پارت هفتاد و پنجم :

بعدها فهمیدم پیکان مال خودش نبود. پدرش راننده بود، اما حالا مریض شده بود و حمید برای مدتی جای او پشت فرمان نشسته بود تا مسافرکشی کند و بدهی‌هایشان را صاف کند. او هر روز برای کارهای بیرون می‌آمد، برای بردن مامان به این دکتر و آن دکتر. رفت و آمدهایش به خانه‌ی ما زیاد شد.
و بعد، اتفاق افتاد. جادوی حمید، یا بهتر بگویم، دروغ حمید، شروع به کار کرد.
وقتی او می‌آمد، دیگر صدای جعبه‌ی موسیق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!