لیست کلیه پارتهای رمان تاریکترین سایه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 117
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 1
رعشه دستانم لحظه ای متوقف نمیشد.قفل زنجیر برای هزارمین بار از میان دستانم در رفت.تلاشم برای باز کردن زنجیر بی ثمر شده بودند.من فقط میخواستم این جسم منفور را از گردنم جدا کنم،اما انگار دنیا با من سر جنگ داشت. وقتی بالاخره قفل زنجیر باز شد .گردنبند را روی پیشخوان سرد مغازهی طلافروشی گذاشتم و به...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 2
منتظر پاسخ فروشنده نماندم.پاسخش هیچ تغییری ایجاد نمیکرد ،قطعا فقط حالم را به مراتب بدتر میکرد.از مغازه طلافروشی خارج شدم. دستانم را در هم قلاب کردم. شُک اتفاق پیش آمده مرا در لحظه منجمد کرده بود.بیهدف شروع به قدم زدن کردم.همه چیز برایم در این لحظه پوچ و بیمعنی شده بود.نه اعتمادی نه باوری نه...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 3
بوم انگار یک بمب در سرم منفجر شد .تمام باورهایم به یکباره فرو ریخت .من تمام چند ساعت گذشته به خانه نیامدم تا آرام شوم . تمام مدت فکر میکردم، کار طلافروش بوده است.حتی به فکر شکایت افتادم .حالا انگار کسی سیلی محکمی بر روی گونهام نواخته بود.دیگر نتوانستم آرام بمانم. کلید را در چرخاندم و وارد شدم.ه...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 4
به سمت کیفم رفت .جعبه قرصم را بیرون کشید.یکی از قرص هایم را جدا کرد و به میانه حرفم آمد: _ بیا بگیرش گلم.بازم داروهاتو نخوردی داری چرند میگی. زیر دستش زدم .قرص از میان دستانش رها شد.فریاد زدم: _ تا کی قرص آرامبخش بخورم؟ من دیونه نیستم ... تو منو دیونه کردی.این چیه ایمان؟برای من شنود گذاشتی؟ ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 5
تمام آرامشی که با کلمه عزیزم در وجودم شکل گرفت به یکباره پر کشید.گویی سدی که این کلمه در مقابل افکارم ایجاد کرده بود در هم شکست.فریادی کشیدم که ماحصل آن خش برداشتن حنجرهام بود: _فیلم؟همه چیز برای تو مثل یک فیلمه؟لاشه اون شنود روی زمینه به من بگو چرا اونو گذاشتی داخل گردنبند؟ پنجهای در موهای ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 6
به خود اندیشیدم شاید هم دستگاه شنود را از روی نگرانی جاساز کرده و نه برای پیدا کردن سکهها!. جدالی میان احساسات قلبیم و منطقم به راه افتاده بود.با تک تک سلولهای بدنم میخواستم باور کنم شاید من و ایمان با وجود تمام شک و تردیدها هنوز هم می توانیم یک شروع تازه داشته باشیم..اگر ایمان شیطنت کوچکی ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 7
پس به اتاق خوابمان برگشتم و به جان کلکسیون کرواتهای محبوبش افتادم.قیچی را از روی میز آرایشم برداشتم و تکتک کراواتها را به دو نیم تقسیم کردم.آخرین کراوات ،کراوات پدرش بود.پس ازقیچی زدن آن لبخند بزرگی بر لبم شکل گرفت.میدانستم با از بین بردن تنها یادگار پدرش تا حدودی زخمی که به قلبم زده را جبرا...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 8
دستگیره را رها کردم و گوشم را به در چسباندم.هیچ صدای نیامد.قطعا ساعت یازده ایمان در ماموریت بود نه پشت درب خانه!.ده دقیقه ای صبر کردم و از چشمی درب به بیرون نگاهی انداختم.کسی در راهرو نبود.حتما توهم زده بودم.درب را باز کردم .با نیت قفل درب دستم را در جستوجدی کلید درون کیفم بردم.پایم را که بیر...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 9
لبهای خشک شدهام را تکان دادم .با صدای که به زور از حنجرهام خارج شد گفتم: _کمک…کمکککمممم کن. سرم بر روی آسفالت افتاد .همه وجودم درد بود .راننده که به نرمال بودنم شک داشت .درب تریلی را رها کرد وسریع به سمتم جست و گفت: _خانوم..خانوم..حالتون خوبه؟؟چی شده؟ درست بالای سرم ایستاد.هیچ توانی در بد...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 10
سه سال از آخرین باری که کسی مرا دخترم صدا زده ،گذشته بود. غدهای در گلویم شکل گرفت . پاسخ دادم: _ باید برگردم خونه .باید کیفمو پیدا کنم.کل زندگیم داخل کیفم بود.من همین جا پیاده میشم بقیه راه پیدا میرم. تریلی را کناری کشید .پیش از اینکه پیاده شوم .صدایم زد: _ دخترم با اینکه همه ماجرا تعریف نکر...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 11
دوباره آیفون را گذاشت .زنگ همسایه دیگر را فشردم . بیفایده بود.دیگر هیچ چارهای نداشتم.دوباره زنگ واحد دو را زدم .صدایش دوباره بلند شد: _خانوم لطفا مزاحم نشید .من اجازه ندارم در را باز کنم. صدایم را نازک کرده و شالم را جلوتر کشیدم. با امید اینکه قادر به دیدن تصویرم نباشد.خودم را از جلوی آیفون ک...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 12
سگرمههایش را در هم کشید. درب را رها کرد. دستانش را روی شانههایم گذاشت و به عقب هلم داد.فریاد زد: _چی میگی تو؟؟تو هم زدی ؟ دستم را از پشت پیچاند. صدای جیغم بلند شد.کلید را از دستم بیرون کشید.به سمت مرد برگشت و ادامه داد: _ خیلی از لطفتون ممنونم.ایشون همسر اول شوهرم هستن. ایشون بیماران .گاه...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 13
ریههایم برای ذرهای اکسیژن در تقلا بودند.نفسی برای فریاد زدن نداشتن زبانم سنگین و به سقف دهانم چسبیده بود.پردهای از سیاهی دیدگانم را پوشاند.ضربهای به پشت ساق پایم وارد و شال را رها کرد.سکندری خوردم و بر روی سنگفرش جلوی درب خانه افتادم.محکم درب را پشت سرش بهم کوبید .کف زمین افتاده و در تقل...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 14
تشکیل غدهای را درون گلویم احساس کردم.غدهای که مانع از ادامه دادنم شد .پشت هم شروع به سرفه کردم.قوایم رو به تحلیل رفتن بود .گرسنگیم از صبح و حرص و جوشم ضعف را به من هدیه داد و حالا تا بیهوش شدن فاصلهی چندانی نداشتم.بدنم به لرزه افتاده بود. برای باردگر درب آسانسور باز شد. هر دویمان به سمت آسان...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 15
بدون تعارف اضافهتری وارد شد .به دنبالش روانه شدم. به سمت مبلمان هدایتم کرد. بر روی اولین مبل مخمل بنفش که در کنار درب ورودی قرار داد ،نشستم.آریا بدون هیچ حرفی مرا تنها گذاشت .زیر چشمی مسیر رفتنش را نگاه کردم به آشپزخانه رفته بود .نگاهی به اطراف انداختم. سالن مربع شکل که فقط با سه عدد مبل بنفش ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 16
مکث کوتاهی کرد .بشکنی در هوا زد و ادامه داد: _اما صبر کن فکر کنم بتونی کمک کنی. هر دو دستم را میان دستانش گرفت .فشار خفیفی به دستم وارد کرد.به چشمانم خیره شد.گفت: _ هیچ کس لایق این همه دردی که درچشمانه تو، خونه کرده نیست.اما میدونی آریا وکیل یک دادگستریه . اگه بخوای میتونی بهت کمک کنه جدا ب...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 17
فرشته چشم غرهی به آریا رفت وگفت: _اصلا تو کجا میخوای بری؟ میخوای گوشی بدم با پدر و مادرت تماس بگیری؟ دستی به گردنم کشیدم باز هم آن بغض لعنتی در گلویم چمباتمه زد.به سختی دهان باز کردم: _پنج سال پیش برخلاف نظر پدر و مادرم ازدواج کردم.ایمان نمیخواست با پدر و مادرم رابطه داشته باشم اونا رو ما...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 18
عدم رضایتش کاملا هویدا بود.معذب شده بودم.گفتم: _من خواهر و برادر یا حتی فامیلی ندارم.هیچ وقت با فامیلهای پدرو مادرم ارتباط نزدیکی نداشتیم ولی فکر کنم بهتر باشه من برم.بازم ازتون ممنونم.نمیخوام سربار شما باشم. نگاهی بین آریا و فرشته رد و بدل شد که هیچ از آن نفهمیدم.پس از آن آریا گفت: _این روزا...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 19
فرشته لیوانی حاوی شربت را از سینی برداشت و به سمت آریا گرفت .گفت: _نه من و نه پدرت رنجوندن مردم رو بهت یاد ندادیم…واقعا از داشتن همچین پسری برای یک لحظه خجالت کشیدم…. شاید بد نباشه معذرت خواهی کنی. سکوت کل سالن را در برگرفت.زیر چشمی نگاهی به آریا انداختم.دستهایش را مشت کرده بود.قطعا اگه فرش...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 20
فرشته در حین خروج از اتاق پریز برق را فشرد.با بسته شدت درب به یکباره کل اتاق در تاریکی فرو رفت.من ماندم و اتاقی که پیش از قبل برایم وحشتناک بود. .قادر به دیدن هیچ چیزی نبودم.آب دهانم را با ترس فرو دادم. اتاق بیشباهت به اتاقهای زندان نبود.افکار ناخوشایندی در سرم شکل گرفته بود.نمیتوانستم در ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۷ روز پیش
