پارت شصت و دوم :

از تاکسی پیاده شدم.
لابی‌منِ یونیفرم‌پوش با دیدن من که به جای منتظر ماندن در ماشین، پیاده شده و جلوی در ورودی ایستاده‌ام، اخم کرد. حتماً فکر می‌کرد راننده‌ی تاکسی‌ای که این روزها برای خانم وکیل کار می‌کند، عقلش را از دست داده.
اهمیتی ندادم.
درست همان‌طور که او گفته بود، ایستادم. نه وسط خیابان، اما جایی که او بلافاصله مرا ببیند. جایی که پدرش می‌ایستاد.
دوربین را بالا آو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!