سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت شصت و سوم :
جادهی طولانی بالاخره تمام شد.
نور خورشید آذرماه در شیراز، ملایمتر و مهربانتر از تهران بود. شهر بوی دیگری میداد؛ بوی نارنج و خاکی که انگار آرامش داشت. این آرامش، اضطراب مرا بیشتر میکرد. این شهر، پناهگاه او بود؛ جایی که از دست من به آن فرار کرده بود.
آدرس مدرسه را از پدرم گرفته بودم. یک دبیرستان دخترانه در یکی از خیابانهای آرام و قدیمی شهر.
ماشین را کمی دورتر از درِ اصلی
لطفا صبر کنید...
