سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت شصت و ششم :
تا شمارهی شناسنامهی اجداد همسایه ها را درآورده بودیم پس این شبح کجا بود. حمید نمیدانست تا بالای در خانهاش را دوربین کار گذاشته بودیم. عجیب بود اما هیچ رد و نشانی در کار نبود. سعی کردم اجازه دهم الینا اعصابم را به هم بریزد اینگونه بهتر پیش میرفت
ساعت نه شب شده بود. آسمان تاریک تهران، غبارآلود و سنگین، تنها نوری ضعیف از بازتاب چراغهای شهر را به خود گرفته بود. هوا سرد بود، نه سر
لطفا صبر کنید...
