سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت شصت و هشتم :
از این حرفش بلند خندیدم. خندهای که صدایم را به زور از گلویم بیرون کشید. او هم خندید. و یک دفعه در میان خنده، قطره اشکی روی گونهاش غلتید.
اشک الینا روی گونهاش، در نور ضعیف شمع، برق میزد. خندهی هردومان ناگهان متوقف شد و من دست و پایم را گم کردم. این تناقض مطلق، این لحظهی شکننده، از هر معمای پلیسی برایم غیرقابل حلتر بود. انتظار داشتم در مواجهه با غم، الینا فریاد بزند یا با مشت رو
لطفا صبر کنید...
