لیست کلیه پارتهای رمان سکوت نتها : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان سکوت نتها - پارت 21
نفسم در سینه حبس شد. زمان ایستاد. صدای تیکتاک ساعت دیواری که تا آن لحظه روی اعصابم راه میرفت، محو شد. نور بیرحم لامپ بالای سرم دیگر آزاردهنده نبود؛ همهچیز در مه غلیظی از ناباوری فرو رفت. «چرا نوازندهی خاموش!» این اسم را بریدهبریده زمزمه کردم. صدایی که از گلویم خارج شد، مال خودم نبود. صدای م...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 22
او کمی به جلوتر آمد. «قاتل الان فکر میکنه کارش تموم شده. فکر میکنه یک شاهکار خلق کرده. تو رو به خاک سیاه نشونده و حالا پلیس هم داره اشتباهی تو رو مجازات میکنه. اون الان در امنترین حالت ممکنه. مغرور، خوشحال و بینهایت بیاحتیاط.» چشمانش را تنگ کرد. «اگه بفهمه اشتباه کرده، اگه بفهمه ما میدونیم...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 23
صدای کلید در قفل چرخید. با صدای جیرجیر باز شد. نور راهرو چشمم را زد. سربازی دم در ایستاد. چهرهاش همانقدر بیتفاوت بود. «رفیعی. پاشو. وکیلت اومده. ملاقات داری.» وکیل. پدرم کارش را کرده بود. از جا بلند شدم. پاهایم سست بود، اما ذهنم، برای اولین بار از آن شب لعنتی، تیز بود. همانطور که پشت سر سرباز ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 24
وقتی دوباره «حمید» صدایم کرد، قلبم تیر کشید. مهسا اینطور صدایم میکرد. این زن معصوم، با تمام وجودش داشت برای قاتلِ قلابیِ همسرم میجنگید. جلسه تمام شد. الینا شادان با یک خداحافظی کوتاه و یک نگاه امیدوارکننده رفت. من ماندم و یک اتاق خالی و یک احساس گناه جدید. گناه فریب دادن زنی که با تمام وجودش م...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 25
بوی قهوه و کاغذ کهنه فضا را پر کرده بود. این پناهگاه ما بود. جایی که من «امیر» بودم، نه «سرگرد کاویانی». اما امشب، آن آرامش همیشگی، مثل یک دروغ، در هوا معلق بود. آن پیامها همهچیز را مسموم کرده بود. آرام جلو رفتم. قدمهایم روی کفپوش چوبی، سنگین بود. روی صندلی چوبیِ همیشگی، روبرویش نشستم. صدای ج...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 26
به سمت در رفت. فکر کردم تمام شد. فکر کردم تا فردا شب وقت دارم که یک دفاعیهی خوب برای زندگیام آماده کنم. اما دستش روی دستگیرهی در ماند. برگشت. نور زرد کافه، نیمی از صورتش را روشن کرده بود و اشک در چشمش برق میزد. «امیر. وقتی فردا میای... با یه جواب بیا.» مکث کرد. «بین من و این کارت... یکی رو ان...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 27
و بعد، دیدمش. روی زمین، بین مبل و تلویزیون قدیمی افتاده بود. یک مرد میانسال با لباسهای خانه. صورتش کبود بود و چشمهایش، باز و پر از وحشتی که همانجا خشک شده بود. دستکشهایم را دستم کردم و روی زانوهایم نشستم. «سیم.» سروش بالای سرم ایستاد. «بله قربان. یک سیم نازک موسیقی. مثل همیشه.» به گردنش نگاه...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 28
«قربان... احضارم کرده بودید.» او سرش را بلند نکرد. صدایش، آرام، اما پر از خشمِ فشرده بود: «در رو ببند، کاویانی.» در را بستم. «کلیک» قفل در، مثل بسته شدن درِ یک سلول بود. «بشین.» روی صندلی جلوی میزش نشستم. نور چراغ مطالعه توی چشمم نبود، اما سنگینی نگاهش را از تاریکی حس میکردم. چند ثانیهی طولانی ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 29
«من دارم میگم اون فعاله. مغروره. و داره ما رو تماشا میکنه. دادگاه فردا، بهترین صحنهی نمایش برای اونه.» جرقهی سیگار در هوا یک خط کشید و در زیرسیگاری خاموش شد. «تو داری با جون یه مرد قمار میکنی، امیر.» «من دارم با جون یه مرد قمار میکنم، تا جلوی هیولایی رو بگیرم که همین امشب یه نفر دیگه رو کشت...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 30
«برو پایین خانم معلم. کار دارم.» خندید. آن خندهی گرم و واقعی که دلم برایش تنگ شده بود. همان خندهای که به من یادآوری میکرد چرا اصلاً این شغل لعنتی را تحمل میکنم. «دیوونه.» از ماشین پیاده شد، اما قبل از بستن در، لحظهای مکث کرد. سرمای بیرون دوباره به داخل هجوم آورد. «شب میبینمت؟» سر تکان دادم:...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 31
نتوانست بایستد. دوباره روی صندلی افتاد، اما این بار، سدش شکست. اشک، نه از روی ضعف، که از روی ترکیبی از درد فیزیکی و استیصال محض، بیصدا اما پشت هم، راه باز کرد و روی گونههای خاکیاش خط انداخت. با صدایی که از درد و بغض میلرزید و به سختی شنیده میشد، گفت: «اون مرده... همونی که حمید نجاتش داد...» ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 32
من کنار ماشین ایستاده بودم و فقط نگاهش میکردم. نگاه میکردم که چطور لنگلنگان، با آن مانتوی خاکی و مقنعهی کج و آن چوب مسخره به جای عصا، خودش را از پلههای ورودی دادگاه بالا میکشید. پوزخندی بیاختیار روی لبم نشست. با خودم گفتم: «با وجود همچین وکیلی... خیالم از تبرئهی حمید راحته.» با هزار مکافا...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 33
همهمه توی دادگاه پیچید. منتظر بودم الینا مضطرب شود اما با لبخندی رو به حضار کمی سرش را به تایید تکان داد و با چوب به پایش اشاره کرد. «قضیه عین توپ تو محله ترکید. همه میگفتن وکیلِ یه قاتل، برای پیدا کردن مدرک از دیوار پریده پایین. اون موقع بود که من فهمیدم... فهمیدم قضیه چقدر جدیه. فهمیدم حمید رف...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 34
دیدم که چطور صورتش از درد و خستگی سفید شد. چوب از دستش افتاد. تعادلش را کاملاً از دست داد و بیصدا، مثل یک عروسک پارچهای، روی آسفالت خیس کنار خیابان افتاد. و تکان نخورد. از حال رفته بود. «لعنتی!» دیگر به تولد پناه یا خستگی خودم فکر نکردم. با تمام سرعت به سمتش دویدم. «لعنتی!» دیگر به تولد پناه، ب...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 35
«ببین،همه ی وسایلت توی ماشین منه» با لحنی که سعی میکردم آرام باشد، اما خسته بود، گفتم: «تو از حال رفتی. پاتم داره میترکه. پس اینقدر لجبازی نکن و بذار کارشونو بکنن.» «من وقت ندارم!» با مشت روی تخت کوبید. «باید برم...» «کجا بری؟» کلافه بودم. «حمید آزاده. کارِت امروز تموم شد.» «کارِ من...» خواست چ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 36
«ممنون دکتر.» به الینا که روی ویلچر نشسته و چشمهایش را بسته بود نگاه کردم. «خانم شادان، آدرستو بده.» چشم باز کرد. «که چی؟» «که ببرمت خونهت. نمیتونی با این پا راه بری.» «تاکسی میگیرم.» «لجبازی نکن! من آوردمت، منم میبرمت.» از داروخانه داروهایش را گرفتم. دوباره کمک کردم سوار ماشین شود. این بار ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 37
اینجا هیچ شباهتی به یک خانه نداشت؛ بیشتر شبیه یک نمایشگاه مبلمان گرانقیمت بود. تمیز، مرتب، و خالی از هرگونه نشانهی زندگی. لنگلنگان او را به سمت نزدیکترین مبل بردم و کمک کردم روی آن بنشیند. او با نالهای خفه، خودش را روی کوسنهای سفت رها کرد و بلافاصله پایش را بالا گرفت. مانتوی خاکیاش روی چرم...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 38
همهچیز دستنخورده بود. همانطور که پلیس بعد از تحقیقات، خانه را تحویل داده بود. یک فنجان چای نیمخورده روی میز. کتابی که ورق میزد و نیمهکاره رها شده بود. سبد خیاطیاش گوشهی اتاق، با پارچههای رنگارنگی که دیگر قرار نبود به لباس تبدیل شوند. خانه نبود؛ یک موزه بود. موزهی یک زندگی متوقف شده. بی...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 39
«سلام. با خانم الینا شادان کار داشتم.» نگهبان ابرویش را بالا انداخت. «خانم شادان؟ شما؟... پیک هستید؟» خونم به جوش آمد، اما صدایم را آرام نگه داشتم. «نه. من... من حمید رفیعی هستم. موکلشون. گفتن منتظرم هستن.» کلمهی "موکل" هم چیزی را عوض نکرد. نگهبان با همان بیمیلی و ناباوری گوشی را برداشت. لحنش ب...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 40
«لطفاً... حمید صدام کنید.» «حمید.» اسمم را امتحان کرد. قبلا هم گفته بود بعید میدانستم یادش مانده باشد «کارم بود. هرچند، قبول دارم، دیوارنوردی معمولاً جزو خدمات دفتر ما نیست.» «پاتون...» نگاهم به آن باندپیچی حجیم افتاد. «همهش به خاطر منه. چون دنبال اون شاهد میگشتین.» فنجان را با صدای خشکی روی م...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش