پارت هشتاد :

با آخرین وسواسی که داشتم، دستان خودم را با طناب‌های دستبندِ باز شده، به همان تخت بستم. تمارض کردم که او مرا بسته و من در یک خوش‌شانسیِ مطلق، چوب ضخیم بغل تخت را کنده‌ام.
گوشی‌ام را روی میز کنار تخت گذاشتم. دور بود. نمی‌رسیدم.
به سمت میز خم شدم. با تمام وجودم کشیدم. دستم از جا در آمد. درد وحشتناکی در شانه‌ام پیچید، اما مهم نبود. حالا دستم به گوشی رسید.
گوشی را برداشتم. با اثر انگش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحانه

    0

    خیلی عالی بود راجع به حمید اصلا پایانش قابل حدس نبود

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️