لیست کلیه پارتهای رمان سکوت نتها : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان سکوت نتها - پارت 1
فصل اول حمید هوای زیادی تاریک بود. خفگی محض بود. شهر نفس نمیکشید؛ انگار خرخر میکرد و سینهاش سنگین بود. بوی بنزین سوخته و دودی که نمیدانستی از اگزوز هزاران ماشین خسته است یا از تهسیگارهای لهیدهی کنج پیادهرو، با بوی تند و ماندگار فلافل سوخته قاطی شده بود. همان بوی همیشگی که انگار به آسفالت...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 2
قژقژ تابلوی تاکسی تلفنی پشت سرمان در هیاهوی موتور و شرشر مداوم باران گم شد، اما صدای دیگری بلافاصله در سرم پیچید. صدایی به مراتب گوشخراشتر. صدای او. «کاش با یه مرد مسئولتر ازدواج میکردم.» حالم هیچ خوش نبود این کلمات همسرم مثل یک پتک توی سرم کوبیده میشد چه کار دیگری باید برایش میکردم که نکر...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 3
تنها مانده بودم. با یک دسته اسکناس خیس روی داشبورد و صدای ضربان قلبم که در گوشم میکوبید. تازه آن موقع بود که فهمیدم. "اون... اون اصلاً نترسید. من ترمز کردم... تو تاریکی مطلق... اون حتی صداش نلرزید. اگه... اگه چاقو داشت چی؟ اگه... من چه غلطی کردم؟" نگاهم به سایهاش افتاد که در زیر باران، آرام و م...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 4
دیگر فکر نکردم. هیچچیز در سرم نبود. نه مهسا، نه تصادف، نه کلمهی لعنتیِ "مرد مسئول". فقط آن بدنِ آرام روی ریل و آن نور کورکنندهای که با سرعتی هیولاوار فضا را میبلعید. "آهاااای!" فریاد زدم. صدایم در غرش قطار و شلاق باران گم شد، انگار اصلاً دهانم را باز نکرده بودم. به کنار پل دویدم، با چشم دنبال...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 5
سکوت برگشت. نه. سکوت نبود. فقط صدای باران بود که دوباره روی گِل و سنگریزههای خیس میکوبید. و صدای نفسنفسهای خفهی خودم که در سینهام میسوخت و بوی گِل میداد. چشمهایم را باز کردم. من زنده بودم. در گِل سرد میلرزیدم. لرزشی عمیق و غیرقابل کنترل که از مغز استخوانم میآمد. دستم هنوز کاپشن چرمی آن...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 6
"نه... من اون نیستم. من نباید اون باشم. من هنوز... هنوز خونه دارم." سرم را از روی فرمان بلند کردم. به صورتم در آینهی تاریک نگاه کردم. یک غریبهی گلآلود با چشمهایی وحشتزده به من زل زده بود. "باید برگردم. باید... درستش کنم. باید بگم... متاسفم." استارت زدم. موتور با نالهای روشن شد. ماشین را در ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 7
هوای داخل، ساکن و سرد بود. بوی قرمهسبزی سردی که از ظهر مانده بود، در هوا ماسیده بود، اما زیر آن، یک بوی دیگر بود. یک بوی ضعیف و ناآشنا. چیزی شبیه... آهنِ زنگزده. پایم را که در خانه گذاشتم، انگار تمام دیوارها نفس را حبس کرده بودند. صدا زدم: ـ مهسا؟ تنها انعکاس نامش برگشت و در فضا پیچید. جوابی نی...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 8
اما پارچه، به جای تکیهگاه، همراهم کشیده شد. تعادلم فرو ریخت. ابتدا به زانو درآمدم و بعد با پهلو بر زمین سخت سقوط کردم. صدای کرکنندهی شکستن چینیها در سکوت خانه منفجر شد. تکههای یک گلدان و چند بشقاب روی کاشیها پخش شدند، مثل بقایای یک زندگی که همین چند لحظه پیش متلاشی شده بود و حالا صدای این شک...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 9
روی دستها و زانوهایم مانده بودم، نفسنفس میزدم و طعم تلخ صفرا در دهانم بود. همهچیز میچرخید. چراغهای خیابان مثل خطوط زرد کشیده میشدند و در تاریکی محو میشدند. ساختمانها کج شده بودند و انگار هر لحظه ممکن بود روی سرم آوار شوند. بوی تند و گَسِ کاجهای پیرِ کنار پیادهرو با بوی کثیف زبالهای که...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 10
چند لحظه بعد، آمبولانس و ماشین پلیس کنار هم ایستادند. دو دنیای متفاوت، اما هر دو با بوی مرگ آمیخته. درهای ماشین پلیس با صدایی محکم باز شد. دو مأمور، با یونیفرمهای تیره و چهرههای بیحس، پیاده شدند. یکی از مأمورها، بلندتر، به سمتم آمد. نگاهش سرد و نافذ بود، انگار از درون مرا میخواند. از میان حلق...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 11
مدتها بود که کسی اینگونه مرا مسحور نکرده بود. این یک لحظهی ساده، به یک راز بزرگ تبدیل شده بود، رازی که تنها در خودم نگه میداشتم. صدای افتادن قطرهای اشک روی زمین، مرا به حال بازگرداند. دوباره بازداشتگاه. دیوارهای زشت و بیروح. دلم شکست، کامل. بغضی که مدتی در گلویم زندانی بود، شکسته شد. اشکها...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 12
در با صدای خشکی باز شد. مأموری مسن وارد شد. قد متوسط، تهریش خاکستری نامرتب، و پیراهن سفیدی که زیر کت فرمش چروک خورده بود. چهرهاش، خستهتر از شبی بود که تازه تمام شده. انگار سالها از عمرش را در همین اتاق، زیر همین نور زننده، پای همین میز فلزی، و در حال شنیدن همین دروغها و حقیقتهای تلخ جا گذاش...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 13
همینطور که چشمهایم بسته بود و پیشانیام به فلز سرد میز چسبیده بود، تاریکی پشت پلکهایم شروع به شکل گرفتن کرد. وزوز لامپ محو شد و جای خود را به صدای غژغژ آشنای کمکفنرهای یک ماشین کهنه داد. ناگهان، دیگر در آن اتاق نبودم. جوانتر بودم. خیلی جوانتر. در یک کت و شلوار دامادی که کمی برایم بزرگ بود ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 14
– عروس خانوم رفته گل بچینه! مهمانها خندیدند. من هم لبخند زدم. نگاهم به نیمرخ مهسا بود. او نخندید. دیدم که چطور نفسش را حبس کرده. دیدم که چطور لبهی ترمهی سفره را در مشتش میفشرد. دانههای ریز عرق، بالای لبش، زیر آن آرایش ملایم، میدرخشید. این دیگر استرس معمولی نبود. این وحشت بود. عاقد، صبور، د...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 15
داشت گریه میکرد. نه یک گریهی آرام و باشکوه؛ گریهای از سر استیصال که سعی در خفه کردنش داشت و همین، آن را دردناکتر میکرد. چشمهای زمردیاش، همان چشمهایی که در دانشگاه پر از آتش و زندگی سرکش بودند، حالا قرمز و خیس بودند. مظلومتر از هر زمانی که دیده بودمشان. گویی تمام آن انرژی، تمام آن اطمینان...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 16
خودش را در آغوشم انداخت و صورت خیسش را به سینهام فشرد. «دیوونه... دیوونه... منو ترسوندی... فکر کردم میخوای ولم کنی...» اما من او را در آغوش نگرفتم. دستهایم کنار بدنم خشک شده بود. او نفهمید. او هرگز نفهمید که من آن جمله را شوخی نکرده بودم. او نفهمید که در آن یک ثانیه، در تاریکی پشت آن درخت کاج،...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 17
واقعیت این بود که به خودم شک کرده بودم. حالم خیلی بد بود. نفسم بالا نمیآمد. دستبند، سنگینتر از هر وزنه و زنجیری بود. شاید... شاید من واقعاً این کار را کرده بودم. فصل دوم نمیدانستم چقدر در آن اتاق کوچک چرخیده بودم. دو قدم به جلو، دو قدم به عقب. پاهایم میسوخت و زانوهایم از این راه رفتن بیوقفه ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 18
– به نظر خودت... قضیه چیه؟ سکوت طولانی شد. آنقدر طولانی که صدای وزوز خفیف و بیمارگونهی لامپ و تقتق ساعت دیواری، مثل متهای کوچک و سمج، در جمجمهام فرو میرفت. اضطراب، دیگر یک حس نبود؛ یک لایهی پوست اضافه، سرد و خیس بود که به تنم چسبیده بود. دستهای دستبند زدهام روی پاهایم میلرزیدند. برای ای...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 19
«به خاطرش همهکار کردم... خیلی دوستش داشتم... اونم منو دوست داشت! عصبانی شدیم... دعوا کردیم... به خاطرش از رویاهام گذشتم! از رالی... از آیندهام... از بچهدار شدنم! از هر چیزی که فکرشو بکنی... اونم... اونم اون شب عصبانی شد... چون اونم منو دوست داشت... سالگرد ازدواجمون بود...» صدایم میلرزید و خفه...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سکوت نتها - پارت 20
«بیا فعلاً در مورد یه چیز دیگه صحبت کنیم.» از این تغییر مسیر ناگهانی جا خوردم. انتظار داشتم دوباره از آن پارچهی لعنتی بپرسد، از آن سیاهیِ حافظهی من، از آن فریادها. اما او، انگار که صفحهی یک کتاب را ورق زده باشد، مسیر بازجویی را عوض کرد. پوشه را کنار گذاشت، دستانش را روی میز در هم قفل کرد و به ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش