لیست کلیه پارتهای رمان سکوت نتها : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان سکوت نتها - پارت 41
از آن قصر شیشهای بیرون زدم و به مقبرهی خودم برگشتم. سکوت خانه، بعد از آن چند دقیقه گفتگوی کوتاه، حالا سنگینتر و خفهکنندهتر بود. دیگر نمیتوانستم روی مبل بنشینم. کشیدهشدم به سمت اتاق خواب. در کمد لباسها را باز کردم. بوی او، بوی مهسا، هنوز آنجا بود. قویتر از عطری که روی شال گردنش مانده بود....
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 42
طبقه دوازدهم. زنگ زدم. چند لحظه طول کشید. صدای کشیده شدن عصاها روی سنگ آمد. در باز شد. الینا بود؛ با موهای آشفته، چشمهای پفکرده از خواب و یک ربدوشامبر که روی لباس راحتیاش پوشیده بود. با دیدن من، اول گیج شد، بعد اخم کرد. «حمید؟ ساعت... ساعت شش صبحه! چی شده؟» نگاهش به کیسهی پلاستیکی در دستم افت...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 43
کاسههای چرب خالی شدند. سکوت سنگین صبح، حالا با بوی تند کلهپاچه پر شده بود. الینا قاشقش را زمین گذاشت و یک نفس عمیق کشید، انگار که بعد از مدتها، جانی دوباره گرفته بود. «خب...» گفت و به آشفتگی روی کانتر نگاه کرد. «فکر کنم بهتره من دیگه...» بلند شدم تا ظرفها را جمع کنم. «دست نزن!» با قاطعیت گفت....
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 44
کلمهی «مهسا» از دهان بیخبر مادرم، مثل یک گلوله بود. دیگر نه طعمه بودم، نه راننده، نه مردی که میخواهد انتقام بگیرد. فقط پسری بودم که مادرش داشت دنبال همسر مردهاش میگشت. به دیوار تکیه دادم و سُر خوردم. روی زمین سرد راهرو نشستم. سرم را بین زانوهایم گذاشتم و شانههایم، بیصدا، از هقهقی که نمیت...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 45
در پروندهای گیر افتاده بودم که هیچ حرکتی نمیکرد، و در زندگی شخصیای که با سرعت نور از هم پاشیده بود. هم قاتل را گم کرده بودم، هم پناه را. و نمیدانستم کدامیک، برای همیشه از دست رفته بود. تلفن روی میزم، با آن صدای زنگ گوشخراش اداریاش، مرا از مِهِ غلیظ افکارم بیرون کشید. چشمهایم را از صفحهی ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 46
آرام به سمتم آمد. «اینجا چی کار میکنی، امیر؟» «باید حرف بزنیم. پناه، من... من متاسفم. اون شب...» «میدونم.» حرفم را قطع کرد. «میدونم متاسفی. تو همیشه متاسفی.مسئله اون شب نیست. مسئله کارته من نمیتونم با کارت کنار بیام » «لطفا اینکار رو باهام نکن...» «همیشه یه پروندهای هست، امیر.» برگهها را در ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 47
«و چی؟» کیفش را باز کرد و یک دفترچهی کوچک یادداشت بیرون آورد. «و داره کارهای عجیبغریب میکنه. مسیرهایی رو میره که من ازش نخواستم. ساعتها یه گوشه پارک میکنه و فقط به یه نقطه زل میزنه. و دیشب...» دفترچه را باز کرد. «دیشب، منو رسوند خونه. اما خودش نرفت. تا ساعت سه صبح، همون تاکسی زرد لعنتیش، ا...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 48
«اون آدم خطرناکه.» حرفهای الینا در گوشم تکرار میشد. اما حالا، بعد از یک ماه نظارت فشرده، به نتیجهی دیگری رسیده بودم. الینا اشتباه کرده بود. حمید خطرناک نبود؛ او فقط ترسیده بود. او مردی بود که میدانست همسرش به جای او کشته شده. او میدانست قاتل هنوز آن بیرون است. این رفتارهای عجیب، وسواس نبود؛ ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 49
راننده با ناباوری، میکروفونِ سیاهِ بلندگو را که سیمش از پنجره آویزان بود، به دست الینا داد. من، امیر کاویان، سرگرد آگاهی، در ماشینم میخکوب شده بودم. داشتم از خنده و وحشت منفجر میشدم. الینا دکمهی میکروفون را فشار داد. صدای سوتِ ناهنجارِ فیدبک، در سکوت ظهر آن کوچه پیچید. «آقااااای کمالی!» صدای ال...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 50
«تکون بخور تا دستتو بشکنم.» دستبندها را از کمربندم بیرون کشیدم و با صدای «کلیک» فلزی، دستهایش را بستم. «تو... تو کی هستی؟» نفسنفس میزد. «اون... اون زنیکه...» «من افسر پلیسم. و تو، به جرم حمله به یک وکیل دادگستری و مقاومت در برابر پلیس، بازداشتی.» صدای تقتق کفشهای پاشنهدار الینا از پشت سرم آ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 51
«خب...» با کلافگی گفتم. «اومده بودم همینو بگم. الان چرا نگرانی؟» «نه.» مستقیم در چشمهایم زل زد. «این خوب نیست، امیر. این... ترسناکتره. اون 'خالی' بود، حالا 'ساکت' شده. انگار... انگار منتظر یه چیزیه. انگار آروم شده چون یه تصمیمی گرفته.» بلند شدم و در اتاق قدم زدم. «کاویان هستم خانم شادان، شما از...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 52
از حمام بیرون آمدم و به آینه نگاه کردم. مردی خسته با چشمانی قرمز. این جمله از ذهنم بیرون نمیرفت؛ او به همین راحتی رفته بود و من احمق هنوز هم به او فکر می کردم به خط خاموشش زنگ میزدم و به جای التیام داشتم چکار میکردم؟داشتم برای یک شام اجباری آماده میشدم با روی اعصابترین آدم دنیا، به خدا که ای...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 53
نگاهم را دزدیدم. «روز سختی بود.» «برای منم بود.» مکث کرد. «ولی تو... یه جور دیگهای بههم ریختهای. ربطی به اون کلاهبردار نداره، نه؟» «ربطی به شما نداره.» حرفم آنقدر سرد و تیز بود که خودش هم جا خورد. اما الینا عقب نکشید. «شاید.» فنجان آبش را برداشت. «ولی وقتی یه نفر جون منو نجات میده... و بعدش ش...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 54
دیگر نتوانستم تحمل کنم. یک خندهی کوتاه، خفه و خشک، از سینهام بیرون پرید. شبیه صدای سرفه بود، اما خنده بود. اولین خندهی واقعی در ماهها. الینا لبخندی پیروزمندانه زد. «ببین؟ منطق.» استیکش را برداشت. «ما هر دو کارمون رو دوست داریم منطق اینه» حق با او بود. این زن دیوانه بود. و شاید این، تنها چیزی ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 55
از خانه بیرون زدم و مستقیم به یک ابزارفروشی رفتم. بهترین و قویترین قفلی که در مغازه داشت را خریدم. تمام بعد از ظهر را صرف نصب آن کردم. با هر پیچی که سفت میکردم، انگار خشمی فروخورده را تخلیه میکردم. این فقط تعویض یک قفل نبود؛ این ساختن یک دیوار بود. یک مرز جدید. وقتی کار تمام شد، کلید را در قفل...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 56
در را دوباره قفل کردم. همان قفل غولپیکری که حالا میدانستم یک شوخی بیمعنی بیشتر نبوده. پس تمام آن حس تنهایی، آن انزوای مطلق، فقط یک توهم بود. من در مرکز یک صحنهی نمایش بزرگ قرار داشتم و قاتل واقعا یک شبح بود.به خاطر این شبح خیلی اتفاقها افتاده بود، آخرینش اینکه احتمالا کلا تیم حفاظت از من تو...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 57
گوشیام را برداشتم و برای اولین بار بعد از مرگ مهسا، آلارم صبحگاهیام را تنظیم کردم. نه برای رفتن به بهشت زهرا، نه برای کار با تاکسی. برای خریدن کلهپاچه. آلارم گوشی، مثل صدای زنگ خطر، سکوت خانهام را درید. ساعت شش صبح بود. چشمهایم را به سختی باز کردم. هنوز روی مبل بودم، کنار کاسهی خالی سوپ بدم...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 58
«اون مرده.» «واقعاً؟» لبخند محوی زد. «اون مردی که شب ساعت سه صبح از خونهش فرار میکنه چون داره دیوونه میشه، یا مردی که ساعت شیش صبح برای وکیلش کلهپاچه میخره، به نظر من نمرده. فقط... راهشو گم کرده.» به پیست خالی اشاره کرد. « تو فقط یه شوهر عزادار نیستی. تو قبل از همهی اینا، یه آدم دیگه بودی. ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 59
در را باز کردم و از آن قفسهی فلزی داغ بیرون لغزیدم. پاهایم سست بود. الینا همانجا ایستاده بود، کنار تاکسی زرد من، با دستهایی که در جیب مانتویش فرو کرده بود و لبخندی که دیگر شیطنتآمیز نبود؛ یک لبخند گرم و رضایتمندانه بود. «خب،» گفت. «مثل اینکه هنوز یادت نرفته.» نتوانستم حرف بزنم. فقط سرم را تکان...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 60
و من... من طعمهای بودم که در خانهاش منتظر مرگ نشسته بود. وقتی به آپارتمانم رسیدم، قفل غولپیکر جدید را باز کردم. سکوت و بوی ماندگی خانه مثل سیلی به صورتم خورد. اما این بار، آن سکوت، آنقدرها هم خفهکننده نبود. چشمم به آشپزخانه افتاد. صدای «کلانک» قفل غولپیکر در سکوت راهرو پیچید. در را باز کردم....
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
