لیست کلیه پارتهای رمان تاریکترین سایه : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 117
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 61
بیرون از اتاق دنیای دیگری در جریان بود.خودم را به خیابان رساندم.دیگر هیچ انگیزهای برای رسیدن به خانه نداشتم.باز هم احساس تنهایی و بی سرپناهی در وجودم داشتم.از پلههای پل عابر پیاده بالا رفتم.به نردهها تکیه دادم و به حرکت ماشینها نگاه کردم. آنقدر به حرکت ماشینها نگاه کردم که خورشید جایش را ب...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 62
بلند شد و شروع به تکان دادن خاک لباسش کرد .گفت: _شنیدی میگن روغن ریخته را خرج امامزاده کن..!!.بهتر نیست از زندگیت استفاده بهتری بکنی؟ آسمان غرش بلندی کرد.به شدت سردم شده بود.گفتم: _جالبه…هر کس در این زندگی میخواد …میخواد از من استفاده کنه!!ایمان بخاطر پولم با من ازدواج کرد.فرشته و آریا ...
بروزرسانی در : ۹۰۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 63
به سمت درب ورودی مغاره رفتم که کرکرههای مغازه شروع به پایین آمدن کردند.تک تک سلولهاین به لرزه افتادن.نفسهایم به شمارش افتاد.با تمام سرعت به سمت ورودی دویدم.صدای قدمهای پسر فروشنده را شنیدم و با کشیده شدن دستهی کیفم با تمام وجود جیغ زدم.کیفم را کشید و در دهانم کوبید.از برخورد کیفم با صورتم ...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 64
صدایش زدم که به سمتم برگشت و گفت: _از صبح کدوم قبرستونی هستی؟؟من پول مفت به شما دادم…مامانم صبح فشارش بالا رفته و تو پی خوشگذرونی بودی؟ حتی نیم نگاهی به من نینداخته بود.صدایش را وسط کوچه بلا برده بود : _ کدوم قبرستونی بودی؟؟…تن لشتو تکون بده…مامانم همراه خانوم میخواد با صدای که بر اثر بغض ...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 65
.به سختی کلمات را کنار هم چیدم: _من..من از احساس واقعی شما اطلاعی نداشتم…فردا خونتون ترک میکنم. دستگیره را کشیدم و پیاده شدم.هنوز درب را نبسته بودم .گفت: _منظورم این نبود...مادرم خیلی به شما وابسته شده…من میخوام کاملا واضح به مادرم بگید که جواب شما منفیه و فقط میخواید کارگر خونه ما باشید…...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 66
روی صندلی کنار تخت نشستم که ادامه داد: _من امروز یک تصمیمی گرفتم…میخوام قبل مرگم داماد شدن پسرمو ببینم…حاضری عروسم بشی؟؟؟ با وجود اینکه آریا موضوع را برایم گفته بود ولی به یکباره کل وجودم داغ و از شرم خیس عرق شد.سرم را پایین انداختم تا فرشته دروغ را از درون چشمانم نخواند: _ فرشته جونم…من..من...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 67
در تحلیل رفتارهای آریا مانده بودم.مرا هر لحظه یه یک سمت میکشید.برخلاف میلم از روی صندلی بلند شدم و با آریا همراه شدم.اصلا انتظار این حجم از سکوت را نداشتم ولی آریا تا رسیدنمان به خانه حتی یک کلمه هم حرف نزد.مرا به طور کامل نادیده گرفت.با توقف ماشین گفت: _ برو کیف مامانمو از داخل اتاقش بیار …یال...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 68
کیف فرشته را از درون دستم بیرون کشید و گفت: _چرا دروغ میگی؟چی میخواستی؟ لبهایم را به سختی انحنا دادم و گفتم: _من چی میتونم بخوام؟؟؟…یک دست…یک دست لباس راحتی برداشتم!! زیپ کیف فرشته را باز و محتوای آن را چک کرد.سرش را بالا آورد و گفت: _ یک دست لباس؟ لباست کو؟؟لباسو بهم نشون بده.چرا دروغ می...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 69
با خودم زمزمه کردم: _ بازم توهم زدم!؟.فکر کنم صبح قرصمو نخوردم. .با اینوجود تک تک یاختههایم به رعشه افتاده بودند.پایم را به سختی حرکت دادم.خودم را به میترا رساندم.حجم زیادی خون از دهانش خارج و اطراف سرش را رنگین کرده بود.نگاهم بر روی دستش که شکمش را پوشانده بود،خشک شد.دست لرزانم را روی شکم...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 70
هر دو دستم را گرفت و دستبند فلزی بر دستانم بست.گفت: _خانوم سایه احمدی شما به جرم قتل بازداشتید. خشکم زد.فقط دو حرف کوتاه از میان لبهایم خارج شد : _چی؟ بازویم را گرفت و میان دستانش فشرد.گفت: _بهتره سکوت کنید چون هر حرف شما میتونه در دادگاه بر علیه شما استفاده بشه. با این حرف مرا به سمت ما...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 71
گفت: _ دستتوجلو بیار …باید دستبندتو باز کنم…! دو دستم را جلوی زن گرفتم که با کلید دستبندم را باز کرد. با آزاد شدن دستانم بیتوجه به درد مچ دستانم دو دستش را گرفتم.التماس کردم: _من…من چرا اینجام؟…آریا کجاست؟..من اونو رو نکشتم …من بیگناهم… کسی از پشت سرم با عشوه گفت: _آبجی ما همه بیگناهیم…...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 72
صورتم از درد مچاله شده وکف دست چپم را بر روی کف دست راستم که سوخته بود گذاشتم .همه جا را بوی سوختگی فرا گرفته.صدای آخم که بلند شد گفت: _دبنال …تو رو برا چی گرفتن؟ با صدای آرامی گفتم: _قتل میگن من همسرم و معشوقشو کشتم. صدای دست زدن زن دوم بلند میشود و سپس کنار ما آمده و مینشیند و میگوید: _...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 73
زبان خشک شده ام را حرکت دادم: _وثیقه؟پارتی؟ بدون توجه به سوالم فشار دستش را بر روی بازویم زیاد کرد.مرا از سلول بازداشتگاه بیرون آورد. بعد از گرفتن چند فرم و پس دادن وسایلم مرا آزاد کردند.فکر میکردم وثیقه و پارتی کار آریا باشد ولی با توجه به حرف های ستوان رافع او بعد از بازجویی بدون توجه به من ر...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 74
دیوارهای اصلی ویلا باغ همچون دژی محکم عمارت وسطی را احاطه کرده بودند.درب ماشین را باز کردم و همراه با او وارد خانه شدم.داخل عمارت بینهایت زیبا بود.مبلهای زرشکی رنگ پذیرایی را مزین کرده بود.پرده های طلایی رنگ که کیپ تا کیپ پنجرهها را پوشانده بودند و مانع ورود ذرهای نور به داخل سالن میشدن....
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 75
به دقت به حرفهایم گوش داد. به سمتم برگشت و گفت: _ما از تیمارستان پیگیری کردیم اونا ادعا میکنند بیماری به نام و فامیلی ما نداشتند!!!.محل کار همسرتون هم چک کردیم ایشون واقعا در شرکتی که میفرمایید کار میکردند…!. من به دنبال حقیقت هستم و انتظار داشتم از زبان شما بخشی از حقیقت رو بشنوم. قاشق و ...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 76
_ نمیتونم حرفهای حامد فراموش کنم.اون فکر میکنه من دروغ میگم و منم راهی برای اثبات حرفام ندارم. چشمانش گرد شدند .گفت: _دقیقا چجوری به این نتیجه رسیدی خودتو اینجا قایم کنی ؟؟با این رفتار مهر تاییدی به حرفای اون میزنی. پاشو پاشو ببینم. پتو را کنار زد.دستم را گرفت و مرا به زور از تخت جدا کرد. ک...
بروزرسانی در : ۸۸۲ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 77
هنوز یک قدم هم برنداشته بود که با سوالم متوقف شد.گفت: _با هم صحبت کردیم.…آریا گفته تمام در انتظار شما در ماشین بوده و وقتی شما تاخیر داشتید ایشون تنهایی به بیمارستان برگشته. کلمهی حماقت در سرم زنگ میزد. خندهی عصبیام را نتوانستم کنترل کنم: _شوخی بی مزهای بود….اونا…اوناااا..اونا با من اینک...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 78
صدای نیش خنده اش اعصابم را خورد کرد.گفت: _نیازی به پیدا کردن قاتل نیست .قاتل الان روبهروی من ایستاده. تنها امیدم به یغما رفته بود .از اعماق وجودم میخواستم ، او مرا باور کند.با هر جان کندنی بود.گفتم: _من….من قاتل نیستم….از روز طلاق دیگه ندیده بودمش….اگه از نظرتون من قاتلم چرا آزادم کردین؟؟…...
بروزرسانی در : ۸۷۸ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 79
هیچ چارهای برایم نمانده بود.اگر از روز اول که نامهها را پیدا کردم ،سراغ پلیس رفته بودم.شاید هیچ کدام از این اتفاقات رخ نداده بود.ایمان و میترا زنده بودند و من مجبور به تَن دادن به این نقشهی نبودم.همهی این چند ماه در حال تاوان دادن بودم .تاوان تصمیمات اشتباهم بیش از حد سنگین بود.بالجبار پاس...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 80
طفره رفتنش احساسات بدی را به من القا کرده بود.باید جواب سوالم را میگرفتم.بار دیگر سوالم را پرسیدم: _این همه اسلحه برای چیه؟؟؟ اسلحه را به سمتم نشانه گرفت.گفت: _میتونم الان یک گلوله توی سرت خالی کنم.میتونم داخل حیاط خاکت کنم و کسی نفهمه….اما میخوام در عوض بهت آموزشی بدم..میخوام اگه کسی بهت ...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
