پارت شصت و سوم :

جاده‌ی طولانی بالاخره تمام شد.
نور خورشید آذرماه در شیراز، ملایم‌تر و مهربان‌تر از تهران بود. شهر بوی دیگری می‌داد؛ بوی نارنج و خاکی که انگار آرامش داشت. این آرامش، اضطراب مرا بیشتر می‌کرد. این شهر، پناهگاه او بود؛ جایی که از دست من به آن فرار کرده بود.
آدرس مدرسه را از پدرم گرفته بودم. یک دبیرستان دخترانه در یکی از خیابان‌های آرام و قدیمی شهر.
ماشین را کمی دورتر از درِ اصلی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!