پارت هفتاد و ششم :

«باشه! اگه اینطوره... پس منم می‌رم. میرم و به همه می‌گم. می‌رم به خانواده‌ات می‌گم این پسر رالی‌بازشون، چه کارهایی کرده! می‌گم تو از کجاها خبر داشتی و برای چی اومدی اینجا!»
حمید ترسید. لرزش شانه‌هایش را، حتی از پشت کلید، حس کردم. همان وحشتی که آن شبِ تاریک، در چشمانش دیدم. او نمی‌خواست آن راز فاش شود. نمی‌خواست رویای رالی‌اش با بوی مواد مخدر و خیانت قاطی شود.
با یک جهش وحشیانه،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!