سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت هفتاد و پنجم :
بعدها فهمیدم پیکان مال خودش نبود. پدرش راننده بود، اما حالا مریض شده بود و حمید برای مدتی جای او پشت فرمان نشسته بود تا مسافرکشی کند و بدهیهایشان را صاف کند. او هر روز برای کارهای بیرون میآمد، برای بردن مامان به این دکتر و آن دکتر. رفت و آمدهایش به خانهی ما زیاد شد.
و بعد، اتفاق افتاد. جادوی حمید، یا بهتر بگویم، دروغ حمید، شروع به کار کرد.
وقتی او میآمد، دیگر صدای جعبهی موسیق
لطفا صبر کنید...
