لیست کلیه پارتهای رمان سکوت نتها : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان سکوت نتها - پارت 61
خاک روی میزها را پاک کردم. پنجرهها را باز کردم و گذاشتم هوای تازه، بوی ماندگی و مرگ را بیرون ببرد. خانه هنوز خالی بود. جای مهسا هنوز درد میکرد. اما دیگر یک مقبره نبود. داشت دوباره شبیه «خانه» میشد. و من، برای اولین بار بعد از هشت ماه، دوباره احساس خوبی داشتم. بعد از آنکه خانه را به یک سر و سام...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 62
از تاکسی پیاده شدم. لابیمنِ یونیفرمپوش با دیدن من که به جای منتظر ماندن در ماشین، پیاده شده و جلوی در ورودی ایستادهام، اخم کرد. حتماً فکر میکرد رانندهی تاکسیای که این روزها برای خانم وکیل کار میکند، عقلش را از دست داده. اهمیتی ندادم. درست همانطور که او گفته بود، ایستادم. نه وسط خیابان، ام...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 63
جادهی طولانی بالاخره تمام شد. نور خورشید آذرماه در شیراز، ملایمتر و مهربانتر از تهران بود. شهر بوی دیگری میداد؛ بوی نارنج و خاکی که انگار آرامش داشت. این آرامش، اضطراب مرا بیشتر میکرد. این شهر، پناهگاه او بود؛ جایی که از دست من به آن فرار کرده بود. آدرس مدرسه را از پدرم گرفته بودم. یک دبیرست...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 64
جمله شبیه شلیک خلاص بود. جا خوردم. ضربهاش آنقدر قوی بود که مرا از دنیای توجیهاتم بیرون کشید. آرامش. کلمهای که من مدتها بود نتوانسته بودم به زندگی پناه هدیه کنم. پناه، این بار بدون تعلل، با چشمهایی که مصمم بودند اما پشت آن، دریایی از درد پنهان بود، تیر آخر را شلیک کرد: «من با یه معلم آشنا شدم...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 65
بعد، ایستادم. تمام سینهام از یک خلاء سرد پر شد. آشپزخانه شبیه یک زمین جنگی بود. خردههای شیشه، لکههای آب... و من، ایستاده در میان این ویرانی. این صحنه، شبیه زندگیام شده بود. نفس عمیقی کشیدم. دیگر هیچ احساسی نداشتم. نه خشم، نه غم، هیچچیز. فقط استیصال مطلق بود. مثل یک مرد مرده، به سمت حمام رفتم...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 66
تا شمارهی شناسنامهی اجداد همسایه ها را درآورده بودیم پس این شبح کجا بود. حمید نمیدانست تا بالای در خانهاش را دوربین کار گذاشته بودیم. عجیب بود اما هیچ رد و نشانی در کار نبود. سعی کردم اجازه دهم الینا اعصابم را به هم بریزد اینگونه بهتر پیش میرفت ساعت نه شب شده بود. آسمان تاریک تهران، غبارآلود...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 67
او زد زیر خنده. صدای خندهاش، با اینکه به خاطر سکوت رستوران کمی بلند به نظر میرسید، اما صدای جواهراتش در آن قاطی نبود. «شوخی کردم بابا، دیوانه! البته که کیس خوبی هستی. حلقتم که درآوردی، فکر کنم دوباره شکست عشقی خوردی. این دفعه کاریتر.» سرم را به نشانهی انتخاب نکردن تکان دادم. منو را به سمتم گر...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 68
از این حرفش بلند خندیدم. خندهای که صدایم را به زور از گلویم بیرون کشید. او هم خندید. و یک دفعه در میان خنده، قطره اشکی روی گونهاش غلتید. اشک الینا روی گونهاش، در نور ضعیف شمع، برق میزد. خندهی هردومان ناگهان متوقف شد و من دست و پایم را گم کردم. این تناقض مطلق، این لحظهی شکننده، از هر معمای پ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 69
در این تاریکی، کنار زنی که خودش از دل تاریکترین گذشتهها بیرون آمده بود، میدانستم که نمیتوانم اجازه دهم تاریکیِ شغلم، او را هم ببلعد. نه تنها به عنوان یک پلیس، بلکه به عنوان یک مرد شکستخورده که حالا میخواست یک نفر را نجات دهد. نه برای پرونده، بلکه برای خودش. این پایان یک بازی نبود؛ فقط باید ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 70
حس کردم دوباره آن رد کفش کثیف روی پیراهنم را میبینم. آن قاب عکسِ برگردانده شده. دست لرزانم به سرعت به سمت جیبم رفت و گوشی را بیرون کشید. دیگر وقت سکوت و غرور نبود. انگشتم روی شمارهی کاویانی ثابت ماند و بدون مکث، تماس را برقرار کردم. «کاویانی! الو؟» صدایم خشدار و بریده بود. «چی شده، حمید؟ این و...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 71
چشمهایم را بستم. «من در رو قفل میکنم، بیرون نمییام ببینم چه غلطی میخواد بکنه. برید!» صدای قدمهای محکم کاویانی را شنیدم که به سمتم میآمد. «حمید! آروم باش!» اما من دیگر نمیتوانستم آرام باشم. فقط به دیوار تکیه دادم و نالیدم: «برید بیرون!» با صدای بسته شدن محکم در خانه، که نشان میداد کاویانی ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 72
کلافه از جا بلند شدم. تمام وجودم از ترس و ناباوری پر شد. دویدم سمت در و با مشتهای گره کرده، محکم به فلز سرد آن کوبیدم. «هی! کسی اونجاست؟... باز کن!» فریاد زدم. دوباره کوبیدم، محکمتر. «من کجام؟... چه خبره؟» اما هیچ صدایی نیامد. نه صدای قدمی، نه صدای پاسخی. فقط سکوت بود و آن نتِ موسیقی که ضعیفتر...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 73
صدای الینا دیگر نیامد. سکوتی وحشتناک جای آن را گرفت. قلبم فرو ریخت. آیا رفته بود؟ یا او... قاتل... او را پیدا کرده بود؟ صدای نتِ موسیقی برای لحظهای قطع شد و این سکوت مطلق، از هر ملودی هولناکی، ترسناکتر بود. چند دقیقهی بعد، سکوت با صدای جیغهای الینا دریده شد. جیغهایی تیز و وحشتزده که تمام وج...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 74
تشنگی داشت دیوانهام میکرد. میدانستم که ممکن است سمی باشد، یا فقط یک بازی کثیف دیگر. اما دیگر توانی برای ترسیدن نداشتم. پیش خودم فکر کردم: «اگر قراره بمیرم، چه بهتر.» این جمله، شبیه یک آرامش سرد بود. آرامشی که با پذیرش مرگ میآید. خزیدم، سینهخیز، به سمت بطری. دستم لرزید و بطری را چنگ زد. دهانم...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 75
بعدها فهمیدم پیکان مال خودش نبود. پدرش راننده بود، اما حالا مریض شده بود و حمید برای مدتی جای او پشت فرمان نشسته بود تا مسافرکشی کند و بدهیهایشان را صاف کند. او هر روز برای کارهای بیرون میآمد، برای بردن مامان به این دکتر و آن دکتر. رفت و آمدهایش به خانهی ما زیاد شد. و بعد، اتفاق افتاد. جادوی ح...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 76
«باشه! اگه اینطوره... پس منم میرم. میرم و به همه میگم. میرم به خانوادهات میگم این پسر رالیبازشون، چه کارهایی کرده! میگم تو از کجاها خبر داشتی و برای چی اومدی اینجا!» حمید ترسید. لرزش شانههایش را، حتی از پشت کلید، حس کردم. همان وحشتی که آن شبِ تاریک، در چشمانش دیدم. او نمیخواست آن راز فاش...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 77
آن موقع، فقط هفت سالم بود. اما میدانستم که حمید باید تقاص بدهد. باید همان جنون و وحشت را تجربه کند. اعضای خانوادهام، که از ترس آبرو و وحشت این حادثه به هم ریخته بودند، نتوانستند مرا تحمل کنند. آن کابوس هفت سالگی، لکهای بود که باید هرچه سریعتر پاک میشد. مرا فرستادند. نه برای التیام، بلکه برای...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 78
شروع کردم به کمک کردن نامحسوس به این آدمها که اکثرا درمانده بودند. یک تاکسی زرد و کمک برای شروع... نقشهی من یک آزمون اخلاقی بود. من سالی یک نفر از آنها را تحت نظر میگرفتم. اگر در طول آن سال، تغییری نمیکردند، همچنان به پلیدی و فساد خود ادامه میدادند و هیچ تلاشی برای جبران گذشته نداشتند، حکمش...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 79
...چیزی که آنها امکانش را نداشتند و من میتوانستم آن را به خوردشان بدهم. اما برای امنیت کامل و اجرای بینقص نقشهام، یک مرحلهی دیگر باقی مانده بود، تضمین پوشش دائمی برای جنایاتم. تونل مخفی که زیر واحد حمید کنده بودم، به من دسترسی کامل و بیسابقهای به زندگی او میداد. اما همین تونل، میتوانست د...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 80
با آخرین وسواسی که داشتم، دستان خودم را با طنابهای دستبندِ باز شده، به همان تخت بستم. تمارض کردم که او مرا بسته و من در یک خوششانسیِ مطلق، چوب ضخیم بغل تخت را کندهام. گوشیام را روی میز کنار تخت گذاشتم. دور بود. نمیرسیدم. به سمت میز خم شدم. با تمام وجودم کشیدم. دستم از جا در آمد. درد وحشتناکی...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
