سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت هفتاد و ششم :
«باشه! اگه اینطوره... پس منم میرم. میرم و به همه میگم. میرم به خانوادهات میگم این پسر رالیبازشون، چه کارهایی کرده! میگم تو از کجاها خبر داشتی و برای چی اومدی اینجا!»
حمید ترسید. لرزش شانههایش را، حتی از پشت کلید، حس کردم. همان وحشتی که آن شبِ تاریک، در چشمانش دیدم. او نمیخواست آن راز فاش شود. نمیخواست رویای رالیاش با بوی مواد مخدر و خیانت قاطی شود.
با یک جهش وحشیانه،
لطفا صبر کنید...