سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت شصت و چهارم :
جمله شبیه شلیک خلاص بود. جا خوردم. ضربهاش آنقدر قوی بود که مرا از دنیای توجیهاتم بیرون کشید. آرامش. کلمهای که من مدتها بود نتوانسته بودم به زندگی پناه هدیه کنم. پناه، این بار بدون تعلل، با چشمهایی که مصمم بودند اما پشت آن، دریایی از درد پنهان بود، تیر آخر را شلیک کرد: «من با یه معلم آشنا شدم تو مدرسه. برای عید قراره به خانواده معرفیش کنم.»
سقف دنیا روی سرم خراب شد. صدایی از گلویم
لطفا صبر کنید...
