پارت شصت و ششم :

تا شماره‌ی شناسنامه‌ی اجداد همسایه ها را درآورده بودیم پس این شبح کجا بود. حمید نمی‌دانست تا بالای در خانه‌اش را دوربین کار گذاشته بودیم. عجیب بود اما هیچ رد و نشانی در کار نبود. سعی کردم اجازه دهم الینا اعصابم را به هم بریزد اینگونه بهتر پیش می‌رفت
ساعت نه شب شده بود. آسمان تاریک تهران، غبارآلود و سنگین، تنها نوری ضعیف از بازتاب چراغ‌های شهر را به خود گرفته بود. هوا سرد بود، نه سرÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️