سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت هفتاد و دوم :
کلافه از جا بلند شدم. تمام وجودم از ترس و ناباوری پر شد. دویدم سمت در و با مشتهای گره کرده، محکم به فلز سرد آن کوبیدم.
«هی! کسی اونجاست؟... باز کن!»
فریاد زدم. دوباره کوبیدم، محکمتر.
«من کجام؟... چه خبره؟»
اما هیچ صدایی نیامد. نه صدای قدمی، نه صدای پاسخی. فقط سکوت بود و آن نتِ موسیقی که ضعیفتر از قبل، از جایی در دوردست در گوشم میپیچید.
صدای کوبیدنهایم روی در فلزی ناگهان
لطفا صبر کنید...
