سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت چهل و ششم :
آرام به سمتم آمد. «اینجا چی کار میکنی، امیر؟»
«باید حرف بزنیم. پناه، من... من متاسفم. اون شب...»
«میدونم.» حرفم را قطع کرد. «میدونم متاسفی. تو همیشه متاسفی.مسئله اون شب نیست. مسئله کارته من نمیتونم با کارت کنار بیام »
«لطفا اینکار رو باهام نکن...»
«همیشه یه پروندهای هست، امیر.» برگهها را در کیفش جابجا کرد. «من تصمیمو گرفتم.»
«این زندگی منم هست! پناه، من نمیتونم...»
لطفا صبر کنید...
