سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت هفتاد و یک :
چشمهایم را بستم. «من در رو قفل میکنم، بیرون نمییام ببینم چه غلطی میخواد بکنه. برید!»
صدای قدمهای محکم کاویانی را شنیدم که به سمتم میآمد. «حمید! آروم باش!»
اما من دیگر نمیتوانستم آرام باشم. فقط به دیوار تکیه دادم و نالیدم: «برید بیرون!»
با صدای بسته شدن محکم در خانه، که نشان میداد کاویانی و تیمش بالاخره رفتهاند، روی زمین نشستم. نمیتوانستم دیگر آنجا بمانم و احساس ت
لطفا صبر کنید...
