پارت بیست و هشتم :

چشم‌هایم برای باریدن به تقلا افتادن.به سمتش چرخیدم و گفتم:
_ انتخاب من این حجم از خاری و ذلیل شدن نبود.فقط…فقط …شما نمی‌دونید چقدر درد داره هیچ جای برای رفتن نداشته باشی…من فقط یک اشتباه کردم اما دارم به بدترین شکل تاوان میدم….من…من..
بغضم در هم شکست .هق هقم مانع از ادامه جمله‌ام شد.فرشته خودش را به من رساند و تنگ در آغوشم کشید.حرکت دستش بر روی مهره‌ی کمرم ،احساس امنیتی را در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    سلام راستش تا اینجا که خوندم خیلی خفن بود و واقعا عاشق این رمان شدم مرسی💋

    ۷ ماه پیش
کپی شد!