پارت هفتاد و هفتم :

آن موقع، فقط هفت سالم بود. اما می‌دانستم که حمید باید تقاص بدهد. باید همان جنون و وحشت را تجربه کند.
اعضای خانواده‌ام، که از ترس آبرو و وحشت این حادثه به هم ریخته بودند، نتوانستند مرا تحمل کنند. آن کابوس هفت سالگی، لکه‌ای بود که باید هرچه سریع‌تر پاک می‌شد. مرا فرستادند. نه برای التیام، بلکه برای دور شدن. دور از هر نشانی که این جنایت خانگی را یادآوری کند.
مرا به یک شبانه‌روزیِ سخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حنا

    0

    با اینکه حدسشو زده بودن ولی همچنان تو شوک ام.

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️