لیست کلیه پارتهای رمان تاریکترین سایه : پارت های 101 تا 117
تعداد کل پارت های منتشر شده : 117
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 101
_عزیزم…نمیخوای منو به یک نگاه مهمون کنی؟؟چشماتو باز کن؟ به سختی پلکهایم را باز کردم.حامد لبخند بزرگی بر لب داشت.ادامه داد: _نازنینم…خوبی؟تو که منو نصفه عمر کردی!؟ نور مهتابی سقف چشمم را آزار داد.دست راستم را سایهبان چشمانم کردم و لبهای خشک شدهام ، را به سختی تکان دادم: _خوبم…لطفا لامپ ...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 102
یک لنگه آبرویش بالا پرید: _دکتر یک ساعت پیش ترخیص کرده فقط منتظر بودیم بیدار بشی…سایه حالا میخوای چیکار کنی؟کجا رو داری بری؟کجا میخوای بمونی؟ لبم را زیر دندان کشیدم. در حقیقت هیچ جای برای رفتن نداشتم : _یک فکرای دارم. بر پیشانیاش خط افتاد: _بهم شک کردی؟ حامد فوقالعاده باهوش و ریزبین بو...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 103
نگاهی به آپارتمان روبهروی انداختم.چند پنجره باز بود.کف دستانم به عرق نشست، با وجود بوی بد درخت خرنوب نزدیکترین شاخهاش را گرفتم و خودم را بالا کشیدم.لبه دیوار ایستادم،قلبم درون دهانم میزد. خم شدم و طرف دیگر دیوار را نگاه کردم.هیچ وسیلهای برای پایین رفتن وجود نداشت.صدای خش خش از پشت سرم شنیدم....
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 104
یک بار دیگر همه خانه را گشتم.زیر فرشها و زیر کمدها را هم چک کردم.ناامیدی هر لحظه با قدرت بیشتر در سرم جولان داده و حقیقت با تمام وجود رخ مینمود. گلویم هنوز مزهی بدی داشت ،برای خوردن آب سر یخچال رفتم و یک بطری آب معدنی برداشتم. لاجرم نوشیدم. نگاهم به گلهای پژمرده کنار پنجره افتاد،مشخص بود مد...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 105
گوشی را درون مانتوام سُر دادم.نفس عمیقی کشیدم و کنار خیابان اصلی ایستادم.دستم را برای اولین تاکسی زرد بالا اوردم.تاکسی جلوی پایم ترمز کرد.راننده شیشه سمت شاگرد را پایین داد و گفت: _کجا میری؟فقط دربست میبرما!؟. با یک محاسبه ذهنی مسافتی که باید پیاده تا ترمینال طی کنم،حساب کردم.به نظر بهتری کار ...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 106
پلکهایم را روی هم نهادم.نمیدانم تا کی باید تاوان تصمیمات اشتباهم برای زندگی با آریا و فرشته را بدهم. فرصتی برای فکر و مقصر دانستن خودم نداشتم،باید بلافاصله واکنش نشان میدادم.با دست راستم دستگیره درب را کشیدم.راننده با دیدن حرکتم گفت: _ خودتو خسته نکن،قفل مرکزی و قفل کودک زدم…این درب تا من نخوا...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 107
حلقهی دستم به دور پایم را سفتتر کردم.حرکت دانههای عرق بر پیشانیم را احساس کردم.درب عقب سمت راست را باز و روی صندلی عقب جای گرفت.خودم را عقب و به سمت چپ درب کشیدم. بوی عرق تنش در بینیام پیچید،فاصلهاش هر دم کم و کمتر میشد .مچ پای چپم را گرفت و به سمت خودش کشید.با تمام توان جیغ زدم.در تلاش...
بروزرسانی در : ۸۲۷ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 108
حلقهی دستم به دور پایم را سفتتر کردم.حرکت دانههای عرق بر پیشانیم را احساس کردم.درب عقب سمت راست را باز و روی صندلی عقب جای گرفت.خودم را عقب و به سمت چپ درب کشیدم. بوی عرق تنش در بینیام پیچید،فاصلهاش هر دم کم و کمتر میشد .مچ پای چپم را گرفت و به سمت خودش کشید.با تمام توان جیغ زدم.در تلاش...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 109
تنها ایدهای که داشتم را اجرا کردم.شروع به مشت زدن به شکمش کردم.دستش به دور موهایم محکمتر شد.بند انگشتان دستم درد گرفته ولی چارهای نداشتم.کلید را با دستان لرزان از دورن جیب شلوارم خارج و درون قفل انداختم.صورتش از خشم و درد به قرمز تغییر رنگ داد. فشار انگشتانش به دور موهایم کم شد خودم را روی ز...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 110
طعم خون را درون دهانم احساس کردم .برای یکبار هم که شده میخواستم تمام خودم را در کاری بگذارم. ضربه های یکدیگر را بدون پاسخ نگذاشتیم .کشاکش میانمان به درازا کشید.جانی در بدنم نمانده بود.در دل فقط از خدا یاری میخواستم. نهایتا تنش بی جان روی زمین افتاد ولی من باز هم ضربه زدم.میترسیدم رهایش کنم و او ...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 111
قلبم یکی در میان ضربهها را از دست میداد.با وجود ترسم گفتم: -تو..تو …چجوری پیدام کردی؟..اصلا..اصلا مگه ..تو نمیفهمم..اینجا …چه …خبره!؟ دستانش را دو طرف صورتم قرار داد.دستی زیر چشمانم کشید و اشکی که از چشمانم جاری شده بود را پاک کرد.در چشمانم خیره شده : -میدونم گیج شدی ولی باید بری .مادرم...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 112
مات و مبهوت همچون مجسمهای بر روی زمین خشک شدم.هیچ وقت به شباهت فرشته و افسون توجه نکرده بودم.یعنی خب فرشته زال بود و افسون نه.البته دختری که حالا جلوی رویم ایستاده بود موهای سپیدش از جلوی مقعهاش بیرون زده و چشمانش آبی بود. دوست داشتم سرم را به دیوار بکوبم چرا اصلا به موهای مصنوعی و رنگ چشم...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 113
تنها راهی که به ذهنم رسید فریاد زدن بود: -کمک…کمک.. فکر میکردم انتهای کوچه بن بست باشد ولی به خیابان راه داشت.به خیابان رسیدیم،صدایم را بالاتر بردم.حقیقتا در این ساعت از روز کسی در خیابانی به این پرتی نبود.کنار ماشین پژو سیاه رنگی ایستاد.درب سمت راننده را باز کرد و گفت: -بشین.لطفا انقدر سر...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 114
چارهای برایم نمانده وگرنه خاطر بار قبل هنوز در سرم زنده بود. با اینکه پیش از ورودم به داخل مغازه دقت کرده بودم تا فروشنده زن باشد.دست و دلم میلرزید .در نگاهش تردید را خواندم.با صدای لرزانم گفتم: -خواهش میکنم من..من واقعا تصادف بدی داشتم و نیاز به کمک دارم . گوشی مغازه را جلوی رویم گذاشت.گفت...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 115
پشت فرمان ماشین نشستم، بیش از قبل در تصمیمی که گرفتم مصمم شده بودم. شیشه سمت راننده را پایین کشیدم و هر آنچه که افسون برای کمک به من داده بود را از پنجره ماشین بیرون انداختم.باید به زودی از شر این ماشین هم خلاص میشدم. رادیو را روشن کردم تا کمتر احساس تنهایی کنم.کمربندم را بستم و سوئیچ را چرخاند...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 116
حرفش مرا به شدت به فکر فرو برد.نفس عمیقی کشیدم: -حالا چی میشه؟با وجود فرشته و افسون چه بلایی قراره سرم بیاد؟ نگاهی به حیاط روبهرویمان انداخت.سرش را به پشتی مبل تکیه داد و گفت: -نمیدونم…تنها چیزی که الان میخوام ،اینکه بقیه زندگیم با تو بگذرونم. نتوانستم از کش آمدن لبم جلوگیری کنم.با وجود تر...
بروزرسانی در : ۷۷۸ روز پیش
-
رمان تاریکترین سایه - پارت 117
زندگی سخت نیست، تلخ نیست! همچون نت های موسیقی، بالا و پایین دارد. گاهی آرام و دل نواز و گاهی سخت و خشن گاهی شاد و رقص آور گاهی پر از غم! زندگی شیرینست باید احساسش کرد! زندگی هیچ وقت به شکلی که من میخواستم پیش نرفت.ازدواج من با حامد هیچ شباهتی با ازدواج سابقم داشت.از علاقه بیمارگونه من به ...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
