک بزرگتون .خدانگهدار

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تاریکترین سایه

فاطمه مهدیان : ۱ هفته پیش

از اینکه زمان ارزشمندتان را صرف مطالعه ی این رمان کردید، صمیمانه سپاسگزارم.🙏اگر از داستان لذت بردید یا حتی نقد و پیشنهادی برای بهتر شدن آثار آینده دارید، خوشحال می شوم آن را در بخش نظرات با من به اشتراک بگذارید.🌹 دیدگاه های شما به من کمک می کند نقاط قوت و ضعف نوشته هایم را بهتر بشناسم و آثار بعدی را با کیفیت بیشتری خلق کنم.❤️مشتاقانه منتظر خواندن نظر ارزشمندتان هستم.❤️

نظرات رمان تاریکترین سایه
  • هلنا

    در پارت 1120

    وای پس حامد راست میگفت

    ۴ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 1070

    وای چقدر بدد

    ۴ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 820

    چقدر گوگولیه حامد

    ۴ ماه پیش
  • هلنا

    در پارت 700

    احساس میکنم تقصیر آریا و فرشته هست

    ۴ ماه پیش
  • پری

    در پارت 31

    چقدر نامرد با وجوده شنیدنه حرفاش سایه چرا باز یجوری برخورد کرد مثله اینکه بهم زنگ نزدی نگفتی شام خوردی نمیدونم میخواست معلوم نکنه فهمیده جریانو یا واقعا عاشقی ادمو کور میکنه

    ۴ ماه پیش
  • افرا

    در پارت 30

    از بدبختیه

    ۴ ماه پیش
  • پری

    در پارت 40

    بیچاره چقدر تنهایی زجر اوره که انسان حاضره پیه هر چیزیو به تنش بماله تا حسش نکنه

    ۴ ماه پیش
  • پریسا

    در پارت 40

    بدبختی با آدم چه ها که نمیکنه

    ۴ ماه پیش
  • پری

    در پارت 10

    خیلی عالی مثل همیشه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 280

    سلام راستش تا اینجا که خوندم خیلی خفن بود و واقعا عاشق این رمان شدم مرسی💋

    ۶ ماه پیش
  • ننننن

    0

    پارت های رایگان یک روز در هفته چرا اصلا باز نمیشه

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    سلام گلم چک شد پارت ها بدون مشکل باز میشوند

    ۹ ماه پیش
  • نگار

    0

    حداقل دو روز در هفته پارت رایگان بذارید اینجور ادم داستانو یادش میره

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلو

    در پارت 800

    متاسفانه پارت ها قفله

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم رمان دو حالتی است سکه ای و vip است رایگان نیست

    ۱۰ ماه پیش
  • یگانه

    0

    عالی خسته نباشید پیشنهاد میکنم به هر *** رمان های هیجانی دوست داره

    ۱۲ ماه پیش
  • لایف

    0

    سایهخیلی گناه داشت

    ۱۲ ماه پیش
  • المیرا

    0

    خیلی دلم برای سایه سوخت اخرشم اونی که باید باهاش باشه و خوشبختش کنه بهش نرسید

    ۱ سال پیش
  • لاله

    0

    کارمای دوران مجردیشو پس داد دیگه ولی خب اخر به یک ادم امن رسید دیگه؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    کارما؟کاش بیشتر برام مینوشتید

    ۱ سال پیش
  • ندا

    0

    ممنون خیلی خیلی ممنون عالی بودلطف کردین پیگیری کردین

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟