پارت شصت و هشتم :

از این حرفش بلند خندیدم. خنده‌ای که صدایم را به زور از گلویم بیرون کشید. او هم خندید. و یک دفعه در میان خنده، قطره اشکی روی گونه‌اش غلتید.
اشک الینا روی گونه‌اش، در نور ضعیف شمع، برق می‌زد. خنده‌ی هردومان ناگهان متوقف شد و من دست و پایم را گم کردم. این تناقض مطلق، این لحظه‌ی شکننده، از هر معمای پلیسی برایم غیرقابل حل‌تر بود. انتظار داشتم در مواجهه با غم، الینا فریاد بزند یا با مشت رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!