سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت شصت و دوم :
از تاکسی پیاده شدم.
لابیمنِ یونیفرمپوش با دیدن من که به جای منتظر ماندن در ماشین، پیاده شده و جلوی در ورودی ایستادهام، اخم کرد. حتماً فکر میکرد رانندهی تاکسیای که این روزها برای خانم وکیل کار میکند، عقلش را از دست داده.
اهمیتی ندادم.
درست همانطور که او گفته بود، ایستادم. نه وسط خیابان، اما جایی که او بلافاصله مرا ببیند. جایی که پدرش میایستاد.
دوربین را بالا آو
لطفا صبر کنید...
