سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت هشتاد :
با آخرین وسواسی که داشتم، دستان خودم را با طنابهای دستبندِ باز شده، به همان تخت بستم. تمارض کردم که او مرا بسته و من در یک خوششانسیِ مطلق، چوب ضخیم بغل تخت را کندهام.
گوشیام را روی میز کنار تخت گذاشتم. دور بود. نمیرسیدم.
به سمت میز خم شدم. با تمام وجودم کشیدم. دستم از جا در آمد. درد وحشتناکی در شانهام پیچید، اما مهم نبود. حالا دستم به گوشی رسید.
گوشی را برداشتم. با اثر انگش
لطفا صبر کنید...
ریحانه
0خیلی عالی بود راجع به حمید اصلا پایانش قابل حدس نبود