سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت هفتاد و هفتم :
آن موقع، فقط هفت سالم بود. اما میدانستم که حمید باید تقاص بدهد. باید همان جنون و وحشت را تجربه کند.
اعضای خانوادهام، که از ترس آبرو و وحشت این حادثه به هم ریخته بودند، نتوانستند مرا تحمل کنند. آن کابوس هفت سالگی، لکهای بود که باید هرچه سریعتر پاک میشد. مرا فرستادند. نه برای التیام، بلکه برای دور شدن. دور از هر نشانی که این جنایت خانگی را یادآوری کند.
مرا به یک شبانهروزیِ سخ
لطفا صبر کنید...
حنا
0با اینکه حدسشو زده بودن ولی همچنان تو شوک ام.