سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت شصت و نهم :
در این تاریکی، کنار زنی که خودش از دل تاریکترین گذشتهها بیرون آمده بود، میدانستم که نمیتوانم اجازه دهم تاریکیِ شغلم، او را هم ببلعد. نه تنها به عنوان یک پلیس، بلکه به عنوان یک مرد شکستخورده که حالا میخواست یک نفر را نجات دهد. نه برای پرونده، بلکه برای خودش. این پایان یک بازی نبود؛ فقط باید حواسم را جمع میکردم.
روزها در یک ریتم عجیب و قابل پیشبینی میگذشتند. صبحها، ساعت
لطفا صبر کنید...
