تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت بیست و پنجم :
سرم را بلند کردم .فرشته از درگاه درب فاصله گرفت و به سمتم آمد.گفت:
_ حالت خوبه؟ بزار ببینمت!.
دستش را زیر چانهام گذاشت .از صورتم تا نوک انگشت پاهایم را آنالیز کرد .به اطمینان خاطر که رسید .ادامه داد:
_چرا روی زمین نشستی عزیزدلم ؟چیزی شده دخترکم؟!.نکنه خواب بد دیدی؟
ذهنم هنوز در چند دقیقه قبل میان تک تک کلمات آنها گیر کرده بود.همین که خودش بهانهای به من داد ،جای شکر داشت
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
