پارت شصت و چهارم :

جمله شبیه شلیک خلاص بود. جا خوردم. ضربه‌اش آن‌قدر قوی بود که مرا از دنیای توجیهاتم بیرون کشید. آرامش. کلمه‌ای که من مدت‌ها بود نتوانسته بودم به زندگی پناه هدیه کنم. پناه، این بار بدون تعلل، با چشم‌هایی که مصمم بودند اما پشت آن، دریایی از درد پنهان بود، تیر آخر را شلیک کرد: «من با یه معلم آشنا شدم تو مدرسه. برای عید قراره به خانواده معرفیش کنم.»
سقف دنیا روی سرم خراب شد. صدایی از گلویم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!