پارت شصت و ششم :

تا شماره‌ی شناسنامه‌ی اجداد همسایه ها را درآورده بودیم پس این شبح کجا بود. حمید نمی‌دانست تا بالای در خانه‌اش را دوربین کار گذاشته بودیم. عجیب بود اما هیچ رد و نشانی در کار نبود. سعی کردم اجازه دهم الینا اعصابم را به هم بریزد اینگونه بهتر پیش می‌رفت
ساعت نه شب شده بود. آسمان تاریک تهران، غبارآلود و سنگین، تنها نوری ضعیف از بازتاب چراغ‌های شهر را به خود گرفته بود. هوا سرد بود، نه سر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!